و آن را قنب نيز كويند و كم او كير يعنى ترك او كير و كمزن يعنى بيدولت و مدبر كويا كه از طالع بدنقش كم مىزند شيخ نظامى كفته شعر
طالع بد بود بداختر شدم * كمزده كوى قلندر شدم
كماج
بضم ثانى است مشهور و كليچه خيمه را نيز كويند و آن شحنهايست ميان سوراخ كه بر سر ستون خيمه محكم كنند و با جيم پارسى هم آمده جامى در صفت نان خشك بخيلى كفته
كماج خيمه را ماند كه نتوان * زوى كندن بدندان نيم ذرّه
كماس و كماسه
بالفتح كوزه پهن و مدور كوتاه كردن كه تنك بضم تا نيز كويند شمس فخرى كفته
رود بسوى عدم بر كتف نهاده جراب * رود به راه فنا در بغل كرفته كماس
بعضى بمعنى كاسهء پهن چوبين و سفالين كه در بغل كيرند و كجكول كويند دانستهاند ابو العباس مروزى كفته
كيرم كه ترا اكنون سه خانه كماس است * بنويس يكى نامه كه چندت همه كاس است
و از اين بيت طيان بمى معنى كجكول كدائى ثابت مىشود
در دست كماسه و بدرها * كرديده و جمع كرده زرها
سوزنى سمرقندى كفته
امام بلخ كماسه كرسى نكو داند * كه از كماسه مى اندر پياله كرداند
كماسه كرنه همانا كراسه خر باشد * كه با كماسه كراسه كشود نتواند
و بمعنى كاريزكر در فرهنك جهانكيرى آورده رشيدى كفته كماس بمعنى كم و كاس و كماس بمعنى كمى سراج الدّين راجى كفته
آب اين چشمه ز ابتداى وجود * نه كماسى كند نه بفزايد
معلوم شد كه بمعنى كم و كاستى و مخفّف آنست و كمرسى نيز به همين معنى مىآيد و در فرهنك كفته بمعنى شاهد و قحبه و خنثى را كويند و شاهدى نياورده هم كفته كوهى است بولايت خراسان و الله اعلم بالصّواب
كماشير
در تحفه بمعنى صمغ كرفس آورده است
كمان
بفتح كاف معروفست و آن در اصل خمان بوده بجهة خميدكى خمان خواندند فردوسى مكرّر كفته كمان بركرفتند و تير خدنك حكيم ارزقى كفته
خدنك پرمكش اندر كمان كه كاه كشاد * زمين ندارد در خورد سير آن فرسنك
و بمعنى برج قوس آمده فردوسى كفته
بسلم اندرون جست اختر نشان * ستاره زحل بود و طالع كمان
كمانچوله
بمعنى جائى كه كمان در آن كذارند و آن را قربان كويند نيم لنك نيز كفتهاند فرخى كفته
نه بهر جنك دشمن دست نابرده بزه كردد * غلامان تو راهزمان كمان اندر كمان چوله
كمانچه
كمان كوچك را كويند و نام سازيست معروف و خطّى كمان شكل كه بر سر فرامين سلاطين كشند و آن را كمانچه طغرا كويند شعر
هلال عيد برآمد ز طارم اخضر * چو بر مثال سلاطين كمانچه طغرا
حافظ كفته
اميد هست كه منشور عشقبازى من * از ان كمانچه ابرو رسد بطغرائى
كمان كروهه
كلوله كمان است چه كروهه و غلوله بمعنى كلوله است كه مهره روئين يا كلين بوده باشد
كمانكير
لقب آرش تيرانداز منوچهر بوده كه در مصالحه با افراسياب از رويان مازندران تير او بمرو رفته و شعر از فخر كركانى است در وامق و عذرانه نظامى و فردوسى در لقب آرش مرقوم شده
كمانه
بر وزن نشانه كمانى كه از چوب سازند و بدان مشقب را بكردانند خاقانى كفته
بر مشقب نطق در فسانه * از قوس قزح كنم كمانه
و بمعنى كاريز نيز آمده و چاهى كه كاريزكنان چاهخو در زمين كنند براى امتحان آب دقيقى كفته
چنان كه چشمه بديد آورد كمانه ز سنك * كف تو از دل كان زر بديد مىآرد
مسعود سعد كفته
غور ايّام در نيابد چرخ * كر جز از راى تو كمانه كند
ابن يمين فريومدى كفته
اى بسكه دلم در طلب چشمه نوشت * در باديه فكر فروبرده كمانه
و بمعنى تير كمانچه آمده مولوى كفته
هشبار ز من فسانه بايد * مانند رباب بىكمانه
و در فرهنك جهانكيرى بمعنى پياله آورده و شعر مختارى را شاهد كرده
كمان من به شراب سخاى تو آنست * كه چرخ پر شود از جرعه كمانه من
يحتمل چمانه بمعنى پياله را صاحب جهانكيرى كمانه خوانده باشد و بمعنى چاه براى پيدا و جارى كردن ظن غالب آنست كه با كاف پارسى مضموم بوده باشد كه بكمان بودن آب چند جاى را چاهكن كند تا آب پيدا شود فردوسى كفته
تو دل را بجز شادمانه مدار * روان را ز غم در كمانه مدار
كماى
بر وزن هماى نام پهلوانى بوده و نام علفى است بدبوى و كنده حكيم نزارى كفته
هست با خلقش به نسبت كل چنانك * فى المثل در جنب بوى كل كماى
عالم فانى و باقى را بهم نسبت مكن * بوى كردن را نفاوت باشد از كل تا كماى
كمايوك
بالفتح و ضم و يا و واو معروف چيزى كه از پارچههاى كهنه مانند گرد بالش سازند و نان را پهن ساخته بر تنور بندند