كشاحل
بالضم و فتح خاجنسى از غله كه از آن نان پزند و آن را شاخل نيز كويند
كشاك
بر وزن هلاك بمعنى ضمير است كه انديشه در دل كرفته باشد و حروف ضماير را نيز كويند كه در آخر كلمات مىآورند مثل حرف تا در زرت و حرف شين در زرش و حرف ميم در ررم يعنى رر تو وزر او وزر من
كشش
بمعنى كشيدن و طول مدت و امتداد زمان
كشاكش
زيادتى كشيدن بهر طرف و برون آوردن چيزى از جاى به جائى
كشاد
با اول مضموم مرادف فتح است شاه قاسم الانوار كفته
نغمه مطرب خوشكو همه پند است و كلام * ساغر ساقى مهرو همه فتح است و كشاد
مولوى معنوى كفته
چندين حلاوت و مزه و مستى و كشاد * در چشمهاى مست تو نقاش چون نهاد
و بمعنى رها كردن تير از شست و كمان آمده امير خسرو دهلوى كفته
كردون كشاد شست تو چون در وغا بديد * خواند ارغنون مرك صرير چغانه را
كشاد چون بكاف پارسى است در عربى نبايد نكاشت
كشان
بالفتح خيمه را كويند كه بيك ستون بر پاى باشد و كنبدى كويند و چنين خيمه درين روزكار بقلندرى معروف و مشهور شده چه درويشان در اعياد چنين خيمه بر در خانهاى اعيان زنند و چيزى طلب كنند و سپاهيان خاصه پيادكان لشكر در اسفار هرچند تن در يكى ازين كوته خيمه منزل دارند ديكر نام ولايتى است به ماوراءالنّهر كه از آنجا بوده كاموس كشانى و اشكبوس كه بحمايت افراسياب آمده در دست رستم كشته شد چنان كه فردوسى كفته
كشانى هم اندر زمان جان بداد * تو كفتى كه هركز ز مادر نزاد
و بمعنى جمع كش نيز مىآيد مانند دردكشان و باركشان چنان كه كفتهام
جرعهء ار بجام تو آيد و پس بكام تو * فخر نما كه نام تو رفته بجمع مىكشان
كشانكشان تكرار و تاكيد در كشيدنست چنان كه شيخ سعدى كفته
من نه به اختيار خود مىروم از قفاى او * كان دو كمند عنبرين مىبردم كشانكشان
و امر بكشيدن نيز آمده مولوى معنوى كفته
كوش ما كير و بدان مجلس كشان
كشاورز
بر وزن فرامرز بمعنى زارع و دهقان و برزيكر و آن را كشتمند نيز كويند اسدى كفته
دو منزل زمين تا لب هيرمند * پرآب خوش و ميوه و كشتمند
در اينجا افادهء معنى زراعت نيز مىكند
كشت
بفتح كاف عربى بمعنى محو و حك كردن آمده اوحدى راست
ما نقش ديكران زورق مىكنيم كشت
و بمعنى حنظل كفتهاند سهو است حنظل كيست است
كشتار
بالضمّ بسمل و كشته كه به عربى مذبوح خوانند حكيم فرخى در صفت شكار كردن سلطان كفته
بر استران سبكپى همى نهاد سبك * شكارئى كه بر او تير برده بود به كار
بماند مركبش و استرانش مانده شدند * ز بس دويدن تيز و ز بس كشيدن بار
هنوز پنج يكى پيش مير برده نبود * از ان شكاران كز تير مير شد كشتار
و بمعنى كوسفند كشتن قصابان چنان كه كويند امروز كشتار نشد و بمعنى همان كوسفند كشته شده نيز مىآيد چنان كه مستعمل است كه كويند چند من كشتار است
كشت بركشت
بفتح كاف و سكون شين و تاء مثناة فوقانيه و فتح باء موحّده و سكون راء مهمله و فتح كاف و سكون شين معجمه و تاء مثنّاة فوقانيّه در مخزن الادويّه كفته لغتى است فارسى كه به عربى بمعنى التوا بر التوا بكسر هر دو كاف نيز آمده و بعضى آن را سواد السند و بعضى سواد الهند و بعضى سواد الاكراد كويند و بپارسى پيچك و اهل شبانكاره فارسى هچو نيز كفتهاند و آن كياهى است مانند ريسمان باريك بهم پيجيده بعضى بر بعضى و اكثر عدد آنها پنج مىباشد از پنج رسته و رنك آن مايل بسياهى و زردى و طعمى غالب ندارد و كل آن يك عدد شبيه بدنباله عقرب است و ماخذ اين لغت بيجيدن و بركرديدنست چنان كه بر كاشته يعنى بركردانيده و بركشته زيرا كه بيكديكر بيجيده است و اوراق آن مانند دنباله عقارب بركرديده و اكر كاف آن كاف فارسى باشد اصح است
كشتزار
معروفست سنائى كفته
كشت كردى ليك خوك است و ملخ در كشتزار
كشتو
بفتح انكور نيم پخته را كويند
كشتوك
بمعنى كشف يعنى لاكپشت است
كشته
بالفتح شكافته زردآلو و شفتالو و امرود كه تخم آن را برآورده خشك كرده باشند سوزنى كفته
ثناكوى تو را بىتو دل از غم * به دو نيم است چون امرود كشته
هم او كفته
قدى چو سرو پياده سرى چو كنده كور * لبى چو كشته آلو رخى چو پرده نار