تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 589

مساهمون:

ص٥٨٩
چون طره‌فشانى بزند طعنه بيحد * چون چهره نمائى بكند بذله بيم بوى تو و موى تو سحرخيز و بفرخار * خد تو و قد تو بكشمير و بكشمر

كشنه

بضم اول و فتح نون بهاء زده بمعنى كرسنه است و كسنه بسين نيز آمده و در معنى حذف راء از كرسنه شده اطعمه شيرازى كفته
صبا كلشن كيپاكرت كذر افتد * به حق پاچه كه بوئى بكشنكان آرى
در برهان بكاف عربى آورده اصح بكاف پارسى است

كشواد

بر وزن فرهاد نام پدر كودرز كه پسر قارن بن كاوه سپهسالار فريدون فرخ بوده حكيم فردوسى كفته
چو بشنيد كودرز كشواد تفت * شب تيره از كوه سويش برفت

كشور

قسمتى و بخشى و بهره‌ايست از عالم و اصل درين لغت كش بفتح كاف يعنى خط كشيده و ور بمعنى صاحب بوده زيرا كه بهفت خط كشيده موهومى دنيا را بالفرص تقسيم كرده‌اند كه از مغرب تا مشرق بحسب طول امتداد داشته باشد و بحسب عرض آنجا كه آخر آن نيم ساعت بر طول ايام بيفزايد و آن را هفت كشور ناميده‌اند و هفت كشور و هفت اقليم را منسوب بهفت كوكب داشته‌اند كه تربيت هر كشورى بستاره‌ايست و كشخر بضم كاف نيز در رشيدى آمده است خاقانى شيروانى كفته
كوئى اندر كشور ما برنميخيزد وفا * يا خود اندر هفت كشور هيچ جائى برنخواست
حكيم انورى ابيوردى كفته
صيت تو هفتاد كشور زانسوى عالم كرفت * تو بدين منكر كه عالم هفت يا شش كشور است
و كشور خدا بمجاز پادشاه را كويند

كشيش

بر وزن حشيش پيشواى نصارى را كويند كه اعلم آنها باشد قسيس معرب آنست چنان كه حكيم خاقانى كفته
كشيشان را كشش بينى و كوشش * بتعليم چو من قسّيس دانا

نمايش سيزدهم در كاف عربى با فا

كف

بفتح اوّل بمعنى كف دست معروفست ديكر كفى كه از جوشش ديك بر روى آب يا كوشت و امثال آن نشيند يا بر دهان شتر و روى آب جمع شود شاعر بمعنى اول كفته
دل از كف داده مژكان ترش بين
فردوسى كفته
چه دارى چنين بر لب آورده كف
ديكرى كفته
ز بحر عشق عالم را كفى دان
و آن را كفك باضافه كاف ديكر نيز كفته‌اند شيخ فريد الدّين عطار در اسرارنامه كفته
يكى پرسيد از ان شيداى مجنون * كه عالم چيست كفتا كفك صابون
حكيم قطران كفته
شكفته لاله چو جام شراب و ژاله در او * چو كفك رخشان اندر ميان جام شراب

كفا

بمعنى محنت و رنج شمس فخرى كفته
جهان بعدل تو شد آن‌چنان‌كه ممكن نيست * كه بر دلى رسد از جور روزكار كفا
و بمعنى افشردن كلو بود و افاده معنى سختى كند

كفانيدن

بمعنى شكافتن و تركانيدن و بر اين قياس كفد يعنى بتركد و بشكافد و آن را كفاند نيز كفته‌اند يعنى بشكافد و بتركاند چنان كه منوچهرى دامغانى كفته
هيبتش الماس سخت را بكفاند * چون بكفاند دو چشم مار زمرد
و بر اين قياس كفيده و تركيده و شكافته باشد چنان كه حكيم ازرقى هروى كفته
ناركفيده كشته سر سركشان به تيغ * زان نار سنكريزه ميدان چو ناردان
و تا بادال تبديل يابد و كفت و كفته بفتح كاف به همين معانى آيد حكيم سنائى كفته
جوهر آتش است بعد از هفت * كه از او دل بخست و زهره بكفت
حكيم اسدى طوسى كفته
رخ نار با سيب شنكرف كون * بران زخم تيغ و بر اين رنك خون يكى چون دل مهربان كفته پوست * دكر چون شخوده زنخدان دوست

كفت

بر وزن رفت ماضى كفانيدن چنان كه مذكور شد و با اول مكسور مقلوب كتف است چنان كه فردوسى كفته
بياورد كرز كرانرا بكفت * سپه مانده از كار او در شكفت
هم او كفته
برخ چون كلستان و با يال و كفت * همى هركه بيند بماند شكفت

كفتر

بفتح اول بمعنى كبوتر است كه آن را به تبديل كپتر كويند و بحذف فا و پاء كوتر نيز آمده فردوسى در قصه ياجوج و ماجوج كه طوايف تاتار و مغول مىباشند و سردى ولايت آنها كفته
چو سرما شود سخت لاغر شوند * بآواز مانند كفتر شوند

كفچ

بفتح اول و سكون دويم و جيم پارسى مخفف كفچه است يعنى كفكير كه آن را كفلير نيز كويند جامى كفته
اى شده همچو كدو جمله شكم كفج مكن * بهر پر كردن آن دست طمع سوى بسوى تا شود بز مكه شاه سراپرده عشق * خانه خويش بپرداز ازين كفج و كدوى
و اعراب كفچليز را معرب كرده قفشليل كويند ديكر بمعنى كف شير كف صابون و كف آب و كف دهان است كه مرقوم شده آن را كفك نيز كويند فردوسى بمعنى كف دهان كفته
فروبشته