كژيم
كجيم است كه پوشند و بر اسب نيز بكشند و بركستوان كويند و كجين و كژين نيز همانست كه كذشته
نمايش يازدهم در كاف تازى با سين
كس
بر وزن بس بمعنى مردم باشد و بمعنى فرستاده نيز آمده است حكيم منوچهرى كفته
اى ترك من امروز نكوئى كه كجائى * تا كس بفرستيم و بخوانيم و بيائى
انورى كفته
پسر چيره دى به من كس كرد * آنچنان خربطى كه بيمارم
و كسى و ناكسى يعنى مردى و نامردى خاقانى كفته
از كس و ناكس ببر خاقانيا اندر جهان * هيچ صاحب درد را صاحبدوائى برنخواست
حكيم سنائى كفته
از زمين خسى بعرش كسى * شب و شبكير كن مكر برسى
و كسى بمعنى شخصى يعنى شخصيت است و كسى كهرانى در نامه پارسيان باستان يعنى شخصيت معين چنان كه شاهنشاه باهوش و هنك هوشنك در محلّى كه اثبات واجب تعالى كند كفته واجب الوجود از آنجا كه واجب الوجود است اقتضاى كسى كهرانى يعنى شخصيت معين كند پس واجب الوجود پيش از يك شخصى نبود و الا كه محتاج بعلتى شود واجب الوجود نباشد و ممكن الوجود باشد و بضم اوّل فرج زنان را كويند
كسبرج
بفتح اول و باى قرشت و سكون ثانى و جيم در آخر بمعنى مرواريد كه عريان لؤلؤ كويند رضى الدّين على لالاى غزنوى كفته
حقهء يا كند پر از كبرج * كر بنديدى لب و دندانش بين
كسبه
بضم اول و سكون ثانى و فتح باكنجاره را كويند كه ثفل چيزى روغن كرفته باشد و نام قريهء از نخشب است
كستر
بر وزن كوثر خاريست سياه كه آن را بسوزانند
كستن
بر وزن كفتن بمعنى كوفتن آمده است
كسته
غلّه كوبيده باشد كه هنوزش پاك نكرده باشند
كستى
بضم اوّل بر وزن سستى و چستى بمعنى كشتى مشهور است و اصل اين لغت از كوفتن است چه دو تن بر يكديكر چسبيد و هركه قوىتر و غالبتر باشد ديكرى را بر زمين كوبد و كوفته كند بتغيير السنه سين بشين تبديل يافته كمال الدّين اصفهانى كفته
كردون كه دايم آرد هر سختئى برويم * آورده از طرفها در كار بنده سستى
از روى لاف كفتم آرم به خاك پشتش * هرچند اين حكايت خود بود محض رستى
دستم كرفت و افكند ناكه به زير پايم * پس كفت خيز و بنما اين چابكى و چستى
فرياد من رس اكنون كز دستهاى بسته * با چون فلك حريفى بايد كرفت كستى
مسعود سعد در مثنوى خود كفته
پيل زورى كه چون كند كستى * بند او پيل را دهد سستى
حكيم قطران كفته
غم و تيمار كوئى هست با جانم بكستى در * ز درد و غم شوم هزمان بدين بتپرستى در
ديكر بمعنى زنار است و آن در اصل كشتى بوده بر خلاف كستى حكيم خاقانى كفته
ريسمان سجه بكسستند و كستى بافتند * كوهر قنديل بشكستند و ساغر ساختند
حكيم فرخى كفته
كستى هرقل به تيغ هندى بكسل * بر سر قيصر صليبها همه بشكن
كستيمه
خاريست كه شتر آن را برغبت مىخورد
كسمه
بر وزن وسمه موى چند باشد كه زنان از سر زلف ببرند و سر آن را مقراض كرده و خم داده براى زينت بر رخساره نهند و آن را پنجه نيز كويند خواجه حافظ كفته
عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز * شكسته كسمه و بر برك كل كلاب زده
رباعى
روزى كه كل از كله برون آيد مست * باد سحر از جيب هوا برزد دست
از سبزه بر ابروى سمن وسمه كشيد * وز غاليه بر فرق چمن كسمه شكست
و بمعنى نان كليچه كه در جهانكيرى و برهان آوردهاند تركى است نه پارسى سراج الدّين راجى كفته
كسمهاش نازك چو خوى دلبر است * در لطافت همچو روى دلبر است
كسندر
بفتحتين و ضم دال ناكس و نااهل را كويند حكيم عنصرى كفته
سزد مرد را كر تكبر كند * چو شه نيكوئى با كسندر كند
كسنك
بكسر اول بر وزن خشتك غلهايست ما بين ماش و عدس كه كاو را فربه كند
كسنى
مخفف كاسنى است كه تره معروفست منشورى سمرقندى كفته
خواجه در بوستان انسانى * هست از روى ناخوشى كسنى
خانهء كاندر او بود تنها * خانهء باشد اندر او كس نى
انورى كفته
خواص نيشكر آرد مزاج كسنى را
و بكسر صمغى است بدبوى كه آن را حلتيث كويند معرب آن قسنى باشد
كسك
بفتحتين مرغ عكه و بشين معجمه اصح است در فرهنك ابو حفص سغدى بمعنى قلبه آورده عمعق كفته
هركز نبود خاك بشورى نمك * وز خاك چكونه مى بسازند كسك
كسكر
بفتح كاف و سكون سين و كاف آخر و را بمعنى شهر