تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 592

مساهمون:

ص٥٩٢

كلار

بفتح و تخفيف و در اخران را شهرى بوده در كوهستان ملك تبرستان در ميانه آن و آمل سه منزل و از آنجا تارى دو منزل و از ثغور مازندران و كفته است سيد زيدى صاحب مازندران عربيه
فيفتح السّهل و الاجبال مقتحما * من الكلار الى الجرجان فالجلد
مجملا اينكه بيعت كردند با حسن بن زيد اهالى مازندران و رويان و كلارى تا كرفت آن ولايت را تا حد كركان و استراباد

كلاژ و كلاژه

بالفتح كلاغ پيه و عكه دو رنك ابلق و بمعنى احول نيز آمده سيف كفته
حسودت ديد مانندت برادى * بلى چشم كلاژه يك دو بيند

كلاسه

بضم نام موضعى و بفتح نام جانورى نوشته‌اند

كلاش

بفتح نام عنكبوت است و تنيده آن را كلاشخانه كويند

كلاشنك و كلاسنك

فلاخن و فلاسنك است

كلاشكن

نام حلوائيست بسحق اطعمه شيرازى كفته
طفل برنج بين كه همان بر كنار خوان * لوح كلاشكن بكنارش نهاده‌اند
هم او كفته
صحن برنج مىكند قصد دل كلاشكن * قصد دل شكستكان هركه كند خطا كند

كلاك

بفتح كاف عربى صحرائى را كويند كه در آن مطلقا زراعت نبوده باشد و بضم بمعنى خالى و تهى انورى در قطعه كوهرستى و حالت خود كفته
حاصل آن شب چنان به پا بودم * كز همه مغزها كلاك شدم
چون معنى فلاك مشهور نبوده در ديوان او نوشته‌اند كه ز معجون مغز پاك شدم ديكر بمعنى موج بزرك دريا آمده و بيش از بحر خزر كه آن را ز راه اكفوده نام اصلى است هيچ دريا كلاك بزرك ندارد چنان كه ديده‌ام كه متّصل از دنبال يكديكر چنان آيند كه به قدر ديوارى بلند شوند و فرود آيند و بكذرند و بساحل خورند چنان كه بيم غرق كشتى كوچك است و كفته‌ام
به روزى كه اكفوده دارد كلاك * نشستن بكرجى است بيم هلاك
و كرجى بكاف پارسى و بفتح آن كشتى كوچك است و در جهانكيرى كفته كلاك بكسر اول چوب دراز سركجى كه بهر ميوهء كه دست نرسد چوكان آن را بر شاخه انداخته به زير كشند و ميوهء آن را بچينند

كلاكموش

بفتح موش دشتى مركب است از كلاك و موش چه كلاك بمعنى دشت كذشت

كلال

بر وزن ملال تارك سر را كويند كه بالاتر از پيشانى است شمس فخرى كفته
نهد براى شرف خاكپاى او را چرخ * بجاى اكليل امروز بر فراز كلال
و بعضى بجاى لام كاف خوانده‌اند چنان كه حكاك كفته
يا زنمش يا كنمش ريش پاك * يا زندم سنك يكى بر كلاك
و بضم بمعنى كوزه كر و به زبان علمى هند نيز كوزه كر را كلال كويند مظفر هروى كفته
جان دادن خفاش بدم كار مسيح است * ورنه بكند از كل صد مرغ كلالى
امير خسرو كفته
هر كاسهء كه ساخت ندانم چرا شكست * كردنده آسمان كه چو چرخ كلال كشت
ابو على قلندر كفته
شرط است كه در حكم خدا دم نزنى * اين حرف كه كفتى تو نه مردى نه زنى كل را چه مجال است كه پرسد ز كلال * كز بهرچه سازى و چرا مىشكنى
بكسر كاف فارسى نيز مناسب است

كلاله

بضم اوّل بمعنى زلف بيچيده كه به عربى مجعّد خوانند و بمعنى كاكل و پرچم نيز استعمال مىشود و بيشتر زلف و كاكل اهالى تبرستان خاصه ديالمه كيلان چنين است و كفته‌اند
بت ديلم نه مشكين كلاله * بمشكين چين كرفته روى لاله
وقتى در شيراز كفته‌ام
ايا شكسته سر زلف ترك شيرازى * كلاله‌هاى تو جرّارهاى اهوازى
در غزل نيز آورده‌ام
هر شب به ياد طرّه مشكين كلاله * مائيم و كوشه و سرشكى و نالهء
و آن را كلالك نيز كويند كلاليو همان كاليو است كه مرقوم شده

كلان

بفتح كاف عربى بمعنى بزرك و بهتر و مهتر مولوى كفته
من اكر دست‌زنانم نه ازين دست‌زنانم * نه ازينم نه از انم من از آن شهر كلانم
و رودى بزرك نزديك به منزل بابك خرم‌دين مىبود كه افشين كاه محاربه با وى در آنجا منزل داشتند و آن را كلانه رود مىناميدند يعنى نهر الكبير و از اينجاست كه بزرك شهر را كلانتر خوانند و آن را شهريار نيز كويند

كلاو و كلاور و كلاوو و كلاوه

هر چهار بمعنى وزغ و غوك است

كلاه

معروف است آن را كله نيز كويند

كلاهو

نوعى آهوى بيشاخ در برهان كفته است

كلاهور

فردوسى كفته است نام پهلوانى مازندرانى بوده
بيفشرد چنك كلاهور سخت * فروريخت ناخن چو برك درخت

كلاهون

نيز نام پهلوانى بوده است

كلباد

بالضم نام پهلوانى تورانى كه در جنك دوازده رخ بدست فريبرز بن كاوس كشته شد فردوسى كفته
برآشفت پيران