تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 605

مساهمون:

ص٦٠٥
و صاحب جهانكيرى كفته بمعنى دختر بكر است فردوسى راست شعر
كنيزك به دو كفت كز راه داد * منم دختر مهرك پاك‌زاد
ازين شاهد جهانكيرى بكارت ثابت نمىشود شايد از دختر بمعنى بكر قياس كرده

نمايش هيجدهم در كاف تازى با واو

كو

با اوّل مفتوح بمعنى زيرك و خردمند حكيم ناصرخسرو علوى كفته
كو نبود هركه دن پرستد هركز * دن كه پرستد مكر كه جاهل كودن
و بضم معروفست يعنى كو و كجا رفت و با يا خواهد آمد بمعنى كوى يعنى سركذر و در خانه

كواد

بالضم نام پادشاه معروف مشهور از كيان كه مراكيقباد مىناميده‌اند و قباد بقاف معرّب آنست و پسر زاب بوده و مادرش روشنك نام داشته و معنى غباد در ذكر حال او كذشته و وى بپرستش آفتاب عظيم معتقد بوده و بر بامدادكاه طلوع تعظيم و تمجيد آفتاب مىكرد در مراغه هيكل الشمس عظيم و رفيع ساخته پس از او پادشاهان ايران بوى اقتقا و اقتدا كردند و هريك هيكلى بنا كردند و در آن خانه عبادت مىنمودند بعد از ظهور زردشت همان پيروى هوشنك و تعظيم هياكل متداول بوده است ازين سپس رونق آتشخانها و تعظيم آفتاب و كواكب فروغمند بيفزود و صابيه ازين پيش كوكب‌پرستى و ساختن صور كواكب اختراع كرده بودند

كواره

بالفتح سبدى كه در آن ميوه كنند و بار كرده به جائى برند و اين معروفست بشيرازى آن ظرف را لوده و به عربى دوخله كويند و كل سرسبد در تعريف است چنان كه سيد احمد مشهدى كفته
اى پيرهنت كواره كل * روى تو كل سركواره
و بمعنى كندوى مكس عسل نيز آورده‌اند روحى شارستانى كفته
آن رخ پرنشان ابله بين * كر نديدى كواره زنبور
و ابرى كه در شبهاى تابستان به هوا پديد آيد نيز كويند كه امشب هوا كواره دارد و بالضمّ ظرف سفالين را كويند چنان كه از بيت فريد خراسانى واضح مىكردد كه كفته
پيش مستان بزم وحدت تو * چه كواره چه كاسه زرّين
در فرهنكها چنين نوشته‌اند در برهان نوشته خزف را هم كويند و بهترين خزفها پوست خرچنك است و خرچنك سرطان است و اين لفظ به هيچ وجه معنى خاطرپسند نخواهد داشت بارى كواره را كوار نيز كويند و كوار نام بلوكيست از فارس قريب بشيراز شهركى بس خوب و خرم نواحى بسيار دارد و درختستانى بس عظيم است چنان كه ميوه‌هاى آنجا را از كمال وفور بهائى نبود انار آن در كمال امتياز و خوبى است و آب آنجا از رود است از بادام و انار و حصير آن بشيراز ارمغان آرند

كوازه

بفتح اوّل بمعنى كوزه‌ايست سرشك كه مسافران براى خوردن آب با خود دارند و بمعنى كشكول چوبين تيز استعمال مىشود چنان كه فاخرى كفته
با نعمت تمام بدركاهت آمدم * امروز با كوازه چوبين همى روم
در برهان كفته چوب‌دستى كه بدان خر را رانند و اين خطا است كواز به اين معنى نيامده خركواز يعنى سخنى كه بدان خر را رانند در حرف خا بامثال آن مرقوم شده است و رشيدى كفته كواز بمعنى كوزه مسافران نيامده كواز صحيح است كوار مصغر است و بمعنى چوبى كه بدان خر و كاو رانند بكاف پارسى است و حق با اوست و در كاف پارسى خواهد آمد

كواژ و كواژه

بمعنى طعنه و سرزنش و در مقام تمسخر و ريشخند نيز استعمال مىكنند حكيم ارزقى هروى كفته
ابو المظفر ميرانشه آنكه به همّت او * همى كواژه زند بر بلندى محور
حكيم اسدى طوسى كفته
كواژه همى زد چنين بر فسوس * همىخواند مهراج را نوعروس
مشدّد نيز در شعر كساى مروزى آمده
كواژه همى ره به تو اهريمن محتال
و صاحب برهان بمعنى طعام نيم پخته و تخم‌مرغ نيم‌برشته آورده اين نيز خطا است چنان كه در كوازه اشاره شد و بكاف پارسى است و بجاى واو راست

كواس و كواسه

بمعنى كونه و صفت و طرز و روش در رشيدى مضموم و در سرورى مفتوح و در فرهنكها بشين معجمه آورده‌اند

كواسنه

در جهانكيرى با اوّل مضموم و شين منقوطه مكسور بمعنى آسانى آمده و رشيدى بكسر مهمله و زيادتى يا ديده است و برهان كواسيمه نوشته ديكرباره كواشمه كفته و الله اعلم بالصّواب

كواشير

بر وزن تباشير نام قديمى كوره اردشير بوده فارس را حكما پنج كوره كردند يكى از آنها كوره اردشير خواندند كه تختكاه اردشير بابكان بوده اكنون كرمان و اراضى آن صفحات است كواشير مخفف كوره اردشير است

كوام

بالضم كياهى است خوش‌بو

كوب

بر وزن چوب بضم واو مجهول ضربى كه از كوفتن و كوبيدن به كسى رسد مانند سنك و چوب كه بر كسى زنند ديكر بمعنى قسمى از بوريا و حصير كه كياه آن كنده و نرم باشد و در تبرستان