تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 609

مساهمون:

ص٦٠٩
كه فريدون فرخ آنجا را براى نشستكاه خويش بركزيده بود چنان كه فردوسى كفته
ز آمل كذر سوى تميشه كرد * نشست اندران نامور پيشه كرد كجا از جهان كوس خوانى همى * جز اين نيز نامش ندانى همى
و كوس بكوسان اشتهار يافته در تاريخ تبرستان دو تميشه بيان كرده يكى تميشه كوتى و ديكرى تميشه اهلم و الله اعلم بالصّواب

كوسان

بضم و واو مجهول همان كوس كه مرقوم شده و نام مردى نائى بوده كه در آن كار شهرت داشته فخر كركانى در مثنوى رامين و ويس كفته
شهنشه كفت با كوسان نائى * زهى شايسته كوسان سرائى

كوست

همان كوس بمعنى كوفتن و صدمه زدن انورى كفته
مقلوب لفظ پارس بتصحيف از كفت * دارم طمع كه علت با من زده است كوست
سوزنى كفته
كر كسى را درمى صلّه ببخشد رخسد * جهد آن كن كه بهم بر نزند كوست ترا
و بمعنى كوس نيز آمده چنان كه فردوسى كفته
دليران نترسند زا * از كوست كه آنجا دو چوبند و يك پاره پوست
و بفتح اول و دويم بر وزن و معنى كبست است كه حنظل باشد

كوسك

بفتح اول و كسر ثانى و سكون سين مهمله اسم فارسى جرجير است باقلا را نيز كويند

كوسه

معروفست ديكر بمعنى شكلى است از اشكال رمل كه بتازى فرح كويند و كوسج معرّب كوسه است

كوسه برنشين

نام جشنى بوده در ميان پارسيان عجم كه در اول ماه آذر مردى كوسه را سوار كرده بر بدن او داروهاى كرم طلا كرده و طعامهاى كرم بوى خورانيده بادزنى در دست كرفته خود را باد مىزد و از كرما شكايت مىنمود و مردم از اطراف برف و يخ بر روى و بدن او مىزدند و به او چيزى مىدادند و اكر كسى به او چيزى ندادى مركب يا كل تيره كه با خود داشتى بر جامهاى او پاشيدى و تا وقتى معيّن باذن و اجازه پيشكاران شهر اين كار كردى و اكر زياده كردى مؤآخذت يافتى پارسيان اين روز را كرامى و عزيز داشتندى كويند در اين روز جمشيد جم از دريا مرواريد برآورد و در اين روز سعادت و شقاوت بتقدير ايزد تعالى براى خلايق مقرر شده و اين روز را عربان ركوب كوسج خوانند

كوش

با اول مضموم و واو مجهول بمعنى كوشش است و امر بكوشش سعدى شيرازى كفته
كرچه وصالش نه بكوشش دهند * هر قدر اى دل كه توانى بكوش
حكيم نزارى كفته
تا نكند دوست نظر ضايع است * سعى من و جهد من و كوش من
و بفتح كاف تبديل كفش است كه پاىافزار باشد و در فارس و تون و طبس و كيلان و تبرستان مصطلح و مستعمل است چنان كه سيد هاشمى به زبان تونيان كفته
در طلب رضاى تو كوش و فام پاره شد * هنج دوزم بمژك خو پاره دل چو پينهء
و معنى چنان باشد در جستجوى رضاى خاطر تو كفش وفاى من پاره شده بر آنجا كه پاره شده مىدوزم بمژكان خود پاره دل خود را مانند پينهء كه بر كفش و امثال آن مىزنند لا يخفى لطفه

كوشا و كوشش و كوشيده

بمعنى كوشنده و بر اين قياس كوشيدن و كوشش بمعنى جنك و جدل فرخى كفته
بكاه كوشش بستاند و فرو سترد * ز دست شيران زور و زروى مردان رنك

كوشك

بضم اول و فتح ثالث بمعنى عمارت رفيع فوقانى كه به عربى قصر خوانند و جوسق معرّب آنست انورى در صفت كواكب و بروج افلاك كفته
در ان به حكم روان كرده هفت سيّاره * ز لطف داده وطنشان دوازده جوسق

كوشكان

به وزن نوش جان نام ديهى است از مضافات كاشان و جوشقان معرب آنست

كوشك شيرين

معرّب آن قصر شيرين است و شيرين انجب و احسن و اجمل نسوان و در عهد و عقد خسرو پرويز ساسانى شاهنشاه عجم مىبوده و خسرو نزديك تختكاه خود كه كرمستان شاهان نام داشته و بكرمانشاهان مشهور كرديده و عرب آن را معرّب كرده قرميين كويند براى شيرين قصرى و عمارتى رفيع و وسيع و در ان ابنيه عظيمه شاهقه بنياد نهاده بود كه از غرايب و عجايب ابنيه عالم بوده و در آن ابو لهب كثيره و خلوات و خزاين و قصور و عقود و مستشرفات و منتزهات و ميادين و مصايد و در معجم البلدان كفته از محمّد بن احمد الهمدانى كه سبب بناى قصر آن بوده دو مقام پرويز در كرمانشهان استدام داشته و امر فرموده دو فرسخ در دو فرسخ محلّى بنا كنند و در آنجا جمع نمايند هرچه صيد است تا بتدريج تناسل فزايند و هزار مرد را راتبه و روزى داد براى هر مردى روزى پنج نان پخته و دو خيك خمرو دو رطل كوشت تا اين كار باتمام رسانند و هفت سال به طول انجاميده بود پس پرويز هروقت