و رفيده نيز كويند چنان كه مرقوم شده
كمبار
بر وزن زنكار ريسمانى باشد كه آن را از ليف خرما سازند
كمپير
پير سالخورده فرتوت عموما وزن پير خصوصا و اين لغت در اصل كنده پير بوده كه عرب آن را غنده فير معرب كردهاند و در كمپير ميم و نون تبديل شده و مخفف كرديده و در خراسان بسيار استعمال نمايند مولوى كفته
جادوى كمپير زين غصّه بمرد
كمخا
بالكسر جامهء كه بانواع مختلف بافته باشند نوشتهاند و اصح بفتح كاف است و اضافه خا و واو و الف كه كمخواب شود يعنى خواب كم دارد و ماهوت كمخواب نيز مرغوبتر است چه هرچه خوابش بيشتر است معلوم است پشمش با ابريشمش درازتر و درشت تر است و از اينجا ظاهر مىشود كه خاب مخمل بيوا و بوده و كمخا مخفّف كمخاب است و شعرا در آن تصرّف كردهاند چنان كه بندر سورت كه بندرى است از بنادر هندوستان معروف بندر صورت نويسند
كمر
بفتحتين بر وزن قمر آنچه از چرم و امثال آن زينت دهند و برميان بندند و ميان را كمركاه كويند فردوسى كفته
كرفتم كمركاه ديو سپيد
فرخى كفته
آن كمر باز كن بتاز ميان * زين غم و وسوسه مرا برهان
من در ان اندهم كه رنج رسد * بر ميان تو از كشيدن آن
هست بر نيست چون توانى بست * كمر تو است هست و نيست ميان
و بمعنى تنكناى كوه و بلندى كه بالا رفتن بدان دشوار باشد فرّخى در تعريف شكار كردن ممدوح كفته
بر كمرهاى كوه مردان تاخت * تا بتازند رنك را ز كمر
راست كفتى كه رنك تازان را * اندران تاختن برآمد پر
كمرا
بالفتح و ميم ساكن جائى را كويند مانند محوطه كه شبها چهارپايان را در آنجا جمع كرده محفوظ از دزد و كرك دارند حكيم عمعق بخارائى كفته
چو كرك ظلم را كشتى به زور بازوى عدلت * ز انبوهى شده صحراى اقليم تو چون كمرا
ديكر بمعنى طاق و ايوان دركاه پادشاهان و امرا كه غالبا محرابى و خميده باشد سوزنى كفته
از لحد كور تا بدوزخ تفان * راه شده طاق طاق و كمرا كمرا
و ابراهيم زردشت در نامه موسوم بزوره خود در باب افلاك سخنان دارد يكى از آن اين است كه كفته چرخ هفته يعنى هفت است و بالاى آن كمرائى است كه ستاره ايستاده در اوست يعنى ايوانى است كه جاى قرار ستاركان بىروش است يعنى ثوابت بهر صورت بمعنى طاق و ايوان و چنبر و حلقه و زنار استعمال كردهاند حكيم ازرقى هروى كفته در صفت ابر
كهى از كردش كيوان به دريا برزند كله * كهى از كوشه كردون بكيوان بربرد كمرا
ديكر بمعنى زنار كه بر كمر بندند استعمال شده حكيم قطران تبريزى كفته
چون تو كمر جنك بهبندى ملك روم * كمراى به درد بپرستد كمر تو
خسروانى كفته
نه طرفه كر ز عشق روى آن بت * بهبندم بر ميان كمر اى كفّار
كمربند
بمعنى كمر است يعنى آنچه بر ميان بندند و كنايه از غلام و تابع و خدمتكار شاهان و آن را كمردار نيز كويند
كمست
بر وزن شكست نوعى از جواهر زبون كمبها كه رنكش بسرخى مايل است و معرب آن جمست حكيم اسدى در كرشاسب نامه كفته
دلش كشت درياى درد و دريغ * شدش ديده برسان بارنده ميغ
دو جزعش ز در هر زمان رشته بست * كهى بر شبه ريخت كه برجمست
كمكام
با اول مفتوح داروئيست كه آن را بتازانى فواه الطيّب كويند
كمكم
با هر دو كاف مضموم آواز شكافتن زمين و نقب زدن بكنج خانه خاقانى در قسميه كفته
ببانك ز لكله نباش و كمكم نقاب
هم در صفت درويشان و فقرا كفته
كنج پرورده فقرند و كم و كم شده ليك * كمكم كنج سراپرده بالا شنوند
و بمعنى صداى شمردن زر و بمعنى زعفران و ريك روان نيز آمده و بمعنى ريكستان معرّب شده قم كويند و معروف است
كملكان
با اوّل مفتوح بر وزن قلمدان بمعنى جوى خرد و قطره آب نوشتهاند مولوى كفته
مىكريزى از پشه در كردمى * مىكريزى از كملكان در يمى
كملى
با اول مفتوح بثانى زده بافته باشد پشمينه بغايت درشت و خشن كه فقرا و درويشان پوشند رضى الدين نيشابورى كفته
درازكار بود كر بكسوت كملى * بتاج و تخت كند ميل را پير كداى
كميچى
بمعنى كمانچه و سازيست معروف حكيم سوزنى در مذمت خلعت كفته
يكى كرباس چرخى داد كان را * بنوشد هيچ چنكى و كميچى
ديكر جانورى است كه در شب تيره روشن نمايد و آن را شبتاب كويند و به عربى براع خوانند
كميز
بر وزن تميز شاش را كويند