تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 577

مساهمون:

ص٥٧٧
ملك آنست كه او را بسخن باشد دست * ملك آنست كه او را بهنر باشد كر
سوزنى نيز در اين معنى كفته
شكوه و حشمت و دولت * نعيم و ناز و كام و كر
مخفّف كار نيز مىباشد

كرا

بكسر اوّل و ثانى بالف كشيده مختصر و مخفف هركراست چنان كه حكيم قطران تبريزى كفته
كرا پشتى كند كردون چه بايد پشتى لشكر * چه بايد يارى مردم كرا دولت بود ياور
و در اشعار شعرا بسيار است چنان كه
كرا بخت بركشت مردى چه سود

كرارا

بر وزن توانا و هر دو راى مهمله بمعنى چوب زيرين در نوشته‌اند و اختلاف در املاى آن كرده‌اند و در مؤيد كوارا بواو كفته و در ادات بجاى راى دويم دال آورده است

كراجيدن

بر وزن تراشيدن بانك و فرياد مرغ خانكى در وقت بيضه نهادن و با جيم پادهى نيز آمده

كراخان

با خاى نقطه‌دار نام پسر بزرك افراسياب بوده اتراك قراخان كويند و بسيار اين نام نهند

كرادوكراده

جامهء كهنهء پاره را كويند و در فرهنك بضم كفته

كراز

بضم كاف و زاى معجمه در آخر كوزهء آب كه سر آن تنك باشد و آن را تنك بضم اوّل كويند و بتشديد راى نيز آمده و فى القاموس الكراز كغراب شيشه و كوزه سرشك و صاحبان فرهنك در اين لغت تصحيف‌خوانى و اختلاف كرده‌اند و در برهان بكمان كاف فارسى بخرام كه راه رفتن از روى ناز باشد آورده و سهو كرده آن بكاف پارسى باشد

كراسه

مرغيست سياه‌فام كه تيز نتواند پريد بنون نيز كفته‌اند و كراسه بالضمّ بمعنى مصحف و كلام خدا آمده يعنى قرآن خاقانى كفته
دست جنب و كراسه دروى * و اين در مقام استعجاب است
سوزنى كفته
بر نام من ارفال كشائى ز كراسه * بينى به خط اوّل قد مسّنى الضّر
مؤلف كويد كراسه كتاب را كويند عموما نه قرآن مجيد را خصوصا چنان كه هم خاقانى در تحفة العراقين خود كفته است
كر آنچه درين كراسه كفتم * كس كفته خداى را نه كفتم

كراش

بر وزن خراش پريشانى سوزنى سمرقندى كفته
تو در ميان دلى دل ميان زلف تو در * كراش خود مخوه و زلف خود به شانه مزن
و بر اين قياس كراشيدن و كراشيده آغاجى كفته
بتا تا جدا كشتم از روى تو * كراشيده و خيره شد كار من
هم سوزنى كفته
رميدكان و كراشيده كشتكان ز وطن * ترا خواهند ز يزدان بدعوت و آمين
و نام قريه‌ايست بلارستان فارس كه ديزى كوشت‌پزى آن به خوبى معروفست و جراش معرّب آنست

كراك و كراكا

مرغ دمسيجه كه به عربى صعود كويند شمس فخرى كفته
چنان ننديشد او از دشمن خويش * كه باز تيز چنكال از كراكا

كراكر

بضم كاف اوّل و فتح دويم كلاغ و زاغ را كويند

كران و كرانه

بالفتح كنار و كناره نشاط اصفهانى كفته
ديديم كرانه تا كرانه * غير تو نبود در ميانه
شهاب الدّين اديب صابر كفته
دريا كرانه دارد و درياى فضل او * ننموده هيچ‌وقت كسى را كران خويش

كرانى

آنچه انتهاپذير باشد و مركّبات تام التركيب كه مدّتى مقيد اميد بماندن و بقاى آن بود مانند مواليد ثلثه از فرهنك دساتير نقل شد و كراند يعنى تمام شود و بانتها رسد و نكراند يعنى انتها نپذيرد و كران نكيرد و در نامه حكماى فرس در بيان ذات پاك يزدان و توحيد و يكتائى آن كفته نه كسلد و نه جدا شود از او چيزى و نه كراند و نه پيوند و به دو چيزى و برين فناس

كربز

بضم اوّل و ثالث بر وزن هرمز مرد مكّار و حيله كر را كويند و بمعنى دلير و شجاع و زيرك و عاقل و دانا و كربزى بمعنى بزركى و زيركى و تيزفهمى آمده مؤلف كويد چنان كه در حكمت افراط و تفريط در هر كار و هر صفت مذموم و وسط و ميانه محمود است همچنين تهوّر و جبن هر دو به دو ميانه شجاعت كربزه و خمود نيز هر دو ناپسند و عقل پسنديده است و كربز مركب از كرك و بز است يعنى كرك در صورت بز ناصرخسرو كفته
كر بزى را از تو معنى كشت پيدا زانكه تو * با شبان درّنده كركى بىشبان لاغر بزى
و جربز و جربزه معربست و رشيدى بلخى مشهور بوطواط بنا بر ضرورت قافيه ضمّهء بزا بكسره بدل كرده كفته
زهى در نيكوئى روى تو معجز * دل من كشته عشقت را مجاهز مطيع امر تو افلاك توسن * غلام حكم تو ايام كربز

كربس

و كرباسو و كربسه و كربسو بمعنى چلباسه را كويند شعر
مىكشد هم نهنك را راسو * مرك عقرب بود ز كرباسو
شعر
اژدها باش بر خزينه علم * كانچنين جاى جاى كربسه نيست