كلنه
بضم همان منقار مرغان را كويند
كلو
بضمتين كلانتر و رييس محلّه و بازار را كويند حكيم سنائى كفته
كافه خلق همه پيش رخت سجده برند * حوريا روح كه باشد كه كلوى تو بود
مولوى معنوى در مذمت حلق و فرج يعنى جوع و شهوت فرموده
ايرو كلو ايرو كلو كرده مرا در تك و پو * هركه از اين هر دو برست اوست اخى اوست كلو
كلوبنده
بزرك و مهتر غلامان باشد و آن را بحذف يا كلونده نيز كفتهاند چنان كه بسحق اطعمه شيرازى در وصف ميوها كويد
انكور شاه و خربزه سلطان ميوه شد * انجير در ميانه ايشان و زير كشت
داروغه هندوانه و سرده خيار سبز * كلونده شد محصل و بدران كزير كشت
كلوته
بضم اوّل و فتح تاى قرشت كلاهى كه پنبهدار باشد و كوش طفال را بپوشد و بعضى درويشان نيز بر سر كيرند سوزنى كفته
صوفى شدى و صوف سيه شد لباس تو * چون صوفيان كلوته بسر بر عقيق رنك
شيخ اوحدى در جام جم كفته
بر نهى ميزرو كلوته بسر * دل پى سيم و چشم در پى زر
در سامى كفته كلوته براى زنان بمنزله كلاه باشد براى مردان و بكاف پارسى اصح است
كلوج
كليجه بزرك را كويند و با واو مجهول بمعنى عوض و بدل آمده و خائيدن و جاويدن چيزى كه در آن هنكام صداى آن برآيد مانند نان خشك و قند و نبات و كلوجيدن مصدر آنست
كلوخ امرود
نوعى از امرود است
كلوخانداز
سوراخى كه در كنكره قلعهها سازند كه اكر دشمن بيورش خود را بپاى قلعه رساند و تفنك و تير بيحاصل شود از آن سوراخها سنك و كلوخ و آتش بر سر او ريزند كه بستوه آيد و آن را سنكانداز نيز كويند و كذشته و بمعنى عشرتى كه در اواخر شعبان كنند و برغندان كويند و آن بكلوخاندازان نيز معروف است
كلوران
نام شهرى و ولايتى است بتركستان
كلوزه
غوزه پنبه كه شكفته باشد و آن را كلوژه نيز كويند
كلوس
بر وزن خروس اسبى كه چشم و روى و پوز و دهان او سفيد باشد و آن را شوم و نامبارك دانند
كلوك
بر وزن سلوك بمعنى بىادب و بيحيا و جسور و بيعقل و ديوانه را كويند بحذف كاف آخر نيز شنيده شده است و بمعنى ظرف بتركيب كوزه از كل كه در آن چيزى ريزند مشهور است
كلونده
خيار باريك درازى كه آن را شنك نيز كويند بسحق كفته
ميل كلونده كه دارد كه مبارك بادش * بخت فيروز كه افتاد رعيتش بكنار
كلّه
با اول و ثانى مفتوح و اخفاى ها چند معنى دارد اوّل كوى را كويند كه كاه خنده بر چهره و رخساره جوانان خوبروى افتد امير خسرو دهلوى كفته
چون خنده در ان لعبت دلخواه افتد * چه در كله افتد و مرا آه افتد
يك عكس مه ار بچه فتد طرفه بدان * طرفه است دو چه كه در يكى ماه افتد
هم او كفته
خنده كه تبم در نظر بنده نمود * صد دل به دو چاه كله افكنده نمود
بنمود مقنع ز يكى چه يك ماه * دو چه ز يكى مه او كه خنده نمود
ديكر نام شهرى بوده در ميان جزيره كه حكيم امير على اسدى طوسى در كرساسب نامه كفته
چنين هر يكى همچو شير يله * كزين كرد و شد تا به شهر كله
ديكر هر مرتبه كه سوزن در جامه برند و برارند كله كويند ديكر ديكدان را كويند و بمعنى كرز كه عمود باشد در فرهنك و برهان آوردهاند و بضم اول بمعنى كوتاه و ناقص و كوچك قاضى حميد الدّين محمّد بلخى در مقامات خود كه مسمى بمقامات حميدى است كفته كه خلق را از راه وعظ كن و مكن مىفرمايد كاه به زبان اهل حله ثنا مىسرايد كاهى بلغت اهل كله نوا مىزند از اين بيان معلوم مىشود كه نام شهريست اما بيقين معلومم نكشته بالفتح و تشديد لام و تخفيف بمعنى سر حيواناتست و بالكسر و تشديد لام خيمه كه از پارچه تنك و رقيق و نازك مثال كتان و امثال آن بجهة دفع و منع پشه و مكس بسازند و به پشه خانه معروفست و به عربى پرده تنك و هر پرده كه مثل خانه بسازند شيخ سعدى شيرازى كفته
تو كى بشنوى نالهء دادخواه * بكيوان زده كله باركاه
و الله اعلم بالصّواب
كلى
بالضم روستائى و دهى را كويند حكيم سنائى كفته
چون تو صنم و چو من شمن نيست * شهرى و كلى توئى و مائيم
حكيم سوزنى كفته
تيز در ريش و سبلت آن كل * خوه كلى باش و خوه بيابانى
خوه مخفف خواه است ديكر بمعنى دف باشد و آن را عربان تيز كويند استاد ابو الحسن فرخى كفته
من و اين سادهدلى بيهده بر هر سخنى * پاى مىكوبم چون كيلان بر ناى و كلى
و قسمى از ماهى ريزه كه مقوى باه باشد و آن را سمكه رضراضى كويند زيرا كه رضراض سنكريزه را كويند و آن ماهى در آبهاى سنكريزه مىباشد و بفتح