كه بدان زر و سيم و امثال آنها را بكيرند و قطع كنند و به عربى مقراض كويند حافظ كفته
چون زر اكر برند مرا در دهان كاز
حكيم سنائى كفته
تو كه در بند حرص و آز شدى * همچو زر در دهان كاز شدى
آنچه بدان سر شمع را كيرند تيزكاز كويند مجملا انواع مقراض كه بدان چيزى برند حتى و چينه و علف بر را كاز كويند و بمعنى علف نيز آمده چنان كه نظامى كفته
چو پيله زيرك كسان خورد كاز
و بهندى نيز علف را كاس خوانند و بسيار باشد كه پارسيان سين را بزا بدل كنند خواه از لغت خود و خواه از لغت ديكر ملكه در عربى نيز اينكونه تبديل آمده چنان كه در مقدمه كذشته و دندان نيشى را كه نيشتر كويند و به عربى ناب خوانند و ايناب جمع آنست نيز كاز كويند چنان كه عميد لومكى كفته
عجب نبود كه از تاثير عدلش * همه ترياك بارد كازار قم
كازر
بضم زا بمعنى شوينده لباس معروف است
كازرك
نام مرغك خرديست كه بر لب آبها نشيند و دم بر زمين زند
كازركاه
نام دو مقام است يكى در خارج شهر هرات كه شيخ عبد الله انصارى در آنجا مدفون شده ديكرى در شيراز قريب بمرقد شيخ مصلح الدّين سعدى شيرازى
كازران
نام قصبهايست كه در دوسه منزلى شيراز به خوبى هوا خاصه در بهار معروف و در آنجا باغى مشتمل بر نارنج بسيار در اصل چشمه آبى بوده كه بر لب آن كازران لباس شستندى و آن را گاريز راهيان كفتندى و خاصيت اين آب آن بوده كه هرچه در آن شستندى بغايت سفيد و پاك شدى و در آبهاى ديكر چنين نبودى لهذا در آنجا جامه نورى از كتان ساختندى و چون در كاريز راهيان بشستندى چنان كه مذكور شده در كمال سپيدى بودى و كازرون و توزده در پس را بنياد از طهمورس بوده و چون شاپور بن اردشير آنجا را عمارت كرد از مضافات شاپور شدند اسكندر آنجا را خراب ساخته و ديكر باره پس از آن عهود كذشته بتدريج آباد شده و سبب آبادى آنجا امير عضد الدّوله ديلمى بوده و آن قصبه از توابع خوره شاپور بوده و شك شاپور و نقش شاپور هنوز در آنجا معروف و بر سنك نقارى كردهاند اكنون بكاف عربى نيز تلفظ مىنمايند و الف را چنان كه سيم پارسيان شيراز است بواو بدل كرده بلبان كردهاند بليان و دوان و دويست راهيان از قراى كازرون است كه شيخ امين الدّين و ملا جلال الدّين علّامه از اين دو قريه برخواستهاند و مشهورند
كازه
بر وزن تازه ريسمانى كه در اعياد بر شاخ درختى بندند و جوانان بر آن نشسته در هوا حركت كنند و آن را به عربى در جوجه خوانند و ديكر بمعنى خانه كه از چوب و علف سازند و صيادان در آن نشينند تا صيد آنان را نهبيند و نرمد و صيد را شكار نمايند
كازى
بكسر زاكلى است و اصحّ آن بقول رشيدى بكاف عربى است و بذال معجمه و عربى خواهد بود صاحب برهان سهو كرده كه در ضمن كاف پارسى بيان كرده است و بهندى آن را كل كبوزه كويند و مىشايد پارسى بوده باشد و معرب كرده باشند
كاشت
بر وزن چاشت ماضى كاشتن است و كاشتن بمعنى كردانيدن و بركشتن مستعمل است حكيم اسدى طوسى كفته
كرفتش دم اسب و بر جاى داشت * ز بالاى سر چون فلاخن بكاشت
حكيم فردوسى نيز بمعنى كردانيدن كفته است
ترا پاك يزدان بر اين بركماشت * يد او ز ايران و توران بكاشت
كال
بر وزن بال بمعنى دور و امر از دور شدن و كوشه كرفتن و بكال يعنى دور شو و بر اين قياس كالد و كاليد و كاليده و كالند و كالنده مكال يعنى دور مشو حكيم سنائى در تعبير خواب كفته
طيب باشد دو كونه اندر خواب * اين يكى راحت آن دكر همه تاب
راحت اين نوع را كه بر مالند * محنت آن جنس را كه بر كالند
مولوى فرموده
هركه او اسب دواند بسوى كمراهى * كند آن اسب لكدمال بكال از لكدش
ديكر بمعنى غلّهايست كه آن را كاورس و كاورسه كويند امير خسرو دهلوى كفته
مائيم و اين چمين تو روايمرغ دانهچين * طاوس و صحن جنّت و كنجشك و كشت كال
بركرد هر دقسيقه اين شعر تر ملك * لرزان نكر چو بچه كنجشك بهر كال
ديكر بمعنى شقال كه آن را شكال نيز كويند آمده
شد عدو غره بجنك تو و ليكن نشود * پنجه شير فلك سست ز پنجه كالى
و كاليدن بمعنى فرياد بلند بود شيخ فريد الدين عطار كفته
سليمان چون ز مرغان قصه بشنيد * به تنديد و بجوشيد و بكاليد
ملا ملك قمى نيز به اين معنى كفته
همچو پروانه بكرد تو پروبال زنم * هر سحر كه بسركوت رسم كال زنم
و بمعنى قريب مولوى در مثنوى كفته
تا جماعت وعده مىدادند و كال * كه فرج بادت مبارك اتّصال