كلكل
بفتح هر دو كاف بهر دو لام زده هرزهكوئى كردن و كاوكاو نمودن بو اسحق اطعمه شيرازى كفته
در سفرها كردكانم در جوال * مىكشم از كلكل او قيل و قال
كلكم
بضم هر دو كاف قوس قزح و بفتح هر دو كاف منجنيق را كويند
كلل
بفتح اول و ثانى پرى كه دليران و پهلوانان بر دستار زنند و آن را جقه و كللى نيز كويند سوزنى كفته
سلطان شرق و غرب ز خورشيد پيشرو * كه از كله حجاب كندكاه از كلل
كلنك
با اول و ثانى مكسور تخم خرفه را كويند و در مؤيد كلنك بكسر كاف اول و نون و فتح كاف دويم و در ادات كلنك بتقديم كاف بر نون و كلنك بضم كاف و فتح لام بنون زده مرغيست بلندپرواز مانند غاز و غالبا بر لب آبها نشيند و بر هوا يكدسته آن به ترتيب و قطار و نظام پرواز كنند حكيم ازرقى كفته
اندر هوا قطار خروشان كلنك بين * چون بر طريق تنك يكى كشن كاروان
اطبا نوشتهاند بهترين آن آنست كه باز آن را صيد كرده باشد و آن را به عربى كركى كويند و بتركى درنا و بهندى كونج حكيم ناصر خسرو علوى به طرز لغز در بيسره كه نام مرغيست و كلنك كه مذكور شد اين دو بيت كفته
دو مرغ از مرغزارى كرده پرواز * به قصد صيدشان آهنك كردم
يكى را پا بريدم كشت بىسر * يكى را سر بريدم لنك كردم
و الله اعلم بالصّواب
كلم
بفتحتين معروفست و باصفهانى قمريت و بيونانى قرنبا و قربنود بسريانى كربنى و كربنا و برومى اغاريسا كويند و كرنب كه مرقوم شد عربيست اما بسيار اين لغات بيكديكر قريبند
كلمرغ
بفتح كاف و ضم ميم نوعى است از كركس مردارخوار كه سر آن پر ندارد و كل است خسرو دهلوى كفته
بيضه كلمرغ به زير هماى * در نسب خويش شود بچهزاى
كلن
بضم اول و فتح ثانى و سكون نون كلولهء باشد كه در كلو و كردن كسى بهم رسد و آن را غرو با غره نيز كويند پوربهاى جامى كفته
سخن نتيجه روح است و كر سخن نبود * بعقل و نفس بجز غمه و كلن چه رسد
و بمعنى پنبهزده كه براى ريستن كر كرده باشند و كلوله باشد
كلنبه
بضم اول و ثانى كليجه باشد كه درون را از مغز بادام و قند و امثال آن پر كرده باشند و بمعنى كلوله از هر چيز و در فارس مرد فربه و چاق و بزرك شكم و ناملايم را غلنبه كويند و كنايه از چيز نتراشيده و ناملايم و نامناسب است
كلنجار
بر وزن كرفتار بفارس سرطان را كويند
كلنجرى
بر وزن سكندرى انكوريست بهرات خوشه بزرك و شيرين كويند خوشه آن چهار پنج من وزن دارد
كلند
بضم كاف و فتح لام آلت كندن زمين و آن بكلنك مشهور است و غلط است مولوى معنوى كفته
كو حميّت تا ز تيشه و ز كلند * اينچنين ويرانه كه را بركنند
هم او كفته
بكنده باد مرا هر دو ديدكان بكلند
ديگر قفل چوبين است كه آن را كليدان نيز كويند و اصل آن كليددان بوده يك دال را حذف كردهاند مولوى كفته
همان يار درآيد در دولت بكشايد * كه آن يار كليد است و شما همچو كلنديد
و چوبى كه در قلاده سك بهبندند و آن را ساجور كويند مسعود سعد سلمان در حبس خود كفته
از هرچه بكفتهاند بندى دارم * وز هرچه شنيدهام كزندى دارم
كه بر كردن چو سك كلندى دارم * بر پاى كهى چو پيل بندى دارم
كلندر
بفتح كاف و لام چوب كنده كه در پس درافكنند كه در باز نكردد و بمعنى كنده پاى مهربان نيز آمده كه مهستى كفته
شه كنده نهاد سر و سيمين تن را
بهاء جامى كفته است
بر كردن مخالف و بر پاى دشمنت * نكبت كند دو شاخى و محنت كلندرى
و چون چوب كنده نتراشيده قوىهيكل را كلندر خواندندى بعضى مردم ناهموار و ناتراشيده را به اين نام خواندند رفتهرفته مردمى كه براى منفعت دنيا و عدم ميل بكسب و كار و زحمت كشيدن از روزكار در لباس درويشى و كدائى درآمدند به اين اسم موسوم شدند و نامى كه اول مذموم بود آخر ممدوح شد و اكنون بمعنى مقام بلند در طريقت استعمال مىشود و قلندر معرّب آنست خواجه شمس الّدين محمد الحافظ فرموده
بر در ميكده رندان قلندر باشند * كه ستانند و دهند افسر شاهنشاهى
خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پانى * دست قدرت نكر و منصب صاحب جاهى
بزركى ديكر كفته
بر در ميكده رندان قلندر مائيم * كه ستائيم و دهيم افسر شاهان عظام
كلنده
لكلكه آسيا را كويند و در لام و كاف بيايد
كلنديدن
بمعنى كلند زدن و كندن باشد