تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 612

مساهمون:

ص٦١٢
و بجنك درآيند تا غالب شوند و چنين خروس را كله‌رو بفتح را خوانند و خانه مرغان را نيز كله كويند .

كوله پر

صمغ انجدان سفيد است كه طيب است و صمغ انجدان سياه كه به فارسى كماه خوانند متن است و از حليتث به عمل مىآيند كه به فارسى انكژ و انغوژه كويند و به زبان اصفهانى انكشت كنده و در مخزن الادويه نفع و ضرّ آن بتفصيل مرقوم است و كذشته و بپارسى نيز آمده

كوليدن

به وزن ژوليدن بمعنى كندن است

كوم

بر وزن موم كياهى است خوشبوى بعضى اذخر را دانسته‌اند در جهانكيرى اين بيت را شاهد اين معنى كرده كه حكيم سوزنى كفته شعر
من از خط تو نخواهم به خط شد ار به مثل * برآيد از بر كلبرك كامكار تو كوم
و اين بيت دلالت بر معنى كياه خوش‌بو كه مثلا خط را بر آن تشبيه توان كرد ندارد بلكه اغراق بخلاف كياه خوش‌بو اقتضا مىكند بعضى كفته‌اند كوم كياهى است خودرو و خشك كه در زمين شيار كرده رويد و بيخ آن شبيه به بيخ نى است و اين معنى با شعر سوزنى مناسبتر است و اغراق آن درد غوى ثبات‌قدم در محبت بيشتر در شعر شمس فخرى صاحب معيار جمالى مؤيد اين معنى كه كفته
كل اكر بر خلاف او رويد * بيقين دان كه كوم بردارد
و سرورى كفته كه در تاج الاسامى بمعنى ادخر آمده

كوماج

نام نانى است كه پزند و خورند و معروفست در احاديث آمده كه وقتى حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله به مردى كذشتند كه از اين نان براى اصحاب خود در سفر مىپخت و عرق مىريخت آن حضرت فرمودند نمىرسد هركز كرمى جهنم او را و كو ماجرا به عربى طلمه كويند بضم و سكون لام

كومه

بالضم و واو مجهول خركاهى كه از چوب و علف در آن صحرا سازند و پاليزبانان و مزارعان در آن نشينند و پاليز و زراعت خود را حفظ نمايند و صيادان نيز سازند و در آن نشسته بر صيد كمين كنند و آن را كازه نيز كويند و قمشه كه شهركى است كويند در اصل كومه شه كه براى شكار شاهى ساختند و بتدريج خانه و ده و قريه و قصبه شده و معرب كرديده كومش كه شهرى قريب بدامغان بوده و خراب شده نيز چنين بوده اكنون معرب آن قومس است و در فرهنك برهان سهوا فومس بفا و راء ضبط شده

كون

با اول مضموم و ثانى مكسور در فرهنك جهانكيرى كفته روستائى است كه در هر عاشورا ده هزار مرد در آنجا جمع شوند و معنى هيز و مخنث نيز آورده برهان نيز چنين نوشته اما رشيدى كفته كاف و واو نيست بجاى واو دال است كدن صحيح است بارى چنين روستائى كه كفته‌اند در عاشورا ده هزار شيعى در آن جمع شوند بايد در ايران باشد و معروف نكرديده و نام او شنيده نشده و خالى از غرابتى نخواهد بود و بضم كاف و فتح واو بمعنى درخت پده است كه مرقوم شده و بفتحتين درختى است خاردار و ساق آن بيخار صاحب مخزن الادويه كفته بپارسى آن را كم بضم كاف كويند و بشيرازى بالش عاشقان خوانند بسبب درشتى خارهاى آن و به عربى آن را قتاد و شجرة القدس نامند

كونج

اسم فارسى شونيز است

كونده

اسم بطيخ خام است

كونسته و كونه

بالضم سرين را كويند و قبل طرف سرين و اين لغت مستعمل و معروف بين الناس است ناظم رساله اختلاجات خوب كفته
چونكه كونسته ناكهان بجهد * مژده دولت و مراد دهد
رشيدى از معزى سمرقندى اين مصراع را در اين معنى شاهد كرده
شود دو كونه چو كلزار و بزم چون كلشن * امّا مىشايد بمعنى كونه رخسار
بكاف پارسى كفته باشد مصراعى ديكر از حكيم سنائى كفته
از نشان دو كونه مزغر
در جهانكيرى و سرورى اين لغت را نيافته‌ام هر دو در برهان آمده

كونده

بر وزن رونده چيزى كه از كياه بافند شبكه‌دار و كاه بدان كشند استاد لبيبى كفته مانند كسى كه روز باران بارانى پوشد از كونده

كوّه

بالضم و فتح واو مشدّد غوزه پنبه و كوكنار و پيله ابريشم و چون خشخاش خواب آورد امير خسرو كفته
مستغرق خوابيم در اين كوه خشخاش * شام اجل و صبح جزا را نشناسيم چيست اندر كوه بانك دانهاى كوكنار
و در اين دو بيت كوزه مرادف غوزه توان يافت و اصل همان بوده ز اساقط شده براى اينكه موزون شود مشدّد كرده‌اند و لغتى شده و در مجمع الفرس سرورى بمعنى شيشه حجام و مرادف كيسه نيز آورده و بضم اوّل و ظهورها معروف و بحذف الف نيز آمده اى جبل

كوهاموى

نام بازنى است كه موى را در تودهء خاك پنهان كنند و جمعى كردان توده نشينند و موى را جويند هركه يابد آن بازى را برد و كرو را كيرد
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 612 | رضا قلى خان ( هدايت )