تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 627

مساهمون:

ص٦٢٧
كرازه نر دوست بر سان شير * مر او را چو باد اندر آورد زير
چون كمال دليرى و قوّت در بعضى سبع و حيوان ديده نام برخى را كرازه و كركسار و كركين و كاوه نهاده‌اند چنان كه رشيدى نيز نوشته كه كاوه منسوب بوده بكاو يعنى پهلوان پرقوت و سابقا مرقوم شده

كراس

بالضّم تكه و نواله كه بتازى لقمه كويند غضايرى رازى كفته
جمله نعمتهاى الوان بهشت * يك كراس از خوان احسان تو نيست
و رشيدى بمعنى عزيز و مكرّم نيز نوشته

كران

بالضم دسته جو و كندم درو كرده را كويند هم غضايرى كفته
يك كران از كشت‌زار خويشتن * بهتر از صد خرمن مال كسان
و بكسر ضدّ ارزان است و بمعنى سنكين ضدّ سبك نيز آمده و شخص ناكوار و مكروه طبع كه از حضور و صحبت او بر مردم مكروه و كران باشد چنان كه سعدى كفته
كر كرانى ميان جمع آيد * خيزش اندر ميان جمع بكش ور شكر خنده است و شيرين لب * آستينش بكير و شمع بكش
و كرانجان را نيز كويند كه معنى آن ضدّ سبكروحى است و كنايه از مردم لئيم نيز مىباشد كه بجان كندن خرجى نمايند چنان كه مولوى در قصه محتسب تبريز و دادن وام او كفته
و ارثانم را سلام من بكو * اين وصيّت را بكو هم موبه‌مو كه ز بسيارى آن زر نشكهند * بيكرانى پيش آن مهمان نهند
و صاحب جهانكيرى بنكران بمعنى ته ديك آورده بود و من اقتفا كردم اكنون معلوم شده كه او بيكرانى را بنكرانى بكاف عربى دانسته و آن خطاست و افاده معنى بسيار و انبوه نيز مىكند انورى كفته
ز شك عيشى بزد روهاش برده هماى * ز استخوان مسافر ذخيرهاى كران
و كران بكسر كاف مخفف كيرانست چنان كه در اين رباعى كفته
اسكندر كر بتيغ دنياكر شد * حاتم ز سخا بدهر كر پاكر شد اين طرفه كه بىتيغ و شخا شاه غمت * در كشور خاطر رهى جاكر شد
و جاكر يعنى جاىكير و در اصطلاح اهالى هندوستان جاىكير ولايتى را كويند كه پادشاه در ازاى خدمتى يا عوض مواجبى به كسى دهد و كر بحذف يا معنى كير است من وقتى كفته‌ام
بتوران زمين ميل شاه جوان * بكشتى كران بود و با پهلوان
حكيم سنائى كفته
چون تو مقصود خود كرى بر دست * بت‌پرستى نه‌اى خداىپرست هم در صفت شجاعت شاه كفته * بر كرد كر بخواهد از دل و جان آسمان را طبق‌طبق بسنان * و اللّه اعلم بالصّواب

كرائيدن و كرايستن

ميل كردن و بر اين قياس كرايد و كرائيد و كراى كه بمعنى كرائيد و امر بكرائيدنست فردوسى كفته
بيك‌سو كراى از ميان دو صف * چه دارى چنين بر لب آورده كف
كراينده بمعنى كرفتن فردوسى كفته
كرفتم كمربند اسفنديار * كرانيده دست مرا داشت خوار
صاحب فرهنك منظومه كفته حمله بردن بود كرائيدن و بمعنى كران و ثقيل و حمله بردن نيز آورده‌اند و نام طبقهء از ملوك تاتار كه با صفويه معاصر و معاند و تابع سلاطين روم بوده‌اند مانند اسلام كراى خان كه در اواخر نامشان كراخان بوده كه از دربند بتاخت آذربايجان مىآمده‌اند اكنون مدتهاست انقراض يافته‌اند

كرايش

ميل و رغبت به چيزى و اين معنى شواهد بسيار دارد

كربا

رستنى است كه در دواها به كار برند

كربال

تبديل غربال است

كربز

بضم كاف پارسى بمعنى محيل و مكار و در كاف عربى با شواهد نوشته‌ام ولى بعد از تحقيق معلوم شد كه بكاف پارسى اصح است كه در اصل كرك و بز بوده يعنى كركى خود را به لباس بز جلوه دهد

كربه

حيوانى است معروف حكيم سنائى كفته
كر به هم‌دست شوى و هم دزد است * لاجرم زانسراى بيمزد است
و چون بيدمشك به پنجه كربه شبيه است آن را كربكو و كربه بيد كويند

كربكو

بيدمشك را كويند و بيد كربه همانست ابن يمين كفته شعر
سر برآرد از كمين كه كربه بيد از بهر صيد * چون همى بيند كه پاى بط برآمد از چنار

كرج

بضم كاف مخفف كرجستان و آن را ار من نيز كويند مولوى كفته
كه هزيمت مىشد از وى روم و كرج * و بفتح اول و دويم و جيم پارسى
كچ باشد كه در عمارت كار كنند حكيم زجاجى در صفت بنا كفته
بهم در به‌پيوست فرزانه سنك * كه آنجا نبود از كرج بوى رنك

كرجى

بفتح به وزن خرجى نوعى از كشتى باركشى است كه در دريا كار مىكند و بضم منسوب بكرجستان را نيز كفته‌اند مولوى معنوى كفته
كه هزيمت مىشد از وى روم و كرج * و بفتح اول و دويم و جيم پارسى
كچ باشد كه در عمارات كار كنند حكيم زجاجى كفته در صفت بنا
بهم در به‌پيوست فرزانه سنك * كه آنجا نبود از كرج بوى رنك

كرد

بضم پهلوان و دلاور و شجاع را كويند و بكسر مدوّر و فراهم و دور چيزى و خيمه مدوّر و كردك خيمه خوردتر فردوسى كفته
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 627 | رضا قلى خان ( هدايت )