معرب كركانج جرجانيه بوده از كركان رود قريب باستراباد تا كركانج و شهرها داشته ابريشم به عمل مىآورده ديبا و حرير نيكو مىبافتهاند شيخ نظامى كفته
سر همّتم رسيده بكلاه كيقبادى * سر حشمتم كذشته ز پرند كوركانى
بعضى عوام پرند كوركانى را بامير تيمور كوركان نسبت مىدهند وقتى كه نظامى اين بيت كفته تا ظهور تيمور چهار صد سال فاصله داشته و كوركان كه لقب امير تيمور است بتركى داماد را كويند و بكاف عربيست نه پارسى و از استراباد تا كوركنج را كوركان نامى كفتهاند ناصر خسرو علوى در فوت سلطان محمود غزنوى كفته
كجاست آنكه فريقونيان ز هيبت او * ز دست خويش بدادند كوركانان را
بعضى مراقد در كوركانج از مشايخ باقيست كاه ماموريت خوارزم زيارت كردهام اكنون نزديك به آن شهركى آباد كردهاند و او را اركنج نو مىخوانند و خراب قديم را كهنه اوركنج و بلخ به آنجا نزديك است حكيم فرّخى در تعريف بهار كوركانان كفته شعر
نوبهار بلخ را در چشم من حشمت نماند * تا بهار كوركانان پيش من بكشاد بار
باغ و راغ و كوه و دشت كوركانان سربسر * حلّه دو روى را ماند ز بس نقش و نكار
جورجان معرّب كوركانان و جوزجان معرّب كوركانى و ذكر فريقونيان در حرف فا مرقوم شده انورى نيز كفته
آخر اى خاك خراسان داد يزدانت نجات * از بلاى غيرت خاك ره كركانج و كات
و كات مرقوم شده كويند اصل كركان از بناهاى كركين ميلاد بوده
كركر
بضم هر دو كاف سخنى كه از خشم و غضب به زير لب كويند و آن را نيز غرغر خوانند و دندنه هم كويند چرا كه در زير لب و دندان پنهان مانده و ديكر صداى آب رودخانه كه از فراز سوى نشيب ريزد و بالكسر باقلى را كويند و جرجر معرب آنست و بعضى كفتهاند غلّهء سياه از نخود كوچكتر است و آن را بصفاهان كركر و كويند و بالفتح نام ايزد تعالى است قطران تبريزى كفته
تو از حكم يزدان كركرشناس اين * كذر نيست از حكم يزدان كركر
مرقوم شده و افاده معنى قدرت و قوت مىكند بعضى كراول را عربى مخفف كار دانند و در اين صورت مخفف كاركر خواهد بود يعنى خالق و صانع ديكر بمعنى تخت پادشاهانست دقيقى كفته چو بيچاره كشتند و فرياد جستند بر ايشان ببخشود داراى كركر و كر بفتح مخفف اكر و بمعنى قدرت آمده فرخى كفته
ملك آن باشد كو را بسخن باشد دست * ملك آن باشد كو را بهنر باشد كر
هم قطران تبريزى كه مدّاح سلاطين كركرى مىبوده كفته
پناه كرزن و كركرستون تخمه و لشكر * چراغ دوده و كشور ابو منصور مستودان
ديكر ولايتى از آذربايجان بوده بارّان قريب به بيلغان از ابنيه انوشيروان عادل اكنون به آبادى قديم نيست و طايفه از حكام و سلاطين داشته كه در زمان خلفا حكمران اينصفحات و كردستان بودهاند و بعضى بر آذربايكان و ارّانات و ارميه تسلّط داشته و از جمله آنها ابو نصر مملان بكسر دو ميم پسرش ابو مستودان و ابو الهيجا منوچهر و ابو مظفر فضلون و ابو خليل جعفر و ابو السّوار شاور بن فضل پسر فضلون بوده و نسب اين طايفه بپارسيان منتهى مىكرديده ولى در ديلمستان كيلان مىزيستهاند و ابو دلف پسر مجد الدوله ديلمى نيز ممدوح قطرانست و بعد از خرابى تبريز در چهارصد و سى و سه به حكم القائم باللّه عباسى مملان كركرى تعمير تبريز نموده در تواريخ حالات اين طايفه معروف نبود اطنابى رفت قطران تبريزى كفته
چراغ كركريان شهريار ابو منصور * كه هست شاهنشان شاه شهريار پناه
هم او كفته
نحس كردن و با بدانديش توزان پيوسته شد * تا شدى پيوسته تا با شهريار كركرى
كركان
بالضم جمع كرك و شهرى كه دار الملك استراباد بوده و كركين ميلاد ساخته و معنى تركيبى كركان يعنى آن كرك كه آن كرك بكسر نون مفهوم آنست و معرب آن جرجانست يكى از فصحا كفته
ز تيغ شير شكارت هنوز تا كركان * بسان پيرهن يوسف است خونآلود
من كفتهام
چو كرك يوسف در من فتاده اين كركان * كناهم اينكه نه زين خطهام ز كركانم
اكنون كركان نمانده و استراباد شهرى در حوالى رود كركان آباد است كه كويند محل استران كركين بوده است
كركسار
بضم نام پهلوانى تركستانى بتقليد صاحبان فرهنك و برهان در كاف عربى مرقوم شده بتحقيق كاف عجمى است و كركسار بضم كافست يعنى كرك مانند يا كرك سر مثال آن كذشته است
كركين
نام پهلوانى بوده پسر ميلاد نام ايرانى كه آن را كركين ميلاد مىكفتهاند و بكرك منسوب داشتهاند يعنى بحدت و قوت كرك است و در جنك كرازان با بيژن كيوغدر كرده اما وقتى از جانب پادشاه ايران بحكمرانى اراضى خوارزم مامور شد چنان كه مرقوم شده در آن حدود شهرى بنام خود بساخت و بكركان موسوم شد چنان كه نشابور را