و ترك دنيا كزيد و بلاد ايران را ببزركان تقسيم نموده لهراسب را شاهنشاه همه كرده نابديد شد و او در ميان شاهنشاهان عجم ببزركوارى و يزدان پرستى منفرد و بعدل و داد بيمثل و به خوبى مثل است مولوى معنوى بتقريبى كفته
كيخسرو سياوش و كاوس و كيقباد * كويند كز فرنكس افراسياب زاد
شيخ نظامى در خسرو شيرين كفته
اكر كيتى بيك شاه آرميدى * ز كيخسرو بخسرو كى رسيدى
كويند كيخسرونامه هوشنك از برداشتى و مطالب جام كيتى نماى فريدون را نيز مهمل نكذاشتى و پيوسته كفتى هرچند برازهاى نهانى مىنكرم سخنان جمشيد چون خورشيد باضياست و هر قدر به كارهاى آشكار مىرسم كفتار فريدون با برهان و راهنماست و كفتهاند كه دمجاس نام نامه داشته و حكيم بزركمهر كفته و مجاس از نامهاى هوشنك بوده و كيخسرو بر آن عمل مىنموده
كيد
بر وزن صيد نام يكى از پادشاهان كنور كه قنوج معرّب آنست بوده معاصر اسكندر رومى كه دختر باسكندر داد نام نوشابه بردعى بوده كه قيدافه معرب آن شده و اصل در آن كندابه يعنى آب قند بوده نوشابه نيز به همان معنى است و قند معرب كند است
كيز
بالكسر و ياى مجهول بمعنى نمد است كه از پشم مالند و فرش كنند و نوعى از آن را كليم بكاف پارسى كويند
بهر كيكى كليم نتوان سوخت
و نوعى از آن پشمينه كه فرش نمايند قالى و وجه تسميه آن اينكه اوّل بافتن آن پشمينه رنكارنك در بلد قاليقلا كه از ارزنة الرّوم و ديار بكر است بظهور آمده و به اطراف بردند و نمد و كليم و قالى خواندند منسوب بقاليقلا و مخفّف آن
كيسنه
به وزن اسكنه ريسمانى را كويند كه بر دوك پيچيده باشند و آن را دو كچى و فرموك و فروهه نيز كويند
كيش
بكسر كاف و ياء زده و سكون شين معجمه بمعنى تركش يعنى تيردان انورى كفته
آسمان چون سلاح بربندد * تير تدبير او نهد در كيش
ديكر مرادف آئين و مذهب است
جان نو دادهء جهانى را * فرق ناكرده اهل مذهب و كيش
و ديكر بمعنى جانورى آوردهاند كه از پوست آن پوستين سازند ديكر نام جزيرهايست از جزاير بحر عمان در حوالى فارس و آن را جزيره دراز خوانند و وجه اين نام آنكه چون از دور نظر كنند بتركيب كيش يعنى جاى تير نمايد شيخ سعدى كفته
يكى پير درويش در خاك كيش * چه خوش كفت با همسر زشت خويش
و عربان معرب كرده جزيره قيس نامند ديكر نوعى از بافته است كه از كتان ببافند و آن را حيش نيز خوانند سعدى كفته
منم امروز و تو و مطرب و ساقى و حسود * خويشتن كوبدر حجره بياويز چو خيش
و بمعنى پر كه بر تير نصب نمايند اوردهاند و مثال آن شعر عبد القادر نائينى كه كفته
زراى اوست كار ملك و ملّت * چو تير چاركيش از فاق و پيكان
بمعنى درخت شمشاد سندى نديدهام
كيفال
در جهانكيرى و برهان بمعنى رند و كوچه كرد آوردهاند و آن خطاست بجاى يا نون است بمعنى مغلم و امرد باز نوشته و كذشته شده است
كيفر
بفتح كاف و فا بمعنى مكافات است در جاى مكافات بدى استعمال مىشود چنان كه پاداش در محل تلافى خوبى چنان كه كفتهاند
اكر بد كنى كيفرش بد برى * نه چشم زمانه بخواب اندر است
بر ايوانها نقش بيژن هنوز * بزندان افراسياب اندر است
و ديكر ظرفى است كه ماستفروشان شير در آن كنند و كنارش از تغار اندك بلندتر است و ناودان دارد و كاودوشه كويند طيان بمى كفته
شير عشاق به پستان در جغرات شده * چشم دارد كه فرو ريزد در كيفر تو
ديكر سنكى كه بر حصار و كنكره قلعه نهند كه چون دشمن قصد تسخير كند بر سر او اندازند و به عربى مترس كويند و بمعنى پشيمانى و محنت و رنج نيز آورده مثال و شاهدى نديدهام
كيك
بفتح اول معروفست كه برادر ؟ ؟ ؟ پش كفتهاند و بكسر بمعنى آدمى و مردمك چشم آمده شمس فخرى كفته
كر ماه نيم كورز كردون نظر كند * سوى در شهنشه از راه ديده كيك
هنكام اهتمام بوقت مقابله * از كينه مهر بركند از ديدهاش كيك
و بكسر كاف و فتح يا ميوهايست مخفف كيلك و آن ميوهايست كوچك ببوى بهى زردرنك مشهور بكيالك و آن را خورند و بمعنى كربه نيز آمده عميد لومكى كفته شعر
فرق صحابه نبى كى رسدت ز ابلهى * كور صفت طلب كنى نرمى قاقم از كيك
رشيدى كفته درين بيت كتك بفتح كاف و تا نيز توان خواند كه بمعنى كوسفند كوتاهدست و پا بوده باشد
كيكن
بكسر اول و كاف و سكون بمعنى تاريكى مقابل روشنى است
كيكير
بكسر هر دو كاف و ياى اول معروف و دويم مجهول بمعنى سبزئى كه تره تيزك خوانند و به عربى جرجير كويند همانا جرجير معرّب كركير بوده سوزنى كفته
كنده دهانى كرفس خاى نه كيكير
كيل
بالكسر و ياى معروف خميده و كجرا كويند حكيم قطران تبريزى كفته
دلم بسان هلال آمد از هواى حبيب * تنم بسان خلال آمد از خيال خليل