تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 617

مساهمون:

ص٦١٧
بتى كه قدش چون قول عاشق آمد راست * مهى كه قولش چون پشت عاشق آمد كيل
و در سرورى بمعنى آرزومند آورده و بكسر كاف و فتح ياء ميوه‌ايست صحرائى زرد و سرخ نيز مىشود و آن را كيلك نيز كويند بسحق اطعمه كفته
حسود كفته بسحق كو بكوى جواب * كه پيش ما كيل و به بهم نخواهد ماند
بكيالك مشهور است

كيلواس

بر وزن بيل باز نام شهرى بوده از هندوستان كه شاكمونى كه كروهى از اهالى هندوستان او را پيغمبر دانسته‌اند و در حرف شين در تواريخ بعضى احوالاتش نقل شده است

كيكو

بكسر اول بمعنى تالاب و كولاب در رشيدى آمده

كيك واشه

كيك بفتح كاف معروفست و واش بواو به زبان تبرستانى علف است معنى تركيبى آن يعنى علف كيك چون آن را در خانه و لباس بريزند كيكان بكريزند و بيونانى آن را دوقس نامند

كيماك

بالكسر و ياى معروف ولايتى بوده ميان روس و بلغار از اقليم ششم قطران تبريزى كفته
يلان خلخ و يغماى و كيماك * كمربسته به خدمت بيش تو پاك
چنان معلوم مىشود كه دريائى منسوب بكيماك بوده كه فردوسى در جنكهاى كيخسرو و افراسياب كفته
ز درياى كيماك در نكذرم
و ديكر بمعنى زبرشكى است كه بر بالاى بار بكشند حكيم سوزنى كفته
در كار و درون كار هستى * كه آهن و كه دوال و كيماك
ديكر اسم پارسى كف شير تازه دوشيده است كه بپارسى سرشير و چربه و بتركى قيماق كويند

كيمال

بكسر اول و ياى معروف جانوريست كه از پوشش پوستين كنند و رنك آن كبود است و بيشتر از جوانب شيروان آرند حكيم فردوسى كفته
غلام و پرستندكان ده هزار * بياورد و پيوست با شهريار
همه نافه مشك و موى سمور ز سنجاب و قاقم ز كيمال بور

كيمخت

بكسر اول و ضم ثالث بر وزن مىپخت چرمى است كه از ساغرى اسب و خر كيرند و دباغت كنند و در فرهنك سامانى كويد بكاف پارسى است نه عربى و كفته بمعنى پاىافزار است و چون كيوكودرز براى پيدا كردن و آوردن كيخسرو فرنكيس بتركستان رفت پياده در لباس سياحان و درويشان مسافرت مىكرد كورخرى شكار كرد و از پوست آن پاىافزارى براى خود ساخت و پنهانى كردش مب كرد تا آنها را پيدا كرده بايران آورد و مردمان ديكر تعليم آن پاىافزار و كفش را از كيو كرفتند و مستعمل شد و اصل در لفظ كيمخت كيو آموخته بود بكاف پارسى و كيوه نيز پاىافزارى منسوب بكيو در پياده كرديهاى تركستان و هنوز متعارف و متداول خاصه در عراق و پارس مجملا كيمخت بمعنى پوست و چرم است و اديم در عربى پوست رنك كرده برنك سرخ و دباغت كرده و آن را بلغار نيز كويند چنان كه مشهور است كه از طلوع سهيل آتش در چرمى افتد و بسوزاند و آن را بر پوستهاى ديكر سايند خوش‌بو و خوشرنك شود حكيم خاقانى شيروانى كفته
صبح از حمايل فلك آميخت خنجرش * كيمخت كوه اديم شد از خنجر زرش

كينوس

بفتح اول نام كوهستانى است از نواحى بدخشان و مردمان شرير و كسيف داشته كمال الدّين ملقّب بكوتاه پاى كه مردى شاعر بوده از جانب فخر الملك مؤيد الدوله خواجه ابو بكر ترمدى عامل و حاكم آنجا شده در شكايت از اهالى آنجا كفته است
كوهى كشيده سر بمه و هم اندران كم كرده ره * تاريك چون خان از كنه نكرده چون شخص از علل كر من نه بر افسوسمى كى عامل كينوسمى * يا خاك ره كى بوسمى افتان و خيزان بر جبل

كيميا

بكسر اول بر وزن سيميا لغتى است بسيار معروف و مشهور و باصطلاح ارباب صنعت علمى و عملى است كه روح و نفس اجساد ناقصه بمرتبه كمال رساند يعنى قلعى و مس را سيم و زر كند و در اين باب از اهل اقرار و انكار سخنان مختلفه بسيار است در سلّم السموات كفته كيميا و ليميا و سيميا و ريميا و هيميا پنج علم غريب است و آن را خمسه مجتحبه كويند و از حرف اول اين خمسه محتجبه چون يكى بردارند و با يكديكر جمع نمايند لفظ كل سرّه از اوايل اسماء مذكوره استخراج شود كيميا عبارت است از علم بكيفيّت نه به تبديل قوى اجزاى معدنى تا حاصل شود ذهب و فضّه از باقى فلزّات و در اين علم تصانيف بسيار است و ليميا عبارتست از علم بطريق ازدواج قوى فاعله با مفعول سافله تا صورتى غريب و اثرى عجيب حاصل شود چنان كه سعى و ترتيب عظمى يا رمادى يا حيه يا حيوانى نمايند و آن جوهر را بوجهى پرورش دهند كه اشخاص روحانيه را با آن ربطى و تعلقى بديد آيد و به آن وسيله اظهار چيزى از عجايب ميسر كردد و تفصيل آن بكتاب طم طم هندى و شمائيل و طلسمات ديكر و مصحف هرمس الهرامسه محول است و سيميا عبارت از علم بكيفيات تسخيرات و معرفت و غوات كواكب هفتكانه