قرارداد بزركست چنان كه حكيم نزارى كفته
بيرايغ اولجايتو خان اعظم * كه نافد ببوده است بعد از قرلتى
كنه كار آزاده بخشيده باشد * نپرسد از او چون چرا كو كجا كى
كنكر
بفتح اول و كاف دويم پارسى رستنى باشد معروف كنارهاى آن خار دارد آن را پخته با ماست بخورند شيخ بسحق اطعمه كفته
كنكر چو برآورد سر از خاك زمين كفت * خرما نتوان خورد ازين خار كه كشتيم
و بضم هر دو كاف قسمى از كدايان كه شاخ كوسفند بر دستى و شانه كوسفند بر دست ديكر كيرند و آن شانه را بر آن شاخ كشند تا صدائى ناخوش برآيد و صاحبخانه يا دكان به آنها چيزى دهد و اكر در دادن تقصير كنند كارد كشيده اعضاى خود را ببرند تا او ناچار شده بايشان چيزى داده روانه نمايد خواجه حافظ در متظامه كفته
كاش حافظ پسر احمد كنكر بودى * تا ز دينار و درم كيسه او پر بودى
و اين كدايان را شاخ شانه خوانند و بمعنى بيحيا كه در جهانكيرى آورده ماخذش همين است و بمعنى بوم و جغد نيز آمده است ابن يمين كفته
وسط كارها نكه مىدار * نه ضعيفى و نه تهور كن
نه چو طاوس مجلسآرا شو * نه بويران وطن چو كنكر كن
و بمعنى كنكره شهر و حصار نيز آمده و بمعنى شاخ درخت نورسته نيز مناسب است و بكسر كاف اول و كسر كاف پارسى نام تاريست كه در هندوستان غالبا نوازند شيخ روزبهان پارسى كفته
رك جانم چو كنكر مىنوازد * نه ظاهر بلكه در سر مىنوازد
و آن را كنكره نيز كويند و نام ابو خالد كابلى كه از اصحاب حضرت امام همام على بن الحسين عليهما السلام نيز كنكر بوده و جز مادرش كسى نمىدانسته چون به خدمت امام رسيد آن حضرت از روى كشف و علم امامت فرمودند مرحبا يا كنكر و اين معنى مزيد ارادت و اخلاص او كرديده رحمة اللّه عليه
كنكاور
بفتح كاف و سكون نون و بىالف كنكور نام شهرى بوده ميانه همدان و كرمانشاهان و آن را عرب وقتى قصر اللّصوص نام كرده كه دزدكاه شده بود و در زمان پرويز بس آباد بوده و در آن قصرى بوده از قصور پرويز كه يكصد ذرع ارتفاع داشته و عمارات آن تمامى از سنك بوده چنان كه يكپارچه سنك به نظر مىآمده و در كرمانشاهان مرقوم شده معرّب آن قرميسين است و كنك بهشت عمارتى عالى و مشهور بوده چون شهر كنكور ساخته شد نام آن را كنكوار نهادند يعنى به خوبى مانند كنك است و پرويز در آنجا باغى بنا كرد كه هزار درخت كرم يعنى انكور داشت و آن را كرمستان نام كرده بود و چون سلاطين ممالك اربعه در آنجا جشن كردند پرويز بنا بر تعريف باغ و شاهان مذكور كفت خوشا كرمان و شاهان و اين نام بر آن شهر باقى مانده چنان كه مرقوم شده است از معجم البلدان و تاريخ هفت اقليم نقل شده
كنو
بمعنى كنب و كنف است كه بنك باشد و تخم آن را كنودانه و شاهدانه كويند و كنودانه تبديل كنفدانه بوده چه فا و واو بيكديكر بدل شوند
كنور
با اوّل مفتوح و ثانى مضموم بمعنى خنورد كنبور است كه غلّه در آن كنند و در كند و مرقوم شده ديكر بمعنى رعد باشد كه آن را تندر و تندور و آسمان غريو و آسمان غرش نيز كويند حكيم على فرقدى كفته
بلرزيد صحرا و كوه از كنور * تو كفتى كه برق آتشى زد بطور
و كنون نيز تبديل كنور بمعنى كندوست هم او كفته
نيست ما را مشت كندم در كنون * باز دينارى بكيسه اندرون
كنور
بضم اول و سكون نون و فتح واو بمعنى كننده است كه فاعل باشد از فرهنك دساتير نقل شده در برهان و فرهنكهاى ديكر نيست
كنوريدن
بمعنى فريب دادن است
كنوزه
بمعنى پنبه نرم و آن را كنوزه نيز كويند و بضم كاف اصح است چه كنوزه بوده يعنى كمان زده چه بزه بلغت درى و تبرى بمعنى زده آمده
كنوس طبرى
در مخزن كفته بفتح كاف و ضم نون و سكون واو و سين مهمله بلغت تبرستان اسم نوع زعرور است و بتركى از كل خوانند و لذيزتر از زعرور است
كنون
بر وزن فنون بمعنى كندو مرقوم شده و بمعنى اكنون آمده يعنى اين زمان و حالا و الحال و الآن و از كنون كاهى كاف را حذف نموده نون كويند چنان كه حكيم غضارى كفته
بعالم اندر نون مالك الملوك توئى
و كاهى نون را حذف كنند و الف بر كنون بيفزايند و اكون كويند و در خوارزم بسيار شنيدهام
كنونه
بضم اوّل و ثانى بمعنى حال و حالت است اكر كويند چه كنونه دارى مراد آنست كه چه حال و حالت دارى يعنى الآن در چه خيالى
كنبز
به وزن عزيز معروفست بمعنى خادمه و آن را براى تصغير كنيزك كويند