بينى كپ زدن بر عنصرى
و بمعنى بزرك و كنده و ستبر نيز آمده است و كپو نيز كويند و افاده معنى پركفتن مىكند
كپتن
بضم بمعنى كفتن است زيرا كه باى پارسى با كاف تبديل مىيابد
نمايش سيّم در كاف پارسى با تاى منقوطه
كت
مخفف كفت است قاضى هجم آملى مازندرانى قصيدهء كفته در آخر آن كويد
اين بدان وزنه كه دقيقى كت * تن تنا تن تنا تنا ناءو
بندار رازى كفته
به شهر رى بمنبر بر يكى روج * هميكت واعظك زين هرزهلائى
بفتح بمعنى بزرك نيز آمده و در تبرستان مسداول و معروفست مير بزرك سيدى جليل القدر مازندرانى بوده شاه طهماسب ماضى صفوى در مرثيه او رباعى كفته كه مصرع آن اين است
حيف از كته مير و خاندان كته مير
صاحب جهانكيرى بضم دانسته بلى در فارس بزرك را كت بضم كويند و كتو نيز كفتهاند
كتير
با اوّل مفتوح و ثانى مكسور و ياى معروف در جهانكيرى بمعنى سراب آورده است و رشيدى نوشته كه كتير بمعنى سراب بباى موحده است مرادف كوير نه بتا و حق با رشيديست حكيم فرزدق كفته
در نظر آيد جهان مثل كبير * مىرود عمر كرامى همچو تير
كترم
با اوّل مضموم بثانى زده و راى مضموم سخنى كه از حد كوينده متجاوز باشد و آن را لاف و كزاف كويند
كچ
بفتح نوعى از خاك باشد سفيد رنك كه آن را پزند و خانه را با آن سفيد كنند
كجيل
نام محلّه معروف از تبريز شيخ كمال خخندى كفته چنان كه مذكور شد
تا در نكشم آب چرند آب و كجيل * سرخاب ز چشم من روان خواهد بود
كچك
بر وزن و معنى غچك است و آن سازيست كه مشهور بكمانچه است خوارزمى كفته
ز هر مو چون كچك مىكرد فرياد * دل اصحاب مىكشت از غم آزاد
كچّه
بالفتح و جيم مشدّد كسى كه فصيح سخن نتواند كفت
نمايش چهارم در كاف با دال
كدوكديه و كدائى
معروفند مولوى معنوى كفته
شير پشمين از براى كد كنند * نيست حاجت مرا بافسانه
كديه خوش نيست كنج در خانه
سعدى كفته
كدا را چه حاصل شود نان شام * چنان شاد خسبد كه سلطان شام
مولوى كفته
شكرت چو آرزو شد ز لب شكر فروشش * چو عباس دوس زوتر ز شكرفروش كد كن
كداغازى
لولى و ريسمان باز را كويند چه غازى بفرس قديم لولى و ريسمان باز را مىكفتند خواستند فرقى در ميانه اين غازى و غازى بمعنى غزاكننده باشد اين را كداغازى نام نهادند مولوى كفته
جنبش جان كى كند صورت كرمابه * صفشكنى كى كند اسب كدا غازئى
كدرك
به وزن بدرك در جهانكيرى آمده كه بمعنى سلاح جنك است و فرخى كفته
روز و شب در بر تو كدرك بالنده چو سرو * سال و به بر لف تو باده تابنده چو ژنك
رشيدى نيز به او اقتفا و بدين شاهد واحد اكتفا نموده تفكر در معنى بيت نكردهاند اولا در دعاى پادشاه و شريطه قصيده مديحه نكويند كه شب و روز كدرك كه سلاح جنك است در بر داشته باشى چه شب و روز سلاح دربرداشتن علامت خوف و مشغولى بجنك اعداست اين نفرين است نه دعا ديكر بمعنى كدرك چكونه سرو مىبالد و نمو مىكند ديوان حكيم فرخى حاضر است و قصيده در مدح ممدوح او محمود غزنوى است و در اختنام و دعا كويد
تا كريزنده بود سال و مه از شير كوزن * تا جدائى طلبد روز و شب از باز كلنك
روز و شب در بر تو كودك بالنده چو سرو * سال و مه بر كف تو باده تابنده چو ژنك
بمعنى پرتو نيرّين است مرقوم شده معلوم شد كه كودك را كدرك خوانده و در بر را لباس فهميده و سلاح معنى كرده و شعر بيمعنى شده و بر برخى از مقتفيان او مشتبه مانده اسلحه دانند
كداره
بالاخانه تابستانى و بمعنى تختهائى كه بدان بام خانه پوشند نيز آمده
كدك
بفتحتين كيپاى كوچك را كويند كه در ميانش برنج و كوشت و روغن كرده بپزند در اشعار بسحق اطعمه بسيار است
بامدادان كه تريت كدك و پاچه زنند
كدكدى
بضم هر دو كاف كلمه كه بوقت طلبيدن نيز كويند سرورى كفته بكسر هر دو كاف است
نمايش پنجم در بيان كاف پارسى با ذال
كذار
كذاركننده و امر بكذراندن و بمعنى ترككننده و امر به ترك كردن بمعنى كذر و كذركاه نيز آمده است و شواهد آن بسيار است
كذاردن و كذاشتن
با اول مضموم دو معنى دارد اول معروفست دويم بمعنى كذرانيدن فردوسى كفته
ورا خواندندى كو كردكير * كه از كوه بكذاشتى تيغ و تير