كذر
بالضّم امر است بكذشتن و جاى كذار
كذرنامه
خط رخصت و دستورى كه براى رفتن كسى دهند كه مانع نشوند
كه سوى خلد برين باشدت كذرنامه
كذاره
مست كذران و طافح فرهنك رشيدى ضبط كرده
كذشت
معروف بمعنى پس و بعد آمده كمال اسمعيل كفته شعر
اى شرعپرورى كه كذشت از جناب تو * دولت بهر درى كه رود اينما بود
ديكرى كفته
كذشت چتر تو هركز كس آفتابى ديد * حجاب كرده دو خورشيد را ز يكديكر
و چون مشهور نيست از حكيم سنائى نيز بيتى دو نكاشته مىشود
جز كتاب اللّه و عترت ز احمد مرسل نماند * يادكارى كان توان تا روز محشر داشتن
از كذشت مصطفى و مجتبى جز مرتضى * عالم دين را نيارد كس معمر داشتن
ديكر بمعنى عفو كردن كناه است
نمايش ششم در كاف پارسى با را
كر
با اول مفتوح براء زده و با كاف پارسى بمعنى مرضى است كه مويها بريزاند و بدن خاصه انكشتان خارش كند و مجروح شود و آن را به عربى جرب كويند و سرايتكننده است بديكرى ناصر خسرو كفته
كر نخواهى رنج كراز كركنان پرهيز كن
ديكر بمعنى مقصود و مراد آمده سنائى كفته
كار بيعلم كام و كر ندهد * تخم بىمغز بار و بر ندهد
و بمعنى قدرت و تسلّط نيز آمده فرخى كفته
ملك آن باشد كاو را بهنر باشد كر
ديكر بمعنى سازنده مثل شيشه كر و كوزه كرد مخفف كار مثل آهنكر و زركر و امثال آنها ديكر حرف شك است بمعنى ترديد نيز استعمال مىشود و اين معمول خراسانيانست كه اكر و مكر كويند و ياى ترديد خواهند او نيز مانند كر است چنان كه فردوسى كفته
ستمكاره خوانيمش ار دادكر * هنرمند دانيمش ار بيهنر
و مراد يا دادكر يا بيهنر است انورى كفته
اين طرفهتر كه هست بر اعدات نيز ننك * پس چاه يوسف است و كر چاه بيژن است
يعنى يا چاه بيژنست فردوسى كفته
هرانكس كه بود اندران جايكاه * كنهكار بودند و كر بيكناه
يعنى يا بيكناه سعدى كفته
نه تا جان در حسد دارم وفادارى كنم با تو * كه تا تن در لحد باشد و كر خود استخوانستى
كرّا
بالفتح و تشديد را حجّام و سرتراش را كويند شيخ نظامى در حكايت دلّاك و مامون عباسى كفته
كر بخچد كردن كرّا بزن * ورنه قدمكاه نخستين بكن
مولوى كفته
شيشهء پرخون كه كرّا مىمكد * بر اميد نفع دل خوش مىكند
و بمعنى بنده و غلامسياه نيز دانستهاند خواجه كفته شعر
ترك فلك هندوى كرّاى اوست * در كف مهر آينه راى اوست
كرارون
بالفتح و ضم راى دويم همان انروب است كه بهندى داد كويند
كراز
بضم اول خوك نر و چون بغايت دلير و شجاع و سختسر و كينهور مىشود و مكرّر بدندان چيزهاى سخت و صلب به دو پاره كند چنان كه منوچهرى كفته
تيغ او سنك بدرّاند چون نيش كراز
و مردم شجاع و جنكى را بمجاز كرازه و كراز نامند و كاو و كاوه مىكويند كرك و كركين و كژدهم يعنى كژدم كه عقرب باشد كه پدر كستهم بوده بر وزن رستهم كه رستم را مىناميدهاند و اعراب اسد و ذئب نام مىنهند كه چون شير و كرك شجاعت و جرأت دارند و اتراك شجاع را ارسلان و قزل ارسلان يعنى شير سرخ مىخوانند عميد لومكى كفته
دور سپهر مثل تو هركز نياورد * از هفت پشت پهلو شيرافكن كراز
و كر از چون رفتار و حركتش نيز بطور تكبر و غرور است و مثل حيوانات ديكر بسيار دونده و تند كريزنده نيست چنان كه نظامى كفته
بر كرازى كه تيغ راند تيز * كيرد از تيغ او كراز كريز
رفتارى كه چنان باشد كرازان و خرامان كويند و امر بكرازيدن نيز هست چنان كه مختارى غزنوى كفته
چو باز پرواز اندر هواى دولت كن * چو كبك در چمن ملك بيزوال كراز
اثير آخسيكتى در صفت اسب كفته
ببرى ز راف سينه و ابرى كراز كام * بحرى نهنك قمّه و كوهى صبا كراز
انورى كفته
باغ ملك ترا مباد خزان * تا در او چون بهار بكرازى
چون خراميدن و كرازيدن از روى شادمانى است افاده آن معنى را نيز مىكند چنان كه فردوسى كفته
نوازنده بلبل بباغ اندرون * كرازنده آهو براغ اندرون
ديكر بمعنى بيل بزركى است كه دو حلقه آهنين بر هر دو طرف آن تعبيه كنند و ريسمانى كه مزارعان زمين را بدان راست كنند و و آن را نيز در كندن زمين بدندان كراز تشبيه كردهاند عماره مروزى كفته
مركب و محبس و شمشير چو داند همه آنك * سر و كارش همه با كاو زمين است او كراز
كرازان
بضم كاف جمع كراز و مرادف كرازنده يعنى خرامنده فردوسى بهر دو معنى كفته
كرازان كرازان چه آكه از اين * كه بيژن نهاد است بر اسب زين
كرازه
بالضم نام پهلوانى بوده از اهل ايران كه در جنك دوازده رخ سيامك نام پهلوان تورانى را كشته چنان كه حكيم فردوسى كفته
سه ديكر سيامك ز توران سپاه * بشد با كرازه بآوردكاه