تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 578

مساهمون:

ص٥٧٨

كرپا

بضم اوّل و سكون ثانى در برهان آمده و در فرهنك بفتح اوّل كفته و اين بيت نيز مؤبد آنست
نه رادان سرو دانندش كشد كرپا ز كل كرپا * نه مردان مرد خوانندش نهد كرزن به صد كرزن
و آن را هلندور نيز كويند

كربال

بر وزن دنبال نام ولايتى است از فارس و برنج آنجا از ساير جاها امتيازش بيشتر است و آن بر دو قسمت است كربال بالائين و زيرين و معنى حقيقى اين نام اين است كه كر نام رودخانه‌ايست كه امير عضد الدوله ديلمى بندى بر آن بسته است و مردم بملاحظه بالا و زير رود كراين نام بر آن نهاده‌اند و معروف شده

كربه

بر وزن كلبه است و قربق معرب است

كرته

بضم پيراهن است و قرطه معرب آنست و بكسر علفى است كه از آن جاروب سازند و درخت خارشترخوار و بفتح قطعهء زمين زراعت كرده را كويند

كرج

بالفتح بمعنى كوى كريبان و پارچهء كه از كريبان پيراهن بيرون آورند و به عربى قواره كويند و پارچهء از خربزه كه بضم باء برين خوانند و بتركى قاش و قاچ كويند و بفتحتين شهركى به دو منزلى طهران در جنب رودى موسوم به كرج و كفته‌اند
روزرى در راه قزوين تا كرج * تا بيابى از غم دنيا فرج

كرجفو

جانوريست پرّنده شبيه به تيهو و آن را پودنه و وشم خوانند و به عربى سلوى كويند
توئى شاهباز و عدو كر جفو

كرجن

بر وزن بردن استخوان نرمى كه توان خائيد و آن را به عربى غضروف خوانند

كرخت و كرخ

بفتح اوّل عضو بخواب رفته و بيحس شده كه به عربى خدر كويند آذرى طوسى كفته
سر چاهى چنين مباش كرخ * زانكه چاهيست بر سر دوزخ
حكيم يوسفى در معالجه آن كفته
چون عضو كسى را كرخى روى نمود * از بهر علاج بايدش قى فرمود بايد ماليد بعد از ان روغن قسط * چندانكه پديد كرد او را بهبود
و بفتح كاف و سكون خانام محله‌ايست از شهر بغداد و از آنجا بوده شيخ ابو محفوظ مشهور بمعروف كرخى بواب و مريد حضرت امام والامقام على بن موسى الرّضا عليهما السلام كه كويند
خاك تربت او ترياق سموم است * اكر از خرقه كس درويش بودى رئيس خرقه‌پوشان ميش بودى * اكر مرد خدا آن عام چرخى است بلاشك آسيا معروف كرخى است
شيخ نظامى كفته
كبودى و كورى در آمد ز چرخ * كه بغداد را كرد بىكاخ كرخ

كرد

بالضمّ نام طايفهء از صحرانشينان
در مصايب ناله كم كن كاين جزع ماند بدانك * برّه را مىبرد كرك و استلم مىكرد كرد
و بفتح بمعنى كار و فعل است و شاخى كه وقت پيراستن از درخت ببرند سنائى كفته
كرد پيش آر و كفت كوته كن * با چنين كفت كرد همره كن
و بپارسى درى كردن بضم كاف مصدر است و كرد نيز بضم كفته‌اند چنان كه از قافيه اين قطعه حكيم رودكى برمىآيد
مهتران جهان همه مردند * مرك را سر همه فروكردند از هزاران هزار نعمت و جاه * روز آخر يكى كفن بردند
فردوسى كفته
هزينه چنان كن كه بايست كرد * نبايد فشاند و نبايد فشرد
و كرد زمينى را كويند كه براى كاشتن سبزى يا ميوه درست كنند و در آن چيزى كارند مولوى معنوى كفته
هر حويجى باشدش كردى دكر * در ميان باغ از سير و كزر هريكى با جنس خود در كرد خود * از براى پختكى نم مىخورد تو كه كرد زعفرانى زعفران * باش و آميزش مكن با ضميران

كردار

بكسر كاف فعل و عادت فرخى كفته
كردار بود جاه كر نام بزركان * كردار چنين باشد و او عاشق كردار
و بمعنى طرز و روش نيز آمده و ازين بيت حكيم فرخى رفتار و كار خوب و اخلاق نيكو فهميده مىشود كه بمعشوق خطاب و عتاب كرده مىكويد شعر
كردار همى كردى تا دل به تو دادم * چون دل بشد از دست ببستى در كردار
مصرع بنغزى بكردار باغ بهشت

كردك

بكسر اوّل بمعنى لغز و چيستان باشد و به اين معنى در پردك كذشت

كردكار

بكسر كاف نام خداى تعالى و معنى تركيبى آن خداوند كار است و بمعنى عمدا نيز آمده استاد رودكى كفته
نه چون پور مير خراسان كه او * عطا را نشسته بود كردكار

كردنك

بفتح كاف و دال و سكون راء و نون ديوث و ابله باشد و كردنكل نيز كفته‌اند و در كاف پارسى نيز بيايد

كرده‌كار

يعنى جلد كار و كار كرده و استاد است

كرده نخست

با كاف عجمى يعنى معلول اوّل كه عقل اوّل باشد

كرده كر نزديك

بفتح اوّل و كاف دويم فارسى و كسر راء