بزرك نوشتهاند و كفته است صاحب معجم البلدان ياقوت حموى كه باقى آن كسكر پسر تهمورس ديوبند بوده و آن شهر بزرك و در ميان كوفه و بصره واقع شده و قصبه آن را خسرو شاپور مىخواندهاند و كفتهاند حدود آن كوره يعنى شهر از جانب شرقى در آخر سقى نهروان تا جائى بوده كه دجله در بحر مىريخته تمامت اين مسافت كسكر بوده و داخل آن بوده بصره و نواحى آن از آن جمله از مشاهير نواحى المبارك و عندسى و المدار و تعباء ميان دستميان و آجام البريه و عرب جدا كرده بودند اين بلاد را از كسكر و در بعضى روايات اسكاف سفلى و علوى و نفروسمرو و بهندف و قرقوب و بافته قرقوبى منسوب بقرقوب بوده و كفتهاند كه شهرى اقوى و اهل آن بيشتر در سهول و جبال از كسكر و اصفهان نبوده و خراج هريك ازين دو شهر دوازده بار هزار هزار مثقال زر بوده و هم او كفته كه بلغت اهل هرات معنى كسكر بلد الشعير آمده ازاينقرار كشت كر بوده يعنى محلّ زراعت و چنان كه رسم عربست شين راسين و تارا حذف كرده كسكر كفتهاند و معرب است
كسون
بفتح اوّل بر وزن درون در برهان آمده كه نام يكى از علماى پارسى است كه اصل مكونات را در سه عنصر آب و آتش و خاك مىداند و كفته است كه صور اسرافيل هوائى است كه قرة العين وجود عبارت از آنست و او به تناسخ قايل بوده در فرهنكها نيافتم
كسه
بفتح اول و ثانى بمعنى آسانى است
كسيلا
داروئى است كه بهندى كهيلا كويند و آن غير سليخه است
كسى
بمعنى تشخص و تعين و آن عبارتست از مجموع اوصاف كه سبب امتياز هر فردى بود از ساير موجودات چنان كه زيد را صورتيست خاص كه بسبب آن ممتاز از جميع افراد عالم است
نمايش دوازدهم در كاف تازى با شين معجمه
كش
بفتح اول و سكون ثانى نام شهريست از ماوراء النّهر نزديك بنسف كه نخشب باشد و حكيم بن عطا مشهور بمقنع بعلم شعبده مدت چند ماه هر شب از چاه سيام كه در حوالى آن شهر بوده ماهى بيرون مىآورده كه چهار فرسخ پرتو مىانداخته و بسيارى از تركمانان را فريب داده و جمعى كثير بقتل آمده و اين معنى ضرب المثل شعر است شيخ نظامى كفته
نه ماه آئينه سيماب داده * چو ماه نخشب از سيمابزاده
حكيم سوزنى درينباب كفته شعر
سود افتاده خيرهسرى را هم از خرى * تا ماه و آفتاب برآرد ز چاه كش
دعوى كند خدائى و مر هيچ خلق را * نتوان كه دست كيرد از جوع و از عطش
سيف اسفرنكى كفته
عشق تهمت نظر يوسف آفتاب را * چون مه چاهكش كند بسته چاه عاشقان
ديكر بمعنى هركوشه و بيغوله است عموما و بيغوله ران و زير بغل را كويند خصوصا خواجه حافظ كفته
مى به زير كش و سجاده ز هدم بر دوش * آه اكر خلق شوند آكه ازين تزويرم
ديكر بمعنى سينه و براست اسدى كفته
جوانى بآئين ايرانيان * كشاده كش و تنك بسته ميان
شيخ سعدى كفته
بينداخت شمشير و تركش نهاد * چو بيچاركان دست بركش نهاد
فردوسى كفته
چرا كفت نكرفتمش زيركش * چرا بر كمر كردمش پنجه بش
ديكر بمعنى ريشى كه بر دست و پاى شتران برايد و از آن آب روان كردد و از بيم سرايت آن شتران ديكر را داغ كنند تا آن ريش را نكيرند و بمعنى كشيده و امر بكشيدن معروفست و خطى كه براى بطلان بر نوشته كشند و آن را كشه نيز كويند كاتبى ترشيزى كفته
دفتر و لوح و قلم را كاتبى * كش عفوى كش بجرم كاتبى
و خطوط شعاعى را بپارسى كشكهاى پرتوى مىكفتهاند شهركش را شهر سبز نيز كويند قريب بسمرقند است و به زبان درى تبرى كشه بغل را كويند و با معنى سينه و بر مناسب و كش بمعنى امر بكشيدن ازين شعر مولوى ثابت است كه كفته
اى عيسى بكذشته خوش از فلك آتش * آز چرخ فروكن سرما را سوى بالاكش
ديكر مخفف كهاش مىباشد چنان كه كفتهاند
مير همه دلبران كشمير توئى * خرّم دل آن سپاه كش مير توئى
حكيم عنصرى كفته
چنين بود پدرى كش چنان بود فرزند * چنين بود عرضى كش چنان بود جوهر
ديكر از اصطلاحات شطرنج كه در خانه مهره حريف نشسته باشد ديكر بمعنى خوب و خوش است و كشى مرادف خوبى و خوشى است شمالى دهستانى در صفت طاوس كفته
آن مرغ كش خرام كدام است در چمن * از عنبرش سراغج و از مشك پيرهن
و بمعنى خوشخرامى و رفتار از روى ناز حكيم سنائى كفته
در شهد چه خوشى است كه در جام تو نيست * با كبك چه كشى است كه در كام تو نيست
در شهر كدام دل كه در دام تو نيست * بىبال به آن مرغ كه بر بام تو نيست