كه مىخواست عشرت كند در ان باغ وحشى مىرفت و بار بد را با خود مىخواند تا او تصنيفات بديعه در آهنك و الحان مىساخت و جلوه مىداد و بار بد در صوت و ساز عملى مناسب درين باغ اختراع كرد و ناميد آن را نخجران پس طرب كرد ملك و انعام بسيار كرد بباربد و از شيرين پرسيد كه چه مىخواهى تا بدهم كفت مىخواهم بسازى درين بستان دو نهر از سنك و جارى شود در آن شراب و شير و براى من قصرى در ميان آن بنياد نهى كه در عالم نباشد و امر كرد خسرو بپرداختن دو نهر و بنا نهاد قصر شيرين را چنان كه تمنّى كرده بود و در اصفهان خانه و عمارت داد بباربد و صورت شيرين و شبديز را كوه بر سنك منبّت كرده چنان كه هنوز باقى است كفتهاند عمل فرهاد است و برخى كفتهاند پطرس نامى از اولاد سنمار بانى خورنق و سدير آن را ساخته و عمل اوست
كوشكنجير
بضم اول و فتح نون لغتى است مركب يعنى كوشك سوراخكن چه انجير بمعنى سوراخ است و معنى اين لغت توپ بزركست كه آن را ديك رخشنده كويند انورى كفته
نه منجنيق رسد بر سرش نه كشكنجير
كوشنه
بپارسى نوعى از كماة است و آن را غوشه نيز كويند و مرقوم شده
كوغ
بر وزن دوغ بمعنى درون شدن است
كوف
به وزن صوف بضم كاف بمعنى بوم است كه بنحوست معروفست و بزرك آن را خركوف كويند ابن يمين كفته
نشاند پهزانرا بجاى اهل هنر * نديد هيچ تفاوت ز كوف تا بهماى
كوفجان
بمعنى قفس است
جز شاخسار زلف تواش آشيان مباد * چون مرغ روح ما پرواز كوفجان تن
كوفت
به وزن روفت بمعنى آسيب و آزار و ضربى كه از سنك و چوب به كسى برسد يا لكد اسب يا از افتادن اسب و كوفته شدن اعضا و در اصطلاح مرضى سوداويست
كوفته
بر وزن سوخته بمعنى آسيب و صدمه رسيده و غلولههائى كه از كوشت ساخته در آش اندازند و نان خورشى معروفست كه از برنج و كوشت و سبزى پزند و خورند شيخ سعدى بهر دو معنى كفته
كوفته بر سفره من كو مباش * كوفته را نان تهى كوفته است
و بمعنى كوبيده نيز سعدى كفته
عذرش بنه ار به زير سنكى * سركوفته چو مار بركشت
كوفج
بالضم و واو مجهول بر وزن كوسج نام جماعتى است كه در كوههاى كرمان ساكنند و قوقص معرب آنست در قاموس آورده كه قفص كوهى است بكرمان و دهى است ببغداد
كوفشانه
به وزن موريانه در برهان بمعنى جولاهه و بافنده آورده و رشيدى كفته كه چون جولاهه هميشه در شانه كه آلت كار اوست نظر دارد او را بكوف شباهت دادهاند و بكسر فا اصح است شاكر بخارى كفته
نفرين كنم ز درد و بلا اين زمانه را * كو داد كبر و مرتبه اين كوف شانه را
كوك
بر وزن دوك بالضم و واو معروف آواز بلند و هم آهنك ساختن تار و چغانه و رباب و ساختكى آنها را كويند در مسمطى كفتهام
روزى كه ز زمّار شود زمر فنا كوك * هر سور كه جويد عدويش كرد و از او سوك
بر رمح ويش اعدا آون چو بشب چوك * پنحويش بكردش بر چون پنبه كه بر دوك
و با ثانى مجهول ترهايست كه خورند و خوردن آن خواب آورد و آن را بپارسى كاهو و به عربى خس كويند حكيم انورى كفته
جائى رسيده باس تو كز بهر خواب امن * بكرفته فتنه را هوس كوك و كوكنار
سيد ذو الفقار شيروانى كفته
بر غم خاصيت هموار و ضد طبع پيوسته * در اقليم بدانديشش كه چون نسناس شد ريمن
شقاقل بشكند باه و نمايد كوك بيدارى * كند خون تيره عنّاب و فزايد دردسر چندن
و دو پارچه جامه بهم پيوند كردن و بخيهاى دور دور زدن كه وقت دوختن كم و زياد نشود نيز كوك كويند و بمعنى سرفه كه آن را كيوا نيز كويند آمده بنابراين غوژه خشخاش را ناركيوا و كوكنار كويند و آنان كه بجاى واو راى آورند بر خطا باشند و به زبان تركى رنك كبود را كوك و كوك كنبد يعنى كنبد كبود و از اين روى آلوچه نرسيده را كوكجه خوانند و بر سبز نيز اطلاق كنند حكيم نزارى كفته
جدول كشيد صفحه كوك افق بنال * بيرنك زد رواق معلق بمشكناب
اما نركان عراق بضم كاف پارسى و واو معدوله كويند و بفتح كاف تبرى و درى كبك را كويند
كوكا
بفتح كاف بمعنى آواز بلند و در رشيدى بضم نوشته اصح بفتح است زيرا كه اين همان غوغا و فرياد است كه غين با كاف تبديل يافته چنان كه كيقباد كواد شده و كذشت و بكاف فارسى بهتر است
كوكان
به وزن چوكان دست افزاريست مركاز ران برا
كوكبا
در برهان كفته به زبان ژند و پاژند ستاره را كويند كه عرب كوكب خوانند
كوك كردن
در كوك كذشت كه بم و زير كردن آواز سازها باشد و مطابق كردن آسمان سنج يعنى ساعت را با ساعتى ديكر نيز كوك كردن كويند
كوكلك
بضم واو مجهول غوژه پنبه ناشكفته را كويند