كوهان
به وزن سوهان در برهان كفته بمعنى زين اسب است و آنچه بر پشت شتر و كاو برآيد هم بطريق مجاز كويند جامى كفته
هزار شتر همه صاحب شكوهان * سراسر پشته پشت و كوه كوهان
حكيم انورى كفته
بكوهسار و بيابانى اندر آورديم * جماز كان بياباننورد كه كوهان
ناصر خسرو علوى در صفت زمستان و برف كفته
همان كهبر كه پوشيدش بديبا ابر نوروزى * خزانى باد پنهان كرد در محلوج كوهانش
مؤلف در صفت كژاوه و شتر كفتهام
بكوهان كجاوه برش از شكوه * چو دو ذر به پهلوى البرز كوه
در مخزن الادويه كفته كتهان بفتح كاف معرب از كوهان است كه فارسى است و آن نام نباتى است برك آن شبيه تحبه الخضرا در سيم كرم و خشك مىباشد و عجيب الفعل است در كريزانيدن عقرب و بهرجاى خانه كه آن باشد عقرب نزديك نيايد و بكريزد و چون برك آن را بر عقرب پاشند در حال بميرد و الله اعلم
كوه بركوه
عنبر مطبق را كويند و آن نوعى از عنبر است كه طبق بر طبق بر روى هم نشسته است
كوهستان
معروفست يعنى جائى كه كوه بسيار باشد و آن را كهستان نيز كويند و عرب قهستان كرده و در اغلب ولايات قهستان نام ولايتى هست چنان كه در خراسان قاين و قهستان و در عراق قهستان قريب بقم كه تفرش يكى از آنهاست چنان كه نظامى كنجوى در اظهار مولد خود كفته
چو در كرچه در بحر كنجه * كمم ولى از قهستان شهر قمم
كوهنك
بضم كاف و فتح ها به وزن هوشنك بمعنى جستن بفتح جيم مرادف خيزيدنست
كوهه
بضمّ اول و فتح سيم بهاء زده زين اسب را كويند عموما و پيش زين را پيش كوهه و پس زين را پس كوهه و اصل در اين لغت بلند و بلنديست مانند كوه و كوهان شتر و كاو و قلّه جبال فردوسى بمعنى زين اسب كفته
ز كوهه بآغوش بردارمش * به نزديكى زال سام آرمش
و بمعنى قلّه جبال خسرو دهلوى كفته
وصف درامد علمت اينكه بانك كوس * همچون صداى كوه بد از كوهه جبال
و بمعنى موجه آب و حمله نيز آمده شيخ نظامى كفته
چو در معركه بركشم تيغ تيز * ز كوهه كنم كوه را ريز ريز
شرف شفرده اصفهانى بمعنى موجه كفته
چنان كوهه زد بحر انعام عامت * كه اميد را قوت آشنا نيست
هست سيل ديدهام بر كوه و دريا كوهه زن
در فرهنك جهانكيرى بمعنى جن و اهريمن آورده و كوهه كرفته جن كرفته را كفته بدليل بيت خاقانى كه در تحفة العراقين كفته
از كوهه غم شكوه بكرفت * چون كوهه كرفته كوه بكرفت
كوهيج و كوهن
همان كياه است كه در كرم مرقوم است
كوهى
منسوب بكوهستان و آلوى كوهى كه بتازى ز عرور كويند
كوى
معروفست و آن سر محله و معبر و در خانه است و كوچه مخفف و مصغر آنست
كويج
اسم پارسى زعرور احمر است كه بستانى باشد نه كوهى و بعضى كويژ بزاى پارسى مطلق ز عرور را دانند
كوير
بفتح اوّل و كسر واو زمينى كه شورهزار و سراب كويند و آب ندارد فردوسى كفته
بيابانى از وى رمان ديو و شير * همه خاك شخ و همه ره كوير
كويز
بر وزن مويز كوشه خانه را كويند
كويژ
پيمانه و قفيز معرب كويژ است
كويستن
بمعنى كوفته و بر اين قياس كويستن به وزن كويختن مصدر آن است
كويسته
در فرهنك بمعنى دو طرف سرين آورده و خطا كرده همان كونسته است و كويسته به وزن كريسته خوانده
نمايش نوزدهم در كاف عربى باهاى هوز
كه بفتح مخفف كاه و كاه ربا معروف و كهربا مخفّف آن .
و كهكشان همان كاهكشان و بالكسر كوچك ضدمه كه بزرك است و كهين و كهينه و كهتر بر اين قياس و كهان جمع
كها
با اول مفتوح بمعنى خجل و شرمندهنزارى
بدست خود كه كند آخر اينكه من كردم * كهاى توبهام آخر ز احمقى ناكى
هم او كفته
چه نسبت است كه من مىكنم به روى و لبت * اناردانه كل سرخ و ارغوان ياقوت
كهاى لعل تو باشد اكر ز بهر رديف * زمان زمان بنشانم يكان يكان ياقوت
كهاب
در برهان كفته بمعنى داروى كرم جوشانيده كه بر محل وجع و ورم كذارند و مؤلف كويد كه اين همان كاه دود است كه در معالجه بيمارى اسبان مفيد است چنان كه كفتهاند كاه كهتاب باد و جو كشكاب كذشت
كهيد
بضم كاف بمعنى كوهنشين و عابد و زاهد و تارك دنيا