تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 606

مساهمون:

ص٦٠٦
مستعمل و مصطلح است و در بوب نيز نظير آن كذشته و در تحفة الاحباب حافظ اوبهى هروى بمعنى آلت پيلبانان يعنى آهنى كج كه بر سر فيل كوبند آورده و امر بمعنى كوبيدن نيز درست است نظامى كفته
كردى تو از اين نمد فروروب * پا بر سر اين نمط فروكوب
سعدى كفته
مكو بايد اين مار كشتن به چوب * چو سر زير سنك تو دارد بكوب
سپهر كاشانى كفته
بر آتش تفته پاهنه كستاخ * هشيار بزى كه استن چوبى هان كرم آتش بكاز مىخائى * هان سرد آهن بمشت مىكوبى

كواليدن

بر وزن سكاليدن در برهان بمعنى جمع كردن آورده و كواليده جمع كرده شده و در فرهنكها نيافتم

كوپال

با اول مضموم و پاى پارسى بمعنى كرز و عمود باشد و بباى عربى معنى آن روشنتر شود يعنى كوبنده بال و بازو و بقانونى كه در پارسى رسم است يك با را حذف كرده كوب بال را كوبال كفته‌اند فردوسى كفته
همانا كه كوبال چندين هزار * زدم بر سر ترك آن نامدار تو كفتى كه از آهنش كرده‌اند * بسنك و برويش برآورده‌اند
حكيم اسدى كفته
ز كردان خاور سوارى چو ببر * برون تاخت با تيغ و كوپال و كبر
و مرادف بال و كوپال است يعنى برو بازوى و كردن سطر قوى چنان كه فردوسى در صفت پيرى كفته
كنون مرغ عيشم فروريخت بال * فتاد اختر بخت من در و بال جوانى و كوپال و نيرو نماند * ز من هيچ جز نام نيكو نماند
وقتى بهر دو معنى در قصيدهء كفته‌ام
ده تن ار يك بار پيش صارم آرى * بارها حاجت نيفتد بر دو بارت وين عجبتر كت سوارى يك نمايد * وز يكى ضرب تو بنمايد چهارت عدت اعدا فزايد برميارش * كاتشى افتد بتيغ آبدارت بعد از اين كوپال بر كوپال شان به * تا بيك كوپال يك كردد هزارت

كوپل

بضم اوّل و فتح باى فارسى بمعنى شكوفه آمده
چو باغ عدل تو شد تازه ز ابر جود شدند * سهيل و زهره در آن باغ لاله و كوپل
و بمعنى كل بابونه نيز كفته‌اند بمعنى شكوفه كفته‌ام شعر
مرد از مركب‌ريزان چو ز صرصر كوپل * شه چو كوپال كران سنكش يار كوپال

كوپله

بالضم قبه كه در ايام عيد و جشن و عروسى برپاى كنند و برسم آذين در شهرها به‌بندند و زينت كنند و پس از اتمام برچينند و جدا كنند و اكر باران ببارد ضايع شود و فروافتد ظهير فاريابى كفته
نيست آئين وفايت هيچ محكم آن‌چنانك * روز باران شهرها در قبّه و در كوپله
ديكر بمعنى حباب آمده زيرا كه آن به صورت قباب است و بمعنى قفل نيز ديده‌ام كه بر صندوق زنند

كوس

بر وزن سوزن آلت كوبيدن مسكران و آهنكران مانند چكش و رشيدى كفته آنچه كرد است آن را پنك و آنچه دراز است كوبن كويند

كوبه

به وزن چوبه آلت كوبيدن كه به عربى آن را مدق كويند ديكر كياهى است شيرين كه مىخورند و مشكى كه در آن ماست كنند و بجنبانند تا روغن برايد و در برهان بمعنى تنبك آورده زيرا كه آن را نيز مىكوبند

كوبين

بر وزن چوبين آلتى است روغنكران را كه مانند كفّه ترازو باشد و آن را از برك خرما بافند و عصاران تخم را كوفته در آن كنند و در تنك نيز نهند تا به زور فشرده شود و روغن از آن بيرون آيد تنك تير شكنجه عصارى را كويند شمس فخرى كفته
كمينه بنده تو روز بخشش و انعام * طلا بكيل دهد زر بر طله و كوبين

كوتار

بضم كاف كوچه سرپوشيده را كويند و اصل در آن كوى تار بوده يعنى كوچه تاريك

كوتر

بضم اوّل بمعنى كبوترست و آن را كثير و كفتر نيز كويند و كوتر درى و تبرى آنست چنان كه حكيم خاقانى در تحفة العراقين كفته شعر
روح از پى آبروى خود را * خلد از پى رنك و بوى خود را دست آبده مجاورانش * ارزن ده برج كوترانش

كوتاه پا

جانوريست مانند كوزن خالهاى درشت دارد شاخ آن نيز چون شاخ كوزن شاخ شاخ مىشود و آن را كوتاه لنك نيز كويند زيرا كه لنك بكسر لام بپارسى تبرى بمعنى پايست و پاى او كوتاه است و آن را كوته بال نيز كويند زيرا كه بال مخفف بالاست و بالا بمعنى قد است و در برهان كفته كه خركوش را نيز كوته پاى كويند و حال آنكه پاى او بلند است و دست آن كوتاه پس بايستى كه خركوش را كوتاه‌دست خوانند

كوج

بر وزن و معنى لوچ يعنى احوال است كه بجهة كجى چشم يكى را دو بيند و آن را كاج نيز كويند و طايفهء نيز هستند دزد و راهزن و خونريز و آنها را كوج و بلوج خوانند و اين طايفه در نزديكى كرمان و بم و نرماشير و سيستان تا ولايات سند سكنى دارند فردوسى كفته
سپاهى بكردار كوج بلوج * سكالنده جنك مانند قوچ
قطران تبريزى كفته
شاها ز انتظار زمانى كه داديم * چشمان راست بين دعاكوت