تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 621

مساهمون:

ص٦٢١
و بزم با خود داشت زيرا كه او را كاوى بر مايه نام بشير خود پرورده بود و مركب سوارى كشته آخر آن كاو را بكشتند و ويرا بكاوميل تمام بود و به خود ميمون مىدانست فردوسى كفته
بيامد فريدون بجاى نشست * همان كررهء كاو پيكر بدست

كاوتازى

يعنى خود را غالب نمودن و ترسانيدن دشمنان

كاوچشم

به سكون و وقوف و او نام كلى زرد است كه به عربى بهار كويند نظامى كفته
شمال انكيخته هر سو خروشى * زده بر كاو چشمى پيل كرشى
و آن را به عربى عين البقر كويند

كاوچهر

همان كرزه كاو پيكر است

كاوخانى

در ملوك موسوم به روى دشت اصفهان زمينى است كه فواضل آبهاى زنده رود در آن زمين جمع شده بچاهى فرو مىرود كه آن را كاوخانى كويند و اينكه بعضى با واو كاو خوانى نويسند خطاست چه معنى لغت را ندانسته‌اند و خانى بمعنى چاه و كاو بمعنى بزركست و اين م مركبّا افاده معنى چاه بزرك كند حكيم خاقانى در معارضه با امثال و اقران كفته
كويد اين خاقانى دريا مثابت خود منم * خوانمش خاقانى اما از ميان افتاده قا
همچنين در معنى چشمه حكيم قطران تبريزى كفته
دو خالى بديد آمدت از دو چشم * از ان بر قمر سود زلف و خانى
چشمه بادى در حوالى دامغانست كه بادخانى نامند مؤلف كويد اينكه نوشته‌اند آبى كه بكاو خانى فرو مىرود از اراضى كرمان برمىآيد بيمعنى است حقيقتى نخواهد داشت و اللّه اعلم بالصواب

كاودم

بضم دال نفير است كه در جنك نوازند و آن بتركيب دم كاو بوده چنان كه نوشته‌اند كرناى خواهد بود فردوسى كفته
برآمد خروشيدن كاودم * دم ناى و سرغين و روئينه خم

كاودوش

بر وزن آب نوش ظرفى كه در آن شير كاو دوشند و آن را كاو دوشه نيز كفته‌اند

كاورس

بفتح واو معروف و جاورس معرب آنست و آن ريزه ارزن مىباشد كه بكبوتران بيشتر از آن دهند و بشيرازى الم بفتح الف و ضم لام و ميم خوانند و فقرا از آن نان كنند و خورند

كاورنك

بمعنى همان كرزكا و سردكاو چهروكاو رنك بمعنى كاو مانند و كورنك به وزن اورنك نام شاه سيستان بوده كه جمشيد دختر او را كرفته و آبا و اجداد كرشاسب و سام و نريمان و زال و رستم همه از اولاد جمشيد جم بوده‌اند و در كرشاسب‌نامه اسدى تفصيل آن منظوم شده است
مر آن شاه را نام كورنك بود * كز او تيغ فرهنك بىرنك بود
از دختر كورنك تور پسر جمشيد بزاد وار او شيد اسب و از او تورك و از او پسرى اترت نام و از او كرشاسب

كاوزبان

كياهى است كه برك آن به زبان كاو بماند و عرق آن نافع است و خورند به عربى لسان الثور كويند

كاوزر

بكسر ثالث ظرفى كه به صورت كاو از زر سازند و در آن شراب نوشند خاقانى كفته
در صورت كاو آيد و در كالبد مرغ * جان پريان كز تن خم يافت رهائى از كاو بمرغ آيد و از مرغ بماهى * از ماهى سيمين سوى دلهاى هوائى
و آن را كاو زرين نيز مىنامند

كاوزور

پهلوانى كه قوت او چون كاو بسيار باشد كه كاو به قوت و زور مثل است شيخ سعدى در صفت پهلوانى كفته
دلاور بسرپنجه كاو زور * ز هولش بشيران در افتاد شور

كاوزهره

سنكى باشد كه در ميانه زهره كاو پيدا شود و كويند در ميان شيران كاو متكون شود و بيشتر در كاوان هندوستان بهم رسد در لون و خاصيّت مانند پازهر و آنچه در ميان زهره كاو و كوسفند باشد مثل زرده تخم‌مرغ است و بشيرازى اندر زا خوانند و بتازى حجر البقر و معرب كاوزهر جا و زهرج است

كاوسار

بمعنى كاو مانند است چنان كه ديوسار يعنى ديو مانند و كاو سر نيز كويند و همان كرز فريدون فرخ است حكيم سوزنى كفته
چو كاوسار فريدون ز تازيانه تو * ز رمح تو علم كاويان شود پيدا

كاوشنك

بر وزن آبرنك چو بيست كه بر سر آن ميخى آهنين نصب كرده خر و كاو را بدان رانند و معنى تركيبى آن يعنى كاو شد كن چه شنك بمعنى شد است

كاوشير

صمغ درختى است كه ساق كوتاه دارد و برك آن ببرك انجير ماند اما از برك انجير كردتر است كويند برك آن چون برك زيتون است و چون ساق آن را بشكافند صمغ آن بيرون آيد پس از بيرون آمدن سفيد است چون خشكد زعفران شود و در آب زود حل كردد و طبيعت آن كرم و خشك است و معرب آن جاه‌شير لامعى كركانى كفته
نامت بسى شنيدم بردم كمان كه شيرى * چون ديدمت نه شيرى قطران كاو شيرى
و اللّه اعلم
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 621 | رضا قلى خان ( هدايت )