تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 622

مساهمون:

ص٦٢٢

كاوكار

با كاو مكسور كاوى كه زمين را بدان شيار نمايند زراتشت بهرام زردشتى كفته
بكاهد تك اسب و زور سوار * نماند هنر در تن كاوكار
و آن را كاو ورزه و ورزه كاو نيز كويند حكيم سنائى كفته
كوشت بر كاو ورزه نيكوتر * زينت مرد دانش است و هنر

كاو كردون

برج ثور را كويند كه دبران ستاره‌ايست و بجاى چشم ثور واقع شده چنان كه انورى كفته
كر ثور چو عقرب نشدى ناقص و بىچشم * بر قبضه شمشير نشاندى دبران را
عربان دبران را عين الثور خوانند

كاو فريدون

كاوى بوده كه بهنكام كودكى شير آن را در مازندران مىخورده و در بزركى بر آن سوار مىشده و آن را بر مايه دبر مايون نام بوده چنان كه فردوسى كفته
يكى كاو بر مايه خواهد بدن * جهانجوى را دايه خواهد بدن
و ظن آنست كه پرمايه بوده يعنى پر شير بهر صورت چون كاو به قوت و وفر و هيبت از امثال خود اقوى بوده بر مردمان شجاع و دلير و قوى نام كاو و كو مىنهاده و آن را كمالى مىشمرده‌اند حمد اللّه مستوفى قزوينى در تاريخ كزيده آورده كه در ميانه جمشيد و فريدون هفت تن فاصله بوده‌اند كه همه را كاو لقب بوده مثل كاو زرد و كاو سپيد و كاو سرخ و كاو ابلق و ابو ريحان برونى خوارزمى در آثار الباقيه تصريح بنام آنها كرده ولى چون نامهاى غريب است بضبط آنها اطمينانى ندارم هم او در آن كتاب آورده كه پارسيان عيد مىكرده‌اند در روز مهر و مىكفته‌اند در اين شب كاوى ظاهر مىشود از نورد دو شاخ آن از زر و چهارپايش از سيم و زود غايب مىكردد هركه در وقت ديدن آن كاو دعائى كند مستجاب خواهد بود و ظهور آن كاو دليل وفور نعمت است در آن سال و بعد از سلطنت فريدون و ساختن كرز و كاو سر شيوع تحريم كاو افزوده شد چنان كه در عرب اسب نجيب معتبر بوده و هست و اسب را دخيل در ازدياد قوت اختر و دولت خود مىشناخته چنان كه ضحّاك ده هزار اسب داشته و پارسيان او را بيور اسب مىخوانده‌اند و بسيارى از سلاطين ايران نيز در آخر نام خود نام اسب را پسنديده مىشمرده‌اند چنان كه تهماسب و كرشاسب و لهراسب و كشتاسب و ارجاسب بواسطه شجاعت كراز و كرازه و كرك‌سار و كركين نام بر اولاد خود مىنهاده‌اند و ننكى نداشته‌اند

كاومشنك

نوعى غله كه كاو را فربه كند و چون پوستش بركنند بعدس مقشر ماند

كاوكش كاوكشك

نام كياهى است سبز كه در بوستانها و كشتزارها رويد و ساق آن راست و بازغب و كره‌دار و به قدر ذرعى شبيه به نى و شيردار و برك آن شبيه بطرخون و برك كاج و كل آن بنفش و دانه آن شبيه بعدس و مايل بسپيدى و زردى و بيخ آن سطبر و پرشير و چون كاو از آن بخورد بميرد و كوسفند را زيان ندارد و بنابراين به اين اسم موسوم شده و آن را شبرم كويند

كاوه

بر وزن ساوه نام مرديست كه در شهر سپاهان كه لشكر ايران در آن جمع و از آنجا بهرجا مامور مىشده‌اند رياست ارباب صنعت اسلحه رزم داشته جبّاخانه كه زره و مغفر و آلات جنك مىساخته‌اند در دست او بوده و با سلسله پيشداديان ارادت و اعتقاد صادقانه داشته بعد از غلبه ضحاك علوانى بر جمشيد جم و هلاكت جمشيد ظلم و بيداد ضحّاك اهالى ايران را بستوه آورد و به دو دل بد كرده بودند و چاره نداشتند او نيز از ايرانيان آسوده‌دل نبود چون فريدون بن آبتين از فرانك بزاد در لارجان مازندران در بيشه بشير كاو پرورش يافت تا به حد رشد رسيد و ضحاك بر وى دست نيافت هواخواهان در انتظار خروج او بودند كاوه با دانائى كه صاحب علوم غريبه بود آشنائى كرفت و بر نطعى از چرم شكل صددرصد برنكاشت و بكاوه سپرده به دو كفت كه اين را علمى بساز كه با هركه روبرو شوى غالب كردى اكر از نژاد جمشيد شى پيدا كنى كارها رونق خواهد كرفت كاوه پسران خود قارن و قباد را بتحريك سپاهيان سپاهان مامور نموده و با كماشتكان ضحاك محاربه كرد و با رايت منصور سپاهى موفور برى آمده فريدون را آكاه كرد كرزى بتركيب سر كاو براى او ساخته خروج كردند و ضحاك را كرفته در چاهسار كوه دماوند نكونسار كردند فريدون استقلال يافت و كاوه را با سپاه ايران بتسخير بوزنطيه كه بعد قسطنطنيّه نام يافته فرستاده مدت بيست سال كاوه بسپهسالارى و فتح بلاد پرداخت و حكومت شهر سپاهان خاصّه وى كرديد و همچنين كرشاسب بتسخير مغولستان و چين مامور شد خاقانى بتقريبى در اين معنى در اشعار خود كفته
چون بيكى پاره پوست ملك توانى كرفت * غبن بود در دكان كوره و دم داشتن
هم او كفته
كاوه كه داند زدن بر سر ضحاك پتك * كى شودش پايبند كوره و سندان و دم