بروزكار خود بس بزركوار بود و وى مىكفته بازارك ما پس از ما با خرقانى خواهد افتاد و چنان شد وقتى درويشى بامتحان وى از مصر بآمل مازندران كه مسكن وى بود تا قلندرى كند چون درآمد سلام نداد و پاىافزار بيرون نكرد و بطهارتخانه رفت و هرچه سبوى و كلاى آب بود بشكست و بريخت تا هيچ نماند و با مريدان شيخ كفت شيخ خود را كوئيد تا كلا آرد و اكر كلا ندارد ريش خود را آرد تا بدان استنجا كنم شيخ برخواسته ريش خود را كه سپيد و بزرك بود بر روى دو دست خود كرفته بجانب طهارتخانه او روان شد و مىكفت الحمد ريش پسر قصابى به آنجا رسيد كه استنجاى بزركى را شايد آن مرد در پاى شيخ افتاد اظهار ارادت نمود
كلاپشت و كلاپشته
بالضمّ جامهء كه از پشم كوسفند بافند و آن دو رنك است غالبا سبز و سياه خواهد بود و بيشتر مردم تبرستان پوشند و آن بمنزله كليجه است تا زير كمر را بكيرد و بمنزله قباى آنهاست و آن را پشتك نيز كويند و ار خالق كه در زير آن پوشند جرپشتك كويند يعنى پوشش زيرين چنان كه شاعر كفته
هرانكس كه مازندران داشتى * كلاپشت و كيش و كمان داشتى
امير پازوارى مازندرانى در وزن رباعى
تا نونيم ته چهر ماه و خوز رنك * كلاپشته به جوشن كمان به چنك
معنى تبرى بپارسى متداوله چنين باشد كه
تا نهبينم روى و چهره ترا كه رنك ماه و خور دارد * جوشن من كلاپشت است و كمان چنك من
يا من ز دشمن چش ره خاك يكى چنك * يا دشمن بمه خون كتّه به جومه ره رنك
يعنى يا من مىزنم بر چشم دشمن يك مشت خاك يا دشمن به خون من جامهء مرا رنك خواهد كرد ديكر كلا بفتح بپارسى درى و تبرى يعنى كوزه بزرك و آفتابه است و قريه و ديه و محلّه را نيز كويند و بمعنى وزغ كه آن را بك نيز كويند و غوك نيز خوانند آمده لهذا رشيدى كمان برده كه آن جامه دو رنك را كه سبز و سياه است به پشت غوك شبيه و كلارنك كفتهاند و چنين نيست ببر را هم كه دو رنك است و خطهاى دراز كشيده دارد كلارنك كويند
كلاپيسه
بفتح اوّل و كسر باى پارسى تغيير كردن چشم از وضع معتاد يعنى سپيدى و سياهى زير و بالا شدن چه پيسه بمعنى دو رنك است و كلاغپيسه كلاغ ابلق است كه ماخذ اين لغت كرديده و حالت كلاپيسه شدن چشم از غلبه خشم است و قهر يا كمال لذت از مقاربت نسوان خاصه در وقت انزال منى چنان كه مولوى در قصه آن مادر و دختر در مثنوى آورده است
كفت چشمش چون كلاپيسه شود * فهم كن كان وقت انزالش بود
كلات و كلاته
بفتح اوّل هر شهر و حصار كه بر بالاى كوه و پشته بلند ساخته باشند كويند و كلات و كلاته متعدّده بودهاند مشهورترين آنها كلات قندهار و كلات خراسان است كه بدولت ايران متابعت كنند و حكام آنجا غالبا طايفه جلاير بوده و مىباشند كه مردمان نامى و خوانين كرامى از آنجا برخاسته و بعضى از آن طايفه در آذربايجان و بغداد سلطنت كردهاند مانند سلطان اويس و سلطان احمد ايلكانى كه حافظ كفته
احمد اللّه على معدلته السّلطانى * احمد شيخ اويس حسن ايلكانى
و اينكه صاحب فرهنك و برهان نوشتهاند شهريست بتركستان سهو است در اين سوى ماوراء النّهر است در عهد پادشاهى كيخسرو به حكم او فرود نام پسر سياوش از دختر پيران ويسه در آنجا مسكن داشت طوس نوذر كه خوى توسنى داشت بهنكام سردارى و رفتن بتركستان او را كه بتماشاى لشكر برادر آمده بود چون بطوس تمكينى نكرده بود ببهانه عدم معرفت به هلاكت رسانيد و مايه خشم كيخسرو شد چنان كه فردوسى از قول كيخسرو كفته
نكفتم مرو از كلات جرم * كه آنجا فرود است با مادرم
منوچهرى دامغانى كفته
زرّادخانهء تو بود هفتصد كلات * انبارخانه تو بود هشتصد حصار
اسدى كفته
كلات دويران و كوه بلند
فردوسى كفته
ز خيل و حشم آنچه زان داشت باك * بحصن كلات اندر آورد پاك
و در شيراز نيز قلعهء بوده اكنون معرّب آن قلات است و آنجا ريواس لطيف به عمل مىآيد و كفتهام خوشترين ريواس آن باشد كه خيزد از قلات و در چارده از ولايت هزار جريب نزديك بدامغان نيز قلعهء بر كوه بوده لهذا آن را كلاته مىناميدهاند و اصل آبا و اجداد مؤلف از ان محل بوده و قلعهء كوچك و ده را نيز كلاته كفتهاند چنان كه فردوسى كفته
چو ديوار شهر اندر آمد ز پاى * كلاته نبايد كه ماند بجاى
كلاجو
بالفتح و ضم جيم تازى بمعنى پياله است عميد لومكى كفته
هان تا ندهى كوش بآواز دف و نى * هان تا نكنى راى صراحى و كلاجو