تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 632

مساهمون:

ص٦٣٢
و خالق استعمال مىشود چه در پارسى سازنده را كرنده كويند بفتح كاف به وزن پرنده و درنده و در اين لغت اصح آنست كه كروكر و كركر كاف اول هر دو كاف تازى بوده نه پارسى كه معنى كارساز روشن شود و صاحب فعل و كننده را بيشتر با واو استعمال نمايند چون هنرور و دانشور و اين در اين معنى صادق آمده حكيم عنصرى كفته
بدان ماند كه يزدان كروكر * جهانى نو برآورده است ديكر به دو اندر پياپى صنع ايزد * مثال آذرى و نقش آذر

كروه

بضم اول جماعت مردم و غير آن كه به عربى امّه و بتركى بلوك خوانند و كره و كروهه غلوله يعنى كلوله مطلق و غلوله خمير و آنچه زنان مانند بيضه بر دوك ريسند و دوكچى نيز كويند و بتازى شيعه كويند سوزنى در اين معنى كفته
ببخارا نخريدند سوى شهرت بر * كه نبفروختى آنجاى كروهه مادر
و در معنى كمان كروهه شرف شفرده كفته
تركان تو چون وشاق مشرق * شمشيرزن فلك‌سوارند صد مهره بيك كمان كروهه * در دامن آسمان شمارند
هم بمعنى غلوله خمير كفته‌اند
چون تو تربتب نان و خوان سازى * مه كروهه سپهر لاك تو باد
و بمعنى حلواى كعب الغزال كه آن را كليچه در جهانكيرى آورده و رشيدى نياورده و كرهه مخفف كروهه نظامى در صفت سنك منجنيق كفته چنان زد بران كرهه منجنيق

كرهچه

بمعنى كره خورد و كرهه بحذف جيم نيز آمده شيخ نظامى از قول مجنون كفته
من خو و بكرهچه كيسائى * قانع شده‌ام ز هر ابائى

كره‌بر

بفتح كاف و كسر را و ضم با كيسه‌بر را كويند

كره‌كردان

نام بازئى است

كريغ

بمعنى كريز است فردوسى طوسى كفته
كس از داد يزدان ندارد كريغ * اكر چه بپرّد برآيد بميغ

كرى

بفتح اول هر پيمانه خواه پيمانه آب و زمين و خواه پيمانه جامه و خواه پنكانى كه پيمانه ساعت شده و آن جامى است از مس كه در بن او سوراخ باشد به‌طورىكه چون آن را بر بالاى آب كذارند پس از كذشتن يك ساعت نجومى پرآب شده بته آب مىنشيند ديكر بمعنى كريه و امر بكريستن
اى ابر بهمنى نه به چشم من اندرى * تن زن زمانكى و بياساى و كم كرى
ديكر بمعنى اندازهء از زمين است انورى كفته
زانكه امثال مرا بىشاعرى بسيار داد * كاخهاى چار پوشش باغهاى چل كرى
جريب معرب كريست ديكر بمعنى كرى است ديكر بمعنى كره آمده منوچهرى كفته
چون باز كرى من بكشايم تو توبه بندى * در باز كرى هيچ نه بندم بكشائى
و ديكر بمعنى كردن است و از اين جهت يقه جامه را كه كرد كردنست كريبان كويند كه حافظ و نكاهبان كردنست و در ديك طعام نيز محاذى كردن كوسفند بريان را كريكاه كويند و كرى بمعنى آن مرض كه به عربى جرب كويند نيز آمده ديكر مخفّف كيرى است حكيم سنائى كفته
چون تو مقصود خود كرى در دست * بت‌پرستى نه‌اى خداىپرست

كريال

بالفتح تخته هفت جوش كه چون زمانى از ساعت بكذرد و كرى كه پنكان است در آب نشيند چوبى بر آن تخته هفت جوش زنند تا صدائى كند مردمان دانند كه چه مقدار از روز يا از شب كذشته است و كفته‌اند
دانى چراست ناله كريال هر دمى * يعنى كه اين سراى مقام درنك نيست
حكيمى كفته
كريال كه نوحه مىكند كاه كرى * دانى غرضش چيست از اين نوحه كرى يعنى كه كرى كرى شود عمر تو كم * پيمانه عمر پر شود تا نكرى
و كريال در اصل لغت كرى آل بوده يعنى منسوب بكرى چنان كه چنكال منسوب بچنك و دنبال منسوب بدنب چنان كه در آئين دوازدهم آورده‌ايم و الله اعلم

كريان

بكسر اوّل معروف يعنى كريه‌كنان و بضم آتشدان كرمابه كه آن را كلخن كويند و بمعنى فدا يعنى بدلى كه خود را يا ديكرى را از قتل نجات دهد در برهان آورده در فرهنكها نديده‌ام حدسا كربان بباى ابجد را كه قربان معرب آنست كريان بياى حطّى خوانده و چنين نوشته

كريد

بكسر كاف پارسى مخفّف كيريد است و نام جزيره‌ايست كه اعظم جزاير بحر روم است مشتمل بر جبال راسيه و تلال عاليه و انهار و اشجار مرغوب و آب و هواى خوب و در زمان آل عثمان مفتوح شده و مردمانش بشريعت اسلام درآمده همه ترك‌زبان و خوش‌روى و مهربانند

كريزيدن

بمعنى كريختن و كريفتن كه مصدر كريغ است

كريس

در برهان بمعنى مكر و حيله آورده و كريسته را بمعنى فريب كفته

كريشك

بفتح هر دو كاف بمعنى انكشت كهين دست است چنان كه در مهذب الاسماء در ترجمه خنصر آمده

كريواره

بفتح اول و ثالث مجهول و زاى معجمه در برهان بمعنى رشته مرواريد آورده كه زنان در كردن كنند و آن را هار كويند