تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 608

مساهمون:

ص٦٠٨
پيچيده و كره‌دار كه به عربى مجعّد كويند و بفتح نيز آمده و آن را پارسيان شيراز نيز كرنجى كويند و بمعنى چرك و ريم هم آمده است

كورشت

بضم كاف و واو مجهول و راى مكسور و سكون شين معجمه همان بازى طفلان كه چاليك و دوله كويند

كورك

با اول مفتوح بثانى زده و راى مفتوح بمعنى كورزه مذكور است و نام موضعى است نزديك بهرمز فارس كه قريب بخليج عمان باشد و نام كروهى از كفّار كتور كه در هندوستان باشند

كوركور

بهر دو كاف مضموم كلاغ غليواج كمال اسمعيل كفته
تيزى كه هركجا كه يكى پشم توده ديد * حالى چو كور كور در ان آشيان كند

كوره

به وزن شوره بمعنى آتشدان زركر و آهنكر و امثال آنها معروفست مجير بيلغانى كفته
اكنون روا مدار كه نوميديم كند * چون كل عرق كرفته و چون كوره تافته
مولوى معنوى راست
بكرد كوره عشقش ز دور مىكردى * اكر تو نقره صافى ميانه را چه شده است
ديكر بمعنى حصّه و قسمتى از پنج حصه فارس كه حكما قرار داده بودند مرادف حوزه كه مرقوم شد و آن كوره استخر و كوره اردشير و كوره داراب و كوره شاپور و كوره غباد بوده و در فارسى كاف و خا به يكديكر تبديل مىيابند و غين نيز با كاف بدل مىشود چنان كه غباد و كواد مرقوم شده و در عربى كوره بمعنى شهرستان و كور جمع آنست چنان كه كذشت و در معنى بيكديكر قرابت دارند

كورى

به وزن دورى بمعنى نابينائى معروفست و نام غلهء هم هست كه غالبا خودروى است امير خسرو كفته
چه مائيم از پى شاخ ماه كورى * ز شور خاكيان در خاك شورى نخواهم كندم سلطان صانع * بكورى كردم از دو ديده قانع

كوزر

بضم كاف و فتح زاى معجمه خوشه كندم كه بعد از پاك كردن غله خرد نشده و بار ديكر بكوبند و بفتحتين نيز كويند و به عربى قصاله و قصامه كويند

كوژ

بالضّم پشت‌خميده و اصل در آن يعنى كژ بمعنى كج بوده چون جيم و راى پارسى تبديل مىيابند كوژپشت شده و در استعمال فتحه آن بضمّه بدل كرديده و بطريق كنايه بسبب خميدكى موهوم فلك را نيز كوژپشت كويند و چون رستم سهراب را زخم منكر زد و سهراب از حال خود و كمى سن و بزركى تن و قامت بلند خود حكايت مىكرد حكيم فردوسى از قول او كفته
تو ز اين بيكناهى كه اين كوژپشت * مرا بركشيد و به زودى بكشت ببازى بكويند همسال من * بابر اندر آمد چنين بال من
بكويند را با كاف پارسى مىخوانند و معنى اين دو بيت را بدرستى نمىدانند با كاف عربى بمعنى كوى و كوچه بايد خواند تا معنى روشن كردد اين شاهد عمدا مرقوم شد تا معنى حقيقى معلوم شود و بكسر كاف ميوه‌ايست سرخ رنك كه از زمين شوره بهم مىرسد و به عربى زعرور كويند و سرورى كاشى بكسرتين بمعنى آلوى كوهى كفته و بكويج مشهور است

كوژد

بالضّم و واو مجهول و زاى پارسى مفتوح صمغى است از درخت پرخار كه بتازى آن درخت را شائك خوانند برمىآيد و آن صمغ را انزروت كويند و در كوهستان شبانكاره فارس بسيار پيدا شود و بسيار تلخ است و در دواهاى چشم به كار برند و آن را كوژده باضافه‌ها در آخر نيز كفته‌اند و بين العوام بكنجيده مشهور است

كوژنوك

بضم اوّل و سكون ثانى و ژاى پارسى و نون مضموم بواو زده و كاف در آخر بمعنى پره كليد است زيرا كه نوكش كژ است

كوژه

بر وزن موزه خر سفيد رنك را كويند كه به عربى اقمر خوانند

كوس

بر وزن طوس بواو مجهول بمعنى كوفت و آسيب كه بتازى صدمه خوانند و نقاره بزرك كه آن را بتركى كوركار كويند بفتحتين و كاف فارسى و سبب اين نام يعنى كوس همان كوفتن آنست و شانه كوفتن دو كس را بيكديكر و مصادمه كردن را نيز كوس زدن كويند در داستان قهر كاوس بر رستم و كفتن بطوس كه رستم را بردار زن فردوسى كفته
بشد طوس و دست تهمتن كرفت * به دو ماند پرخاش‌جويان شكفت بزد تند يكدست بر دست طوس * تو كفتى ز پيل ژيان يافت كوس ز بالا نكون اندر آمد بسر * بر او كرد رستم بتندى كذر
مولوى معنوى كفته
نحسى اى نفس اكر برد كرى كوس زنى
و كوسيدن بمعنى كوبيدنست چنان كه فردوسى كفته است
كياهى كه كويم تو با شير مشك * بكوس و بكن هر سه در سايه خشك
ديكر بمعنى صف كشيدن نيز آمده چنان كه فردوسى كفته
دو لشكر بهم بركشيدند كوس * چو شطرنجى از عاج و از آبنوس
و بمعنى بازئى است شبيه نبرد و چون مهرهاى آن را از هر دو جانب دو صف مىچينند به آن اسم موسوم شده ديكر بمعنى كوشه جامه و كليم و امثال آنكه از كوشه ديكر زياد شده باشد ديكر نام قصبهء بوده باشد بمازندران