تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 628

مساهمون:

ص٦٢٨
ز خاك آمد و خاك شد يزدكرد * چه جونى تو زين برشده هفت كرد
كنايه از هفت فلك و ديكر بمعنى شهر كه به عربى مصر و مدينه كويند مانند سياوش كرد و پيروز كرد مشهور ببروجرد و بيژن كرد موصوف ببز بخرد و داراب كرد و بلاس كرد و يزدكرد و مير سيد شريف در حواشى كشاف كفته داراب جرد معرّب داراب كرد است و حال آنكه بكسر كاف پارسى است و تعريب آن بجرد دليل تام است و در لغت فرهاد كرد صاحب قاموس نيز همين كاركرد بفتح كاف تازى حاصل معنى كه او خيال كرده يعنى داراب ساخته است و عجبتر كه شيرازى بوده و در فارس داراب كرد بكسر كاف عجمى مشهور است و بفتح غبار و كدورت دل است
مدار از هيچ راهى كرد بر دل * كه باشد كرد بر دل درد بر دل
و بمعنى خاك و زمين اوحدى كفته
تن بيروح چيست مشتى كرد * روح بىعلم چيست بادى سرد
و بمعنى كردش احمد جامى كفته
استر بخراس مىبكردد صد كرد * تو نيز ز بهر دوست كردى در كرد
و مخفّف كردون و فلك آمده فردوسى كفته
كه تا اين زمان هرچه رفت از نبرد * بكام دل ما همى كشت كرد
و اسمى است از اسامى آفتاب بمعنى بوى خوش و نفع و فايده نيز آمده اوحدى كفته
سفر اين كسان چه كرد كند * بجز از پا و سر كه درد كند
بمعنى عكس و برق هم كفته جهانكيرى بمعنى بيغمى و شادى اين بيت را شاهد كرده كه مولوى معنوى كفته
آن يكى مرديست قوتش جمله درد * وان يكى مردى ميان تى جمله كرد
و بمعنى غم و اندوه نيز آورده‌اند

كردا

به وزن فردا بمعنى كردنده و كردانست مثل رخشا و رخشان و جويا و جويان عسجدير است
كسى كز خدمتت دورى كند هيچ * بر دشمن شود كردون كردا
من در خرم بهشت كفته‌ام
نه هر چيز كردون كردان دهد * بسى را كف رادمردان دهد

كرداباد

بالكسر شهر مداين يعنى آباد شده از شهرها و بانى آن تهمورس ديوبند بوده و جمشيد جم تمام نموده و آن هفت شهر بوده كه مداين سبعه خوانده‌اند قادسيه و روميه و حيره و بابل و حلوان و نهروان و مداين و جمشيد بر دجله بغداد از سنك پل عظيم بسته بود اسكندر آن پل را مانند تخت‌جمشيد خراب كرد

كردك

بالكسر مصغر كرد بمعنى خيمه مخصوص پادشاهان است نظامى كفته
دو كردك داشتى خسرو مهيّا * بر آموده بكوهر چون ثريّا
و حجله عروس را نيز كويند و شب كردك كنايه از شب زفاف است مولوى معنوى كفته
بعد از آن اندر شب كردك بفن * امردى را بست متا همچو زن
و بمعنى كليچه كه در آن قند و مغز بادام كنند نيز آمده است

كردكوه

بكسر اوّل و دوم نام كوهى است از كوههاى دامغان كرد و پهن و بر بالاى آن دزى بوده و وقتى ملاحده در آنجا اجتماعى داشتند و فساد مىكردند بالاخره قلع و قمع شدند شاعرى كفته
سرين شاه سمنان در بزركى * تو كوئى كرد كوه دامغان است

كرده

بالفتح چربه چيزى ديكر بعينه بردارند و بضم عضو مخصوص كه به عربى كليه كويند و بكسر نان كليچه را كفته‌اند
كرده‌ام خون مىشود تا كردهء * از نتور رزق بيرون مىكشم
و پارچهء زرد مدوّر كه يهودان بر كتف دوزند آمده نزارى قهستانى كفته
كرده بر دوش راهب ديرم * حلقه در كوش ساجد لاتم

كرداس

بضم اوّل ستمكر ظالم را كويند

كردان

و كردانيده نوعى از كبابست كه داروهاى كرم در درون او كنند و معرّب آن كرداج است

كردبندن

كردن‌بند رودكى كفته
بزركان جهان چون كردبندن * تو چون ياقوت سرخ اندر ميانه

كردر

به وزن سرور بفتح اوّل و ثالث بمعنى بيابانست كرپشته را نيز كويند زيرا كر بكاف عجمى معنى كوه و پشته است چنان كه كيومرز را كه در كوه منزل كرفته بود كرشاه مىناميدند و كلشاه تبديل آنست و در مخفّف دره است عثمان مختارى در صفت شتر خود و بمعنى بيابان كفته
ز جاى جستن او ديدم و نديدم بيش * كه كوه كوهان كه مىبريد يا كردر
ناصر خسرو علوى كفته
هوا چون ضمير ستمكاره تيره * ستاره چو رخسار مؤمن بمحشر شمال اندر او كر بجنبد نداند * فراز از نشيبى و از كوه كردر
و از اين بيت فرخى قصبه و شهر استنباط مىشود
درازتر سفر او بدان رهى بوده است * كه ده زده نكسسته است و كرد از كردر

كردكان

كردو كه آن را چار مغز كويند

كردن

معروف و جمعش كردنها و قوى و سركش جمعش كردنان

كردكريبان

بالكسر يعنى پيراهن

كردكير

بضم نام پسر افراسياب ترك بوده است

كردنا

بالفتح كردانك رباب شمس فخرى كفته
در جهان بيغم نه‌بينى دل كه از دست رباب * كردن خود بيرس هركز نه‌بيند كردنا
ابو الفرج
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 628 | رضا قلى خان ( هدايت )