تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 588

مساهمون:

ص٥٨٨

كشكرك

با اوّل مفتوح و راى قرشت همان عكه و عقعق مذكور است و كشك مخفف كشكرك بوده حافظ صابونى به زبان قزوينى كفته
چندين هزار كوتر و قمرى و كشكرك * با تا داديم كه برج كس او ميپرانسى

كشكشان

مخفف كشان‌كشان است بابا على كوهى كفته
دست عشق آمد كريبانم كرفت * دست ديكر رشته جانم كرفت كشكشانم برد تا دركاه دوست * در دلم بنشست و ايمانم كرفت
مولوى معنوى نيز كفته
بحيله برد مرا كشكشان بكلزارى

كشكنجير

در فرهنك و برهان آمده كه بفتح كاف چوبى كنده را مانند ستون بر زمين فروبرند و سر آن چوب را شكافته غلتكى در آن تعبيه كند و ريسمانى بر زبر آن غلتك انداخته از آن شكاف بكذرانند از يك سر آن ريسمان توبژ پرريك و سنك بياويزند و بر ميان آن ستون قبضه وارى نصب نمايند هركه خواهد مشق كمان كشيدن كند بدست چب آن قبضه را بكيرد و بدست راست سر ديكر آن ريسمان را بكشاكش درآورد و آن را بتازى مجير كويند و در شيراز منجل كويند حكيم سوزنى سمرقندى كفته
كه كشد در روش شعر كمان چو منى * منكه با قوت بهرامم و با خاطر تير من كمان را و خداوند كمان را بكشم * كر خداوند كمان زال و كمان كشكنجير
و بضم كاف بمعنى توب كلان كه بپارسى ديك و ديك رخشنده نيز كويند و كوشك بمعنى قصر است و كشك نيز همان و انجير بمعنى سوراخ است و معنى تركيبى آن سوراخ‌كننده كوشك خواهد بود چنان كه انورى كفته
نه منجنيق رسد بر سرش نه كشكنجير * نه تير چرخ و نه سامان برشدن
بوهق شمالى دهستانى كفته
چنان شود سوى دشمن شهاب كينه او * كه تير تاب كرفته جهد ز كشكنجير
و بمعنى منجنيق كه بدان ديوار حصار بيفكنند نيز آمده است

كشكول

همان خجكول كه نوشته شده است

كشكهاى پرتوى

بمعنى خطوط شعاعى است چه كشك بفتحتين خط باشد و پرتو شعاع از لغت فرهنك دساتير نقل شده

كشمر

نام كاشمر است كه مرقوم شده و آن قريهء بوده از قراى ولايت ترشيز كه زردشت بطالع سعد روزى كه منسوب بود بآدزوان ربّ النّوع سرو در آنجا سروى كشته و در زمان متوكل عباسى به حكم او قطع كرده‌اند و شرح آن در كاشمر كذشته

كشمش

معروف است و عرب ذبيب كويد

كشميده

بر وزن بخشيده خط كه بر كاغذ و امثال آن كشند

كشميده كرد

بكسر كاف پارسى بمعنى خط كرد مدوّر بعبارت اخرى دايره در دساتير آمده است

كشمير

ولايتى است مشهور از بلاد سند و بافته پشمينه آن شال ترمه كشميرى معروفست و آن ولايت به بسيارى آب و علف موصوف در وسط اقليم چهارم واقع شده و اطرافش كوههاى بلند دارد و عبور سپاه مخالف بدان شهر مشكل بلكه محال در دشت و جبالش صد هزار قريه آباد و معمور است از كثرت آب و سبزه و هواى صاف و لطيف و خوبان مليح بهشت روى زمين و پرغلمان و حور عين است و بحسن مثل چنان كه شعرا كفته‌اند
اى به خوبى بر بتان خلّخ و كشمير مير
و نهرى بزرك در ميان آن شهر جارى است و بر آن جسرها براى تردّد بسته‌اند و نوشته‌اند آن نهر در غايت پرى و عظمت است هفت پل عظيم و بلند بر آن نهر بسته‌اند كه كشتى از چشمهاى پل به آسانى بكذرد و اصل نام كشمير سرىنكر است و آن شهر بر طرف كوه شرقى واقع و بحيره در ميان فاصله است بر سمت شمال شهر قرب سيصد ذرع فاصله حصارى محكم از سنك رخام تراشيده‌اند در آن قصور بيقصور بسيار است و در ميان قلعه كوهى است دورهء آن سه هزار كام و پستى و بلندى دارد و نهايت بلندى آن پانصد كز مىشود و در دامن اطرافش عمارات سه طبقه مشرف بر صحرا و شهر ساخته‌اند و بر قلّه آن خانكاه قصر است و در درون حصار جامعى چهار صد ستون يكپارچه چوبى بقرار هفت كز بسيار قطور به كار برده‌اند الحاصل شصت هزار باب خانه معمور در آن شهر است و هجده هزار دستكاه شالبافى در آنجا ديده‌اند و در زمان قديم يعنى عهد سلطان محمود رامهاى بت‌پرست حاكم آنجا بوده‌اند چنان كه فرخى در تحريك سلطان بفتح كشمير كفته
كاه است كه يكباره بكشمير خراميم
از ساعد بت پهنه كنيم از سر بت كوى و دار الملك آن كه حكام نشينند سرى نكر نام دارد و ديكر نام كشمر است كه سرو آن سبب بقاى نام آن قريه شده و آن را كشمى نيز مىكفته‌اند و كفته‌اند نام شهريست بتركستان منسوب بخوبرويان كمان من آنست كه مخفف كشمير بوده باشد چه كشمير نيز بخوبان مليح معروفست چه وقتى كفته‌ام
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 588 | رضا قلى خان ( هدايت )