تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 590

مساهمون:

ص٥٩٠
لفج و برآورده كفج * همه لفج كفج و همه كفج لفج
و به عربى رغوه كويند

كفچك

دامن زين را كويند سراج سكزى كفته
از پى كفچك زين فرست صاحب خلد * كر بخواهى دهد از چادر حورى اطلس

كفچه

بمعنى كفكير كه آن را چمچه و مكچه نيز كفته‌اند كذشت ديكر بمعنى تاب و پيچ سر زلف است ديكر بمعنى نوعى از مار است سراج الدين كفته
همچو مار كفچه اين كردنده دهر * كفچه رنكين است امّا پر ز زهر

كفش

معروفست و در قديم بزركان كفش زرّينه مىپوشيده‌اند و حكيم فردوسى مكرر با درفش قافيه كرده عرب آن را نيز معرّب كرده قفش كويند انورى كفته
كفت بختم خنكا موزه بنه كفش بخواه

كفشير

بالفتح و ياى معروف لحم كه زر و نقره و ديكر فلزّات را با هم پيوند كنند امير خسرو دهلوى كفته
از ان زر مىبرد استاد زرساز * كه با كفشير پيوند و بهم باز
مسعود سعد سلمان كفته
خرد بشكستيم كنون شايد * كه كنى اين شكسته را كفشير

كفل

بفتحتين بر وزن بغل سرين آدمى و حيوانات مهرى عرب بلهجه فارسى معرب خود كفته
لا كمر بل شعرة فربيچ و تاب * لا كفل بل يك بغل من ماهتاب
انورى كفته
سرخ و سپيد و لاغر و فر پيش چار چيز * الخدّ و التّرائب و القدّ و الكفل
كفل پوش معروف است و كفل را كفچل نيز كفته‌اند

كفه

بفتحتين دف و دايره را كويند زيرا كه بدان كف زنند مير عبد الواسع جبلى كفته
كه بكوبد فرق اين پاى حوادث چون كفه * كه بمالد كوش آن دست نوايب چون رباب
ديكر خوشه غلّه كه خورد نشده باشد و بعد از پاك كردن غله بار ديكر بكوبند و بتشديد فا نام شهريست پور بهاى جامى كفته
اكر بصره و كفّه بيند بخواب * شود منهزم موصل و شوشتر
بمناسبت اين بيت همان كوفه خواهد بود و آن را كوفان نيز كويند

كفيز

با اوّل مفتوح پيمانه‌ايست براى غلات و آن را معرّب كرده قفيز كويند شيخ نظامى كفته
قفيزى پر از كنجد بيشمار
برآمدن قفيز بمعنى تمام شدن عمر در كنايات خواهد آمد

كفين

بر وزن دفين يعنى امر كه بمعنى كار است و اين معنى در تحت لفظ كفين در كتاب دساتير مرقوم است كفين نيستى يعنى امر عدمى كفين هستانى امر وجودى

نمايش چهاردهم در كاف تازى با كاف تازى

كك

بالفتح نان تنك كه از خشكه پزند و بدين معنى مخفّف كاك است كه قاق معرب آنست و بالضم مرغ خانكى كه از تخم باز ايستد و در كرك مرقوم شد و اين مخفّف آنست

ككچه

بفتح اوّل و جيم و سكون ثانى پنبه‌دانه را كويند كه به عربى حبّ القطن خوانند

ككمك

بالفتح و ميم مفتوح كلف كه بر روى و اندام بديد آيد و آن را تاش نيز كويند و بالضمّ ماكيان كه از تخم دادن مانده باشد

ككه و ككى

بفتح سركين و فضله آدمى را كويند و بهندى كسى كه آن را جمع نمايد ككچى كويند و در اصل كه است

نمايش پانزدهم در كاف تازى با لام

كل

بفتح اوّل كچل را كويند يعنى كسى كه سر او مو نداشته باشد مولوى كفته
كل بود آن كز كله سازد پناه
بمعنى جميع بهايم عموما و كاوميش نر خصوصا و افاده معنى شاخ مىكند و بمعنى منحنى و كج و خميده ابو شكور بلخى كفته
بدانكه كه كيرد جهان كرد و ميغ * كل پشت چو كانت كردد ستيغ
حق آنست كه كل و كله بمعنى كج و كوتاه آمده و آن را بضم نيز استعمال كرده‌اند چنان كه منوچهرى دامغانى شستش يعنى انكشت ابهامش اندك كوتاه و خميده بوده و اهالى تبرستان و دامغان او را شست كله مىخوانده‌اند و بعضى سهوا نوشته‌اند كه از كثرت اغنام و مواشى او را شست كله خوانده‌اند كله را كه بكاف عربيست كاف عجمى مشدد قياس نموده‌اند و او را كه دامغانى بوده و خود كفته بيايد منوچهرى دامغانى بلخى نوشته‌اند و كله بمناسبت خوردى و كوچكى بچه حيوانات را نيز كويند چنان كه در تبرستان بچه خوك راخى كله كويند و بمعنى شاخ و كله كوه نيز در تبرى و درى استعمال شده است ديكر بمعنى ده و قريه آمده و مردم روستائى را كلى كويند و شهرى را پهلوى

كلاباد

بالفتح و الباء الموحّده و آخره دال نام محلّه‌ايست ببخارا و از آنجا بوده است عبد اللّه بن مجيد بن يعقوب فقيه كلابادى و كلا بلغت درى تبرى بمعنى سبوى بزرك و ظرف آبست و در نفحات الانس آمده كه شيخ ابو العباس قصاب آملى طبرى
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 590 | رضا قلى خان ( هدايت )