تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 611

مساهمون:

ص٦١١

كوكله

مرغ شانه سرك كه هدهد كويند و تاج دارد و اصل در آن كاكله بوده يعنى كاكل‌دار

كوكن

با تانى مجهول بمعنى جغد آورده‌اند كه بوم باشد و آن را كوكه نيز كفته‌اند و بمعنى غله نيمرس بريان كرده آمده است

كوكنار

بر وزن هوشيار غلاف غوژه خشخاش كه به فارسى ناركيوا و به عربى رمّان السّعال كويند كه دفع سرفه كند و پارسيان سرفه را كوك كويند و سرفه كردن را كوكيدن خوانند بفتح كاف و كيو برون عدد نيز بمعنى سرفه بود و همچنين بر وزن پيحا و بنابراين نوعى از خشخاش را ناركيوا خوانند چنان كه كذشته و كوكنار و شربت كوكنار بخاصيّت خواب افزاست و خوردن آن خواب آورد ظهير كفته
زمانه خاصيت كوك و كوكنار دهد
ملّا جامى كفته
ز كنكردار كاخ شهريارى * چو حارس ديد شكل كوكنارى به بيدارى نمانده ديكرش تاب * خواص كوكنارش برده در خواب
و بمعنى خشخاش دانه نيز آمده است چنان كه اسدى كفته
يكى را چنان كوفت آن نامدار * كه كشت استخوانش همه كوكنار
و افيون خورانرا نيز كوكنارى كويند چنان كه سيد على عرب متخلّص بمهرى كه بطريق تعريب لغات عجم را منظوم كند بجواب غزل حافظ كفته
الا يا ايّها الساقى ادر كاسا و ناولها * خمار البادة الدوشينه كشتى اهل محفلها همه فى الشرت و الخميازه مثل الجوجناريون * دهن وازى و ششمان بر همى للموت نايلها
معنى اين باشد كه همه از خمار باده دوشينه در چرت يعنى خواب و خميازه‌اند مثل كوكناريها دهانشان باز است و چشمانشان بر هم مايل به مردن

كوكو

بضم هر دو كاف آواز فاخته
آن خواجه كه خويش را هلاكو مىكفت * وز كبر سخن به چشم و ابرو مىكفت بر كنكره سراى او فاختهء * ديدم كه نشسته بود و كوكو مىكفت
و بمعنى خورش خاكينه معروفست

كوكه

جغد باشد كه مذكور شد و بتركى برادر رضاعى را كويند يعنى دو طفل كه با هم شير يك را خورده باشند و آن دو نفر هريك كوكلتاش يكديكرند يعنى شريك شير

كول

به وزن كچل پوستين پشم درازى است كه كم‌بهاء است كه فقيران پوشند نظامى كفته
ميفكن كول كرچه خوار آيدت * كه در وقت سرما به كار آيدت
و قصبه‌ايست از ولايات فارس و بضم اوّل بمعنى دوش و كتف سراجى كفته
كول بارى ز معصيت بر كول * كى تواند شدن بصدر قبول
ديكر بمعنى آبكير و تالاب شعر
شه چو حوضى دان حشم چون لولها * آب از لوله روان در كولها
و بتركى كول بمعنى حوض و آبكير آمده ولى بكاف فارسى تكلم نمايند و بمعنى جغد هم نوشته‌اند و به زبان كيل بشته و تل را كويند و رشيدى شعر سراج الدّين را كه در معنى دوش و كتف نوشته‌ام در معنى تل و پشته به زبان كيلانى شاهد آورده و غريب است كوله‌بار بمعنى بارى كه بر دوش كشند مشهور است چه كول و كوله بمعنى دوش از آن مستعمل‌تر است كه مشتبه شود چنان كه كويند فلان را كوله كن يعنى بدوش خود بكير و در جهانكيرى اين بيت حكيم سنائى را شاهد معنى آبكير آورده كه كفته
مردكان هرزه كوى و بىباك است * راز با وى چو كول ناپاك است
در اين معنى و شاهد نيز تأمّلست

كولاب

بر وزن دولاب بمعنى آبكير و استخر و تالاب كه آب ايستاده باشد زيرا كه كول كوى را كويند كه در آن آب جمع آيد و ايستد و آن را كيلو نيز كويند

كولاك

بمعنى كلاك يعنى موج بزرك نوشته شده افاده معنى طوفان نيز مىكند وحشى بافقى كفته
شود ز چشم پر آبم هزار كشتى غرق * دمى كه قلزم خوناب دل زند كولاك

كولان

به وزن همدان بفتحتين كياهى است كه در آب رويد و از آن حصير بافند

كولنج

به وزن و معنى قولنج و آن مرضى است كه در امعا از ريح يا پيچيدن روده بهم رسد خاصه در روده قولون و باضافه الف نيز درست و نام حلوائى است كه آن را لابرلا كويند و بكاف فارسى اصح است و بمعنى اتشدان مصحف است و آن كولخ به وزن دوزخ است و مخفف كولخن حمام است

كولنك

بالضم و واو مجهول و لام مفتوح بنون زده بمعنى هيز و مخنث و مابون سوزنى كفته
آن مرد مردكاى كه كولنك كنك را * در حين فروبرد بكليدان كون مدنك كولنك پيش او چو نهد سينه بر زمين * فرياد و نعره دارد چون بر هوا كلنك

كوله

بر وزن لوله بواو مجهول كوى را كويند كه صيادان در آن نشينند تا صيد ايشان را نه بيند و دام را بكشند و مرادف چاله است نزارى قهستانى كفته
تا كى آيد بدام مرغ مراد * همچو صياد مانده در كوله
نوعى از حيله كه خروسان جنكى در جنك دارند و بدوند و نفس تازه كنند و خصم را از حركت خسته و مانده سازند آنكاه بازكردند