كشته كوج * هستند اهل فارس هراسان ز كار من
ز انسان كه اهل كرمان ترسان ز دزد كوج * كوچت مباركست ندارم بدست هيچ
جز خيمه كهنه و دو تركى براى كوچ
و بمعنى از منزل به منزل نقل كردن با ايل و اهل و عيال و اسباب خانه و كوچيدن مصدر آنست شمس فخرى اصفهانى كفته
كر هما از نظر همت او افتد دور * شوم و ويرانهنشين كردد و ماند از كوج
و بطريق كنايه بمعنى زن شخص نيز آمده و بمعنى جغد و بوم كه آن را كوف و بوف كويند و نام ملكى است از توابع بنكاله بهند در مخزن الادويه كفته كوچ فارسى مطلق ؟ ؟ ؟ او بهندى كوند كويند
كوچه
بضم كاف و فتح جيم پارسى راه كوچك و دراز و در اصل كوى چه بوده و كوى بمعنى محله و برزن است شاعرى كفته
چند كوئى كه ميا و مرو از كوچه ما * مىروم راه من است اين به تو كارى دارم
خواجه حافظ نيكوتر كفته
اى كه از كوچه معشوقه ما مىكذرى * باخبر باش كه سر مىشكند ديوارش
كوخ
بر وزن شوخ خانه خرپشته كه از چوب و نى و علف سازند بخلاف كاخ كه خانه عالى را كويند كه به عربى خصله كويند و كوخ در قاموس نيز آمده كه كوخ خانه كه روزن نداشته باشد و اكواخ جمع آنست
كوخك
بفتحتين و سكون خا خوشه انكور را كويند كه به عربى خصله كويند بضم خاى معجمه
كود
بر وزن دود خرمن را كويند چنان كه ابو نصر در نصاب موزون كرده
نثر وشتى را پراكنده شمر مجموع كود * خاكروبه كه براى قوّت
مزرعه جمع كرده بباغ و فاليز برند نيز كود كويند چنان كه كويند فلان باغ يا فاليز را كود بدهيد تا قوت كيرد و مخفف كبود نيز آمده كه رنكى است معروف و مرد كمفهم نادان را به عربى كودن كويند و بفتح معروف است چنان كه در لغت اول در استشهاد كو از شعر ناصرخسرو بيتى در معنى كودن كه اسب پالانى است نوشتهام
كوداب و كوشاب
هم در فرهنك مخزن آمده كه بپارسى ربّ عنب است كه نيز بپارسى دوشاب كويند
كودر
در برهان كفته زمين و دامن كوه را كويند و دو سه خطا كرده اوّل اينكه كاف فارسى است نه تازى دويم آنكه كاف و واو نيست كاف و راست و كرد راست و كر بمعنى پشته و كوه است و در بمعنى دره يعنى شكافتكى كوه و دركر در تحقيق خواهد شد
كودره
بر وزن هوبره نوعى از مرغابى است كه در آب مكان دارد و بالژن ميلى تمام لهذا كوشت آن بدبوست و مرغى ترسنده است حكيم ابو الحسن فرخى در مدح ممدوح خويش محمود غزنوى كفته است كه
پيل از تو چنان ترسد چون كو دره باز * شيراز تو چنان لرزد چون كبك ز شاهين
كور
بفتحتين همان كبر است كه رستنى است و از آن آچار سازند و خورند و پارسى آنست و كبر معرّب كور است و بضمّ كاف و فتح واو در عربى جمع كوره است كه شهر باشد
معروف در مداين و مشهور در كور
و بضم كاف بمعنى نابينا معروفست و بفتح اول بمعنى جاى خراب كه پشته و شكستكى بسيار داشته باشد و قابل زراعت نباشد ليكن اصح در اين معنى كاف پارسى است نه عربى و در فرهنكها و برهان سهو شده و بفتح اولى و سكون ثانى بمعنى خرنوب شامى است
كوراب
بضم اول بمعنى سراب يعنى زمين شوره كه از دور آب نمايد و چنان نباشد حكيم عنصرى كفته
بهر آب ار روى سوى كوراب * كم كنى جان و زان نيابى آب
كور بمعنى ناقص و ضعيف و خرد و ريزه چنان كه كورهراه يعنى راه نادرست و كورهده يعنى خرابه ناقص كوراب نيز به همين معنى درست آمده است
كوربا
كور بفتحتين مرقوم شد كه رستنى است كه از آن خورش و اچار كنند و آش پزند و با بمعنى آش است و كوربا يعنى آش كور و آن را بتازى كبرينه كويند
كوردى
بضم اول جامه پشمين حكيم سوزنى كفته
كه خيش با كلاله بسر بركشد فسار * وز كوردى كند جل و كون پوش هفت رنك
آن را كوردين باضافه نون در آخر نيز كفتهاند چنان كه خاقانى كفته شعر
حاجت كفتار نيست نيك شناسد فلك * سندس خضر از پلاس عبقرى از كوردين
كمال اسمعيل كفته
ز برف پشت زمين را حواصل است لباس * ز ابر سفت هوا جامه كور دين دارد
كورز و كورزه
در جهانكيرى كفته با اول و ثانى مفتوح و در رشيدى با اول مضموم ميوه و باركور باشد كه مرقوم شده و صاحب برهان نوشته كه خرنوب شامى همانست و مناسبت كور بفتح انسب و اصح است چه از كورزه و كورزاده فهميده مىشود و با ثمر و ميوه كوربس مناسب است چنان كه خبار و خيارزه
كورس
بضمّ اول و سكون ثانى مجهول و راى بىنقطه موى