و بمعنى سركين كوسفند كه از پستم و دهبه آويخته باشد و بمعنى عنكبوت زهردار كه آن را غنده و رتيلا كويند نيز آمده ديكر غوزه پنبه كه سبز و ناشكفته باشد و در جهانكيرى بمعنى خروس هم آورده و بمعنى غلطيدن نيز كفتهاند كه در غال مرقوم شده كال مرادف آنست
كالبنك
كياهيست كه در ايام بهار بميان زراعت جو و كندم رويد و غوزه كند مانند غوزه لاله و چند دانه در اندرونش باشد كه خوردن آن ديوانكى آورد چنان كه حكيم سوزنى كفته
تابنك و كالبنك بديوانكى كشد * ديوانه باد خصم تو از بنك و كالبنك
و عبد العلى كفته
كر بيهنر ز خست طبع ليم خويش * آرد به پيش مهر و كياى تو كالبنك
آرى عجيب نيست چنينها از آن كسى كسى ساخته است مغز خرد كالبنك دنك
كاله
به وزن ناله جوال و آن را كوال نيز كويند باله نيز ديده شده ديكر بمعنى پنبهزده كه براى ريسيدن زده باشند
كالهدان
سله كه زنان در ان كاله و ريسمان نهند و نام محلى است بسپاهان
كام
به وزن جام قدم و ما بين قدم را كويند بايزيد بسطامى كفته
خواهى كه رسى بكام بردار دو كام * يك كام ز دنيا و دكر كام ز كام
بشنو سخنى نكو ز پير بسطام * از دانه طمع ببر كه رستى از دام
ديكر بمعنى ده و روستا آمده در جهانكيرى از مولوى شاهد آورده در باب طفلى كه در شكم مادر است و ميل ندارد كه به دنيا آيد كفته
لطف رويش سوى مصدر مىكند * او مقر در پشت مادر مىكند
كه اكر بيرون فثم زين شهر و كام * اى عجب بينم بديده اين مقام
از اين بيت معنى ده فهميده نمىشود باضافه واو عطف هركاه شهر و ده خيال كنيم بعنف معنى پيدا مىكند امّا ظن غالب من اين است كه كفته
كه اكر بيرون نهم زين شهر كام
يعنى قدم را دوباره اينجا را مشكل بهبينم
كامزن
بمعنى قاصد سريع السّير و اسب تيز رفتار آمده و امر بكامزدن نيز مىباشد
كان
به وزن جان بمعنى لايق و سزاوار است و افاده معنى جمع نيز مىكند مانند پيوستكان و ايستادكان و رفتكان و بندكان شيخ نظامى در نعت حضرت رسول كفته
چه خوش زد مثل شاه كويندكان * كه با بندكانند جويندكان
كانه
بر وزن خانه لفظى از الفاظ زايده كه دلالت بر شمار اعداد كند و در اصل كونه بوده يعنى مانند و مثل همچون يكانه و دوكانه و ششكانه و دهكانه
يك موى بدزديدم از دو زلفت * چون زلف زدى اى صنم به شانه
چو نانش به سختى همى كشيدم * چون مور كه كندم كشد به خانه
با موى به خانه شدم پدر كفت * منصور كدام است زين دوكانه
و نماز صبح را كه دو ركعت است دوكانه كويند و حواس خمسه را پنجكانه و مرادف دانه است كه در اعداد به شماره مىآيد مانند صد دانه و ده دانه و امثال آنها
كاو
معروفست كه به عربى ثور كويند و نام برجى است در آسمان كه شبيه بكاو كردهاند فردوسى كفته
چو خورشيد برزد سر از پشت كاو * برآمد ز هامون خروش چكاو
و حيوانى پرقوت و وقار و هيبت و فايده است و براى شيار زمين از همه حيوانات اولى و اقوى است بنابراين در ميان پارسيان ايران و هندوستان معتبر و مبارك است و مسافة سه كرده زمين را كه هر كروهى سه هزار كز و بقولى چهار هزار است يك كاو كويند پس كاوى نه هزار كز است و بقولى ديكر دوازده هزار خواهد بود و پهلوانان شجاع را كاو و كو و كيو مىناميدهاند و كوان جمع آن است
كاوآب
بر وزن آباد بمعنى سبزه روى آبست كه جل وزغ كويند و وزغان در آن خسبند و به عربى ثور الماء و طحلب خوانند
كاواره
بر وزن آواره مخفّف كاهواره و كله كاو است و در كوواره شواهد آن بيايد
كاوآهن
آهنى كه بر سر قلبه نصب سازند و زمين را بدان شيار كنند و آن را آهن جفت نيز كويند شيخ نظامى كفته
كشاورز و كاوآهن و كاركر * كجا در چنين ده كند كاركر
كاوباره
بر وزن آبخواره نام مردى بوده است از عمزادكان انوشيروان دادكر كه پدرانش در دربند و خزر و سقلاب حكمرانى داشتهاند از اولاد آنان فيروز نامى كيلان را تصرف كرده در آن زمان آن ولايات نام ديكر داشته فيروز را پسرى آمد اركيل نام نهاد و در بزركى بكيلان شاه معروف شد و كيلانشاه را فرزندى بود كه در تصرف ولايات مازندران طمع كرده و كمر همّت بسته بود در صورت رعايا چندسر كاو در پيش انداخته بمازندران آمد و بكاوباره مشهور شد يعنى كاو دوست و بعد از كشتن بلاس حكمران تبرستان و تصرف آن ولايت آن طبقه را كاوباره لقب كردند و سالها حكومت تبرستان در اولاد او بماند و تفصيل آن را در تاريخ نژادنامه كه يكى از تواريخ مؤلف است ذكر نمودهام
كاوپيكر
نام كرز فريدون فرخ بوده كه در وقت خروج بر ضحاك بر صورت سر كاوى با دو شاخ براى او از آهن ساخته بودند و در رزم