تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 603

مساهمون:

ص٦٠٣
و معبد است چنان كه كفته‌اند
تو اكر ز كعبه راندى وكر از كنشت ما را * غم بنده‌پرور تو بدرى نهشت ما را
ديكرى كفته
نه درخور مسجدم نه در خورد كنشت
و آن را كنست نيز كفته‌اند چنان كه مولوى كفته
توئى معبود در كعبه و كنستم * توئى مقصود در بالا و پستم
و كنش بحذف تا نيز در رباعيات مولانا جلال الدّين رومى آمده
در بتكده تا خيال معشوقه رواست * رفتن بطواف كعبه از عين خطا است كر كعبه از او بوى ندارد كنش است * با بوى وصال او كنش كعبه ماست
در برهان كفته معبد يهودان و جاى بستن خوكان و اين عبارتى تسخيف است

كنشتو

بفتحتين و ضم تا كيائى است كه به بيخ آن جامه شويند و اشنان كويند و به عربى محلب كويند بفتح و آن را كنشتوك نيز كفته‌اند شمس فخرى اصفهانى كفته
تو خوش بنشين كه اعداى تو شستند * ز ملكت دل بصابون و كنشتوك

كنشك

بالضمّ و كسر نون تيرك زدن اعضا بسبب دردمندى

كنشو

به وزن بدكو بمعنى غوره انكور نرسيده خام است

كنغال و كنغاله

در برهان كفته بفتح بر وزن بنكاله بمعنى خواستن و خواستكارى و زن فاحشه و قحبه و بمعنى بخيل و ممسك و نام كوهى بخراسان و او اقتفا بجهانكيرى كرده و جهانكيرى در تحقيق معانى مسامحه نموده كنك بمعنى امرد كنده است و غاليدن غلطانيدن و كنك غال يعنى غلطاننده و زير و بالاكننده كنك يعنى امرد باز و لوطى و كاف دويم كنك محذوف شده كنغال و كنغاله مانده كنغالكى بمعنى امردبازى و شاهدبازى لهذا فخرى كفته
احتساب نفاذ تو برداشت * از جهان رسم كنك و كنغاله
اين بيت هم مؤيد اين معنى است
ز احتساب نفادت مؤذنست و امام * كسى كه بوده ازين پيش فاسق و كنغال
فخر الدّين كركانى در مثنوى ويس ورامين كفته
كنون كانماه را ايزد به من داد * نخواهم كه بود در ماه آباد كه آنجا پيرو برنا شاد خوارند * همه كنغالكى را جان سپارند
و كنغال بمعنى قحبه و كنغالكى بمعنى خواستكارى كردن غلط است و رشيدى نيز به اين غلط تصريح و تصديق كرده است

كنف

تبديل همان كنب است كه كذشت يعنى ريسمان كه از پوست كتان ببافند انورى كفته
وعدهء مىننهم هين من و قتال و كنف * مهلتى مىندهم هين من و جلاد و دوال

كنقليل

بر وزن زنجبيل بمعنى ريش بزرك دراز است

كنك

بكسر اوّل بمعنى جوز و كردكانى كه مغز آن از آن بدشوارى برآيد ابو اسحق اطعمه كفته
با نان و پنير خود قناعت مىكن * تا با زرهى ز جور كرد وى كنك
هم او كفته
باز ميويز فراوان به تنقل مىخور * آن زمان از سر كردوى كنك مغزدار
و در شيراز مردمان لئيم خسيس بىهمّت را كنك كويند كنك بفتح اول و سكون ثانى و كاف پارسى بال باشد و آن از سر انكشتانست تا بازو و كتف و از جانوران پرنده جناح و از درختان شاخها و در هجو لئيمى كفته‌اند
آن خسيس از نهايت خست * كنك كنجشككى بكس ندهد
و يك كنك هيمه يعنى يك شاخه هيزم ديكر با اوّل مضموم بمعنى مردمان قوىهيكل فردوسى كفته
همان كنك مردان چو شير يله * ابا طوق زرين و مشكين كله
و بمعنى امرد قوى جثه چنان كه در كنده اشارت شد شيخ سعدى كفته
تا چه آيد بر من از حمدان من * وز بلاى نفس من بر جان من كه كريبانم بدرّ قحبهء * كاه كنكى بشكند دندان من
انورى كفته
قاضى تو اكر پند برادر بپذيرى * كيرى ز طلب كردن آن كنك كرانه كان كس كه چو تو كودك نوخواسته باشد * تنها نبرد كنده بيريش به خانه زيرا كه چو در خانه به‌بينند شما را * كاينده ندانند كدام است دوكانه
جهانكيرى بمعنى خوشه خرما نيز آورده و رشيدى كفته از اين بيت شاه داعى الله شيرازى معنى قسم و نوع ظاهر مىشود كه كفته
وضو و ذكر و دكر كفت خلوت و صوم است * بصمت و نفى خواطر تمام شد شش كنك
هم در جهانكيرى كفته با اوّل مكسور بيحيا و زبان‌آور را كويند حكيم سنائى كفته
هر يكى با دو كنك سبزارنك * سه از آن كور چار چون خرچنك
در برهان كفته نام بندريست بلى از بنادر فارس بندريست كه آن را كنكان كويند كاف اوّل عربى و دويم پارسى و آن را ديده‌ام از بنادر قديم است مقدم بر بوشهر و ساير بنادر بوده بوشهر در يمين و عسلويه در يسار آن واقع شده و شيخ جباره عرب تميمى حاكم آن بوده است

كنكاج و كنكاش

معنى اول بمعنى مشورت مشهور است و در صراح ترجمه شورا آمده نزارى كفته
درين مصالحه كنكاج رفت با اصحاب
ديكرى كفته
هيچ رخصت نمىدهد عقلم * هرچه با وى همى كنم كنكاش
و مجلس مشورت را تركان قرلتى بفتح تا كويند و بمعنى