تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 614

مساهمون:

ص٦١٤
و آن را كوه بود و كوهبوده نيز كفته‌اند و بفتح با ملازم كوه بودن مانند سپهبد و هيربد و مؤبد و باربد نظامى كفته
كه اى كهبد به حق كردكارت * كه ايمن كن مرا در زينهارت
و بمعنى صراف و خزينه‌دار و باردهنده نيز مىآيد كه ناقد و خازن و حاجب كويند

كهبل و كهبله

بالضم و باى مفتوح احمق و ابله را كويند شمس فخرى كفته
اعظم جمال دينى و دين شاه ملك‌بخش * اى عقل با كفايت فضل تو كهبله

كهر

بر وزن سفر رنكى باشد مرا سبان را كه به عربى كميت كويند وقتى بيكى از احباب كه اسب كهر خواسته بود فرستادم و نوشتم چه جاى اسب كهر كه اكر كنج كهر مرا باشد ترا باشد

كهرم

بفتح نام مبارزى تورانى كه در جنك دوازده رخ كشته شد و نام شهرى قديم از شهرهاى فارس كه در زمان اردشير بابكان نيز آباد بوده و معرب آن جهرم است فردوسى كفته
مهرك نام حكمرانى داشته از اردشير كريخته * بجهرم چو نزديك شد پادشا نهان شد از او مهرك بيوفا

كهره

بفتح بر وزن بهره بزغاله شير مست را كويند

كهزل

كياهى و داروئى است مليّن و مسخّن و مهيّج باه است

كهستان

و كوهستان و كوهسار بيك معنى باشند چنان كه كذشت و كهسر كه در شعر ناصر مرقوم شده مخفف كهسار بمعنى سر كوه است

كهسته

بضم كاف و كسر ها كوزه پر آب و بستن نيز آمده است

كهكان

كوهكن و آلتى كه بدان كوه كنند و آن را كوه كاف نيز كويند يعنى كوه شكاف حكيم فرخى كفته
بآرزوى كف را داوبكان كهر * كهر برآيد بىكوه كاف و بىميتين
هم او كفته
فرهاد بكهكانى شيرين به كف آوردى * كر در كف او بودى هم شدت تو ميتين

كهنا

بضم رشيدى كفته بمعنى خانه كهنه است

كهنبار

كاه‌نبار است و بكاف پارسى است در برهان در اين مقام آورده خطاست در كاف عجمى بشرح بمعنى وقت و كاه است نه انبار كاه كه در كاف عربى نوشته شود چنان كه در كاوه سهو كرده‌اند

كهندز

بضم كاف و كسر دال بمعنى شهر و قلعه كهن است قهندز و قندز معرب و مخفف آن و در هر ولايت بالنّبه قلعه قديم بوده و خواهد بود منحصر ببدخشان يا تركستان نمىباشد چنان كه مرقوم شده است

كهه

در فرهنك محرن الادويه كفته اسم پارسى متن است كه كاه باشد

كهوه

اسم پارسى قهوه است هم از آن فرهنك نقل شده

كهنى

بكسر اول بمعنى خانه زمستانى در فرهنك و برهان ديده

كهيج

بفتح اوّل و كسر ها و ياى مجهول نام قلعه‌ايست معروف قريب بمكران كه بكيج و مكران شهرت كرده و از ولايات نزديك بسيستان است فردوسى كفته
نمانيم كارام كيرند هيچ * سواران ما با سپاه كهيج
و آن را كهى نيز كويند و بعضى كهيج را معرب كهى دانسته‌اند

كهير

بر وزن صغير سيب صحرائى است كه نقل خواجه و ميوه خرس وكيل و كيلك نيز خوانند و بتازى تفّاح برى كويند و بيونانى زعرور كويند و كهيرك بمعنى بادنكان ديده شده

نمايش بيستم در كاف تازى با ياى حطّى

كى

بفتح معروف مثال
كى بو كه سر زلف ترا چنك زنم * كى باشد و كى باشد و كى باشد و كى
يعنى چه وقت خواهد بود و در هنكام انكار نيز استعمال شود و بمعنى اصل و حقيقت و زبده و خلاصه پادشاه بزرك يعنى شاهنشاه و از چهار طبقه ملوك فرس اوّلين را پيشداديان و دويمين را كيانيان كويند كيقباد و كيكاوس و كيخسرو و كى لهراسب از آن جمله بوده‌اند و بعضى كيومرس را نيز كفته‌اند و سهو كرده‌اند كيومرس بكاف پارسى است نه عربى و بيايد
و كيان را كلاه و تاجى مخصوص بوده است * چو كاوس تاج كنى برنهاد
نظامى از قول دارا كفته
چه دستى كه بر ما درازى كنى * بتاج كيان دست بازى كنى نكهدار دستت كه داراست اين * نه پنهان چو روز آشكار است اين

كيا

بفتح اول و بكسر نيز كفته‌اند بمعنى پادشاه بزرك و مجازا بمعنى عموم حكام و فرمان دهان آمده شمس فخرى كفته
شكوه تخت كيان وارث ممالك جم * كه تاج و مرز كيان را شهنشه است
و كيا و بسيارى از اولاد و احفاد ملوك پارس لقب كيانى داشته‌اند و نامهاى اجداد بر اولاد مىنهاده‌اند و بعضى سادات كبلان را نيز كه سلطنت كيلان بوده كيا و كاركيا مىخوانده‌اند و تا به جائى رسيده كه بر حاكم و رئيس ده نيز كيا اطلاق مىنموده‌اند چنان كه حكيم خاقانى كفته
خواهى كه نزل جان دهدت ده كياى دهر * بستان كشادنامه عنوان همجكاه
مولوى كفته
چون سفيهان را بود كار و كيا * لازم آيد يقتلون الانبيا
و بمعنى عناصر اربعه كفته شده
ز اقتران نجوم و ز امتزاج كيا
و بمعنى پاك و خالص زراتشت بهرام پارسى كفته
شدستم بيشك و بىشبهه به روى