تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 634

مساهمون:

ص٦٣٤

كزلك

بفتح هر دو كاف قلم‌تراشى است كه معروفست حافظ كفته
بنما به من كه منكر حسن تو كيست * تا ديده‌اش بكزلك غيرت درآورم

كزمار

بر وزن سرشار بمعنى ماركزنده است كه در كز مرقوم شده حكيم نزارى قهستانى كفته
نكردى مشورت با ما در اين كار * نهادى پاى بر دنبال كزمار

كزمارك

بفتح اول بار و ميوه درخت كز است كه به عربى ثمرة الطّرفا خوانند و آن را كزمارو نيز كويند

كزيت و كزيد

با اوّل مفتوح زرى كه از رعايا كيرند و خراج خوانند فردوسى كفته
همه پادشاهان شدند انجمن * زمين را بسنجيد و برزد رسن كزيتى نهادند بر يك درم * كرايدون كه دهقان نباشد دژم
شيخ نظامى كفته
كزيت رباخواركان چون دهيم * به خود بر چنين خوارئ چون نهيم
امير خسرو دهلوى كفته
كر دهن از لقمه بخواهد مزيد * معده ز دندان نستاند كزيد
و زرى را كويند كه از كفار كيرند و آنان را امان دهند و معرب آن جزيه است حكيم سوزنى كفته
كتاب خويش نخوانيم و زو عمل نكنيم * كه تا كزيت ستانندمان چو اهل كتاب
و آن زر را كه از رعايا كيرند سر كزيت نيز كويند يعنى سرشمار غضارى رازى كفته
خراج قيصر روم است و سركزيت جلم * بهاى بندكى دلهرا اباجيبال
شيخ نظامى كفته
كهش خاقان خراج چين فرستد * كهش قيصر كزيت دين فرستد
سر كزين نيز ديده‌ام تيغ او از كلّه بدخواه خواهد سركزين چون تا و دال بيكديكر تبديل مىيابند هر دو صحيح است و كزيد بضم يعنى انتخاب و قبول كرد و كزيدن مصدر آنست و بر اين قياس كزيد و مىكزيند و كزيده و نكزيده
تا ديده ديده رويت سيلاب شوق رانده * تا دل كزيده مهرت از جان طمع بريده
و كزين نيز بمعنى كزيده و پسنديده و منتخب كرده مىآيد و افاده معنى فاعل نيز مىكند خاصه در تركيب مثل عشرت كزين يا خلوت كزين و امر بكزيدن نيز آمده و بفتح منسوب بكز چنان كه فردوسى كفته
بخوردى يكى چو به تير كزين * نهادى سرت را بفرپوس زين

كزير

به وزن منير بضم اول بمعنى چاره و ناكزير ناچار چنان كه در كزر كذشت حكيم سنائى كفته
هستم از هرچه هست جمله كزير * ناكزيرم توئى مرا بپذير
و افاده معنى صبر و تحمل و در كذشتن و قطع نظر كردن نيز مىكند سعدى كفته
در من اين است كه صبرم ز نكو خويان نيست * از كل و لاله كزير است و ز كل رويان نيست
هم او كفته
چو جنك آورى با كسى در ستيز * كه از وى كزيرت بود يا كريز
و بفتح كاف بمعنى پاكار و عسس و داروغه ورد زبان نيز آمده و در تبريز اين معنى مستعمل است و بكسر نيز كفته‌اند اينكه شيخ سعدى كفته
كزيرى بچاهى درافتاده بود
را به اين معنى توجيه مىنمايند و در اشعار اطعمه شيرازى نيز آمده
داروغه هندوانه و سرده خيار سبز * كلونده شد محصل و بدران كزير كشت

كزينه

بفتح بر وزن خزينه بمعنى چكش و پتك دراز كه بدان مس كويند و ميان ظروف را عميق كنند و آن را كون نيز كويند كه آلت كوبيدنست حكيم خاقانى كفته
بكلبتينم اكر سر جدا كنى چون شمع * نكوبد آهن سرد طمع كزينه من
در كدينه شاهدى بمعنى پتك كذشته همانا يكى مصحف شاه و بمعنى كنجينه و مخزن نيز نوشته‌اند ديكر بمعنى كرباس سطبر كه از آن خيمه و چادر سفرى سازند و با اوّل مضموم بمعنى كزيده و منتخب است مجير الدين بيلقانى كفته
درد ستبرد نظم ز دوران كزينه‌ام * كردون به صد قران ننمايد قرينه‌ام
و كزنه بفتحتين علفى است كه چون برك آن بعضوى را بكزد و خارش و آماس كند و در مازندران بيشمار است و به همين نام مشهور و كزنه مخفف كزنده است و آن را ابخره كويند و در حرف الف كذشته و مقوى باه است

كزيزدن

بمعنى چاره كردن و كزردن نيز درست است

نمايش هشتم در كاف بازاى پارسى

كژاژ

بالضم چينه‌دان مرغان سرورى بكاف تازى آورده شمس فخرى كفته
چو طايرى است همايون هماى همت تو * كه هفت چرخ ورا دانهء بود بكژاژ

كژدهم

بفتح اول و ثالث و رابع نام پهلوانى بوده ايرانى بمعنى كژدم يعنى عقرب و بضم درختى است كه آن را بتازى شجر البق خوانند و در برهان كژم آورده و پشه غال و پشه‌دار كفته است

نمايش نهم در كاف با سين

كس

بفتح اول به وزن بس بمعنى مرد آمده چنان كه كس و ناكس يعنى مرد و نامرد خاقانى كفته
زين كس و ناكس ببر خاقانيا كاندر جهان * هيچ صاحب درد را صاحب دوائى برنخواست
بمعنى بزركى و علو حكيم سنائى كفته
زين زمين خسى بچرخ كسى * شب و شبكير كس مكر برسى
ديكر بمعنى شخصى از آدميان و خادم رودكى كفته
كس فرستاد بسر دلبر غيار مرا * كه مكن ياد بشعر اندر بسيار مرا