تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 583

مساهمون:

ص٥٨٣
همى تا بتصحيف خواندن توان * شرق را بشرق و خزف را حزف رخ دوستان تو بادا سفيد * رخ دشمنان تو بادا كزف
بعضى كفته‌اند سيم سياه و سوخته است و اين اصح است كسائى مروزى كفته
زركر فرونشاند كزف سيه بسيم * من باز بر نشانم سيم سيه بكزف

كزلك

در برهان بكسر اول با كاف عربى بمعنى قلم‌تراش آورده و صحيح نيست و بفتح دل و كاف فارسى اصح است حافظ كفته
ناديده‌اش بكزلك غيرت برآورم
دور نيست كه اصل آن تركى باشد

كزم

بفتح بر وزن بزم سبزه‌ايست كه بر كنار جوى رويد شمس فخرى كفته
بر جويبار دولت شاه جهان‌پناه * دايم ز سلسبيل و ز طوبى است آب كزم

كزنا

بفتح اول و سكون ثانى نام شهركى بوده از بناهاى كيخسرو كه از آنجا تا مراغه شش فرسخ فاصله داشته و آتشكدهء قديم بسيار عظيم در آن بوده است

كزنه

مرغى سياه و سفيد است كه سر بزرك دارد و به عربى صرد كويند

كزوغ

بفتح اوّل مهره كردن بود حكيم عسجدى كفته
بزخمى كزوغ ورا خورد كرد * چنين رزم سازند مردان مرد

كزوان

بفتح كاف و واو در مخزن ببقله اترجيّه ترجمه كرده است

نمايش دهم در كاف تازى با زاء پارسى

كژ

بفتح اول نقيض راست مولوى كفته
باد بر تخت سليمان رفت كژ * پس سليمان كفت بادا كژموز
ديكر ابريشم فرومايه است كه قز معرب آنست

كژاژ

بالضم چينه‌دان مرغ شمس فخرى كفته
چه طايريست همايون هماى همت تو * كه هفت چرخ ورا دانه بود بكژاژ

كژاغند و كژاكند و كژاكين

همان جامهء كه براى حفظ تن به زير زره پوشند و ميان ابره و آستر آن كژاكنده و دوخته‌اند

كژاوه

همان كجاوه كه مرقوم شده

كژترخون

بالفتح نام داروئيست كه آن را كاكره و اكلكرا كويند و معرّب آن عاقرقرحاست

كژدم

معروفست و بتازى عقرب كويند و در خوزستان وقتى كژدمانى پيدا شدند كه در رفتن دم خود را به زمين مىكشيدند آنها را عقرب جرّاره خواندند و مثل است كه
نيشكر عقرب جرّاره شد اندر اهواز
من نيز كفته‌ام
ايا شكسته سر زلف ترك شيرازى * كلاله‌هاى تو جزارهاى اهوازى
و صاحب برهان كژدم جرّاره را كژدم خواره عنوان كرده و همين معنى را نوشته است

كژدمه

ريشى است كه در بن ناخن پيدا مىشود و عظيم درد تا بحدّى شده است كه ناخن را انداخته و آن را به عربى داخس كويند و زبان كوچك را نيز كفته‌اند كه ملاذه باشد يوسفى طبيب كفته
در كژدمه‌ات بيان كنم قاعدهء * كز خوان شفا رسد تو را مائدهء بكشارك سپهل خور و ميسار طلا * از سركه و افيون كه برى فايدهء

كژرف

بر وزن اشرف كياهى است بسيار بدبوى

كژغاه

همان غژغاه است كه دم كاوچين و ختا باشد و بر كردن اسب اندازند و بقسطاس معروف شده

كژك و كژه

آهنى است سركج دسته‌دار كه پلبانان بر پيل زنند و بكجك مشهور است وقتى كفته‌ام
از كجان كر صد كجك آيد بفرقت سرمخار * پشه را كو باد بر خود پيل صاحب توش باش
امير خسرو دهلوى كفته
با ظلمت شب شكل به چون ناخن شير سيه * يا پيل را زرين كژه بر سر نكونسار آمده
و بمعنى قلاب نيز درست است ديكر چوب كجى است كه بر سر چوب قپق بندند و كويهاى زر و سيم از آن آويزند و مشق تيراندازى كنند و هركه آن را بزند آن او باشد و به دو دهند و آن را بتازى برجاس خوانند و نشانهء كه بر زمين باشد هدف كويند و چوب كجى كه طبّالان دهل و كوس را بدان نوازند خسرو دهلوى كفته
ذنب پاى كواكب را شده خار * كژك دست دهل زن را شده مار
و بمعنى پردم بط نر كه بركشته است و آن را عورات و شاطران بر سر زنند و كوزه كلى كه در آن خرما پر كنند نيز كفته‌اند

كژمژزبان

كودكى كه تازه بسخن آمده و زبانش بكلمات درست و فصيح روان نشده باشد شيخ نظامى كفته شعر
طفل چهل‌روزه كژمژزبان * پير چهلساله برش درس‌خوان

كژنه

بفتح پنبه و وصله و پارهء كه بر جامه زنند و آن را رقعه نيز كويند

كژور

بر وزن صبور دوائى است و بيخ كياهيست تلخ و آن را زرنباد نيز خوانند حكيم ناصرخسرو علوى كفته
بر كهن كردن همه‌نوها * اى برادر موكل است دهور عسلش را بحنظل است نسب * شكرش را برادر است كژور
( * ) ( كژف ) همان كزف معنى قير كه كذشت .