تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 624

مساهمون:

ص٦٢٤
كه براى امراى بزرك در پيش تخت سلاطين معظم بكذارند تا بر آن بنشينند صدر مجلس را نيز پيشكاه كويند چنان كه پيشكار خادم حضور را

كاهواره

و كهواره تخت ماننديست كه اطفال شيرخواره را در آن خسبانند و معنى آن از تركيب لغت آنكه نوشته معلوم و مفهوم مىشود كفته‌ام
چو كودك بسته پا در كاهواره * ز دست بسته‌اش آيد چو چاره
حكيم اسدى در منع پدر طورك پسر خود را از عزيمت سفر جنك كفته
پدر كفتش اين راى پدرام نيست * كه خردى تو ورزم هنكام نيست هنوزت نكشته است كهواره تنك * چكونه كشى از بر باره تنك
و آن را كاواره نيز كفته‌اند

كامنبار

پارسيان كويند ايزد تعالى هر دو كيتى را بشش روز آفريد يعنى نشستنكاه آفريد و زردشت كفته كه ايزد تعالى بهر بارى كونه آفريد چون آسمان و زمين و كياه و جانوران و مردم و اوّل هريك از اين بارها پنج‌روز است نامشان كاهنبار و كهنبار و كهنبد و كه باروكاه بارو اول هر كاهى نامى دارد و بتعظيم اوّل هر كاه پنج‌روز فارسيان عيش مىكرده‌اند و از قرارى كه در كتاب زند پارسيان مرقوم است
كاه كاهنبار اوّل كه نام ميديورزم * است از يوم او رمزد فروردين‌ماه
شمسى يعنى جلالى چهل روز كذشته در روز خير ايزد واردى بهشتماه مىباشد كه تا دى به مهر ايزد پنج‌روز كاهنبار است كه چهل و پنج‌روز مدت آنست كاهنبار دويم روز خرشيد ايزد از تيرماه شمسى يعنى جلالى بعد از كهنبار اول شست روز مىباشد كه اسم آن ميديو سهم است آن نيز از روز خرشيد نار دردى به مهر پنج روز است كهنبار سيّم روز استادار شهريور ماه شمسى يعنى جلالى تا پنج‌روز كهنبار است كه آن را فيتسيوشهم كاه كويند و اين كهنبار هفتاد و پنج‌روز است بعد از كهنبار دويم و كهنبار چهارم سى روز بعد از كهنبار سيم در يوم استاد از مهرماه شمسى يعنى جلالى يعنى كهنبار اتيرم كاه پنج‌روز است كهنبار پنجم هشتاد روز است بعد از كهنبار چهارم در يوم مهر از ديماه شمسى يعنى جلالى تا پنج‌روز كهنبار ميديو آرامكاه است كهنبار ششم هفتاد و پنج‌روز بعد از كهنبار پنجم در خمسه مسترقه كهنبار هفتمينكاه است الحاصل به همين ترتيب و قانون نام روزها و ايام و مدت هريك كه آفرينش هر چيز را بيان مىنمايد تا به آخر رسد و در فرهنك جهانكيرى بتفصيل مرقوم است از تاريخ ايلخانى و كوشيار حكيم نيز اكر اختلافى بوده بيان نموده چنان كه زراتشت بهرام فارسى كفته شعر
همه از خوان بذلش شاد كشتند * مر او را جمله كاهنبار يشتند

نمايش اوّل در كاف فارسى باباى ابجد

كبر

بفتح اوّل بمعنى مغ است كه بآتش‌پرست مشهور شده و آنان پيروان دين زردشتند و خود را به دين و يزدانى نامند و شيخ سعدى كفته
اى كريمى كه از خزانه غيب * كبر و ترسا وظيفه‌خور دارى
ديكر بمعنى خفتانست كه در جنك پوشند و نوشته شد

كبر

بفتحتين خيمه كه بر يك ستون برپا كنند بسحق اطعمه كفته
شاه حلوا كر كند ييلاق در صحراى خوان * خر كهش كاك است و مينو خيمه و كيپاكبر
مؤلف كويد كه در فرهنكها چنين نوشته‌اند اما بخاطر مىرسد كه كپر بكاف عربى و باى پارسى باشد چرا كه كپر بپارسى خاصه در پارس خانه را كويند كه از چوب و علف و شاخهاى درختان و نى سازند و تابستان آب بر آن ريزند و هوا برودت پيدا كند چه خركاه و خيمه را كفته است ديكرباره بمعنى خيمه نامناسب است ديكر سنكى را كويند كه از آن كاسه و ديك و غيره سازند حكيم سنائى كفته
زين بيابان بسى ترا بهتر * خانه و آب سرد و ديك و كپر
ديكر شهريست از بجور كه ميانه هند و كوه كابل است حكيم در مدح سلطان محمود غزنوى كفته
نه يكسوار است او بلكه صد هزار سوار * بر اين كواه من است آنكه ديده حرب كبر
و در بعضى نسخها دشت كتر نوشته‌اند و كفته‌اند الحال آنجا را كتور كويند و در لغت سياه‌پوشان كذشته و كفار آنجا بشدت و غلظت معروف و مشهورند

كبركى

هرچه منسوب بكبران باشد و ظرفى را كويند كه شراب در آن كنند ابن يمين فريومدى كفته
دارم طمع ز جود تو يك كبركى شراب * بفرست و بنده را مكن از خويش مشتكى ور نيست كبركى بفرست آنچه هست از آنك * هرچ آيد از نو آن نبود غير كبركى

نمايش دويم در كاف پارسى با باى پارسى

كپ

بالفتح سخن لاف و كزاف و افسانه و بسيار كوئى مولوى كفته
چون زن صوفى تو خائن بودهء * دام مكر اندر دغا بكشودهء كه زهر ناشسته روئى كپ زنى * شرم دارى از خداى خويش نى
حكيم سنائى غزنوى كفته
هركجا زلف ايازى ديد خواهى در جهان * عشق در محمود