يمين و امينى * دل مؤمنان را ز وسواس امانى
سر ناصبى را بحجّت كدينى
كدو
معروفست و كوزه شراب را نيز كويند و در همان كدوى خشك نيز كاهى شراب كنند و بمعنى پياله نيز آمده و كنايتا بمعنى كاسه سراست مولوى معنوى كفته
اى آب زندكانى ما را ربود سيلت * اكنون حلال بادت بشكن سبوى ما را
كر بحر مىبريزى ما سير و پر نكرديم * زيرا نكون نهادى بر سر كدوى ما را
انورى در هجو كلى كفته
بردم بكدوى تربد و حاجت * انكشت نهاد پيش من بر سر
يعنى
بكدوى خشك من كر هست * اندر همه باغ من كدوئى تر
مولوى كفته
مرد كه خودپسند شد همچو كدو بلند شد * تا نشود ز خود تهى پر نشود كدوى او
كدواده
با اوّل مفتوح بثانى زده بناى خانه و عمارت سيف اسفرنكى كفته
با ياد توكل نكار كشته * ديوار بهار خانه جان
در عهد تو استوار مانده * كدواده عمر سست پيمان
و كدلاده نيز بمعنى نبيان خانه است چه لاد بمعنى بناست و در لام خواهد آمد
كدوبا
بمعنى آش كدو است چه با بمعنى آش مرقوم شده است
كدوبن
بيخ و ريشه و بتهء كدو ناصرخسرو علوى
نشنيدهء كه زير چنارى كدوبنى * بررست و بردويد بر او بر بروز بيست
كدوخ
بالضمّ بمعنى حمام ديده شده همانا پارسى حمام است مانند كرمابه رودكى كفته
بامدادان پيشم آمد آن نكارين از كدوخ * با دو رخ از باره لعل و با دو چشم از سحر شوخ
صاحب برهان كفته بمعنى جام هم آمده مصحّح برهان انكار نموده
كدودانه
بر وزن يهودانه كرم معده را كويند يوسفى طبيب كفته در دفع كدودانه بدستور سلف خرماى و برنك و مغز جوز آر به كف
كدوه
بضمّ اوّل و ثانى بر وزن ستوه بمعنى خراش و خراشيدن و كرفستن در برهان آورده و لا شاهد له
كده
بفتح بمعنى خانه و محل و مكان مانند ميكده و بتكده و غمكده و شواهدان در اشعار بسيار است كاهىها را حذف نمايند چنان كه فرخى كفته و مرقوم شده و بالضمّ چوبكى كه در ميان قفل چوبين افتد تا بىكليد در وا نشود طيّان بمى كفته
در كليدان نبود سخت كده * باز كردم در او شدم مكده
و بمعنى كام و كلو نيز آمده فخرى كفته
آنكه طفلان اهل را دايه كام و مراد * جز بشير و شكر مدحش نه بكشايد كده
كشته ايمن ساحت ملكش ز دزدان آنچنانك * خانها ايمن شدند از زحمت قفل و كده
و بمعنى خراش و خراشيدن نيز آمده است و كدوه بر وزن كرده هم ديده شده
كديور
بفتح كاف و كسر دال واو مفتوح براء زده بمعنى كدخدا و صاحبخانه زيرا كه كد بمعنى خانه دور بمعنى صاحب است مانند تاجور و بمعنى روزكار نيز آمده شمس فخرى بهر دو معنى كفته
اكر كوش دارى عدلش نبودى * دكر در كديور نبودى كديور
مسعود سعد سلمان كفته
كردد كده ويران چو كديور دو شود
ديكر بمعنى مزارع نيز آمده چنان كه حكيم خاقانى كفته
ماه به ماه مىكند شاه فلك كديورى * عالم فاقه مرده را توشه دهد توانكرى
مايده سازد از بره بر صفت توانكران * برزكرى كند بكاو از قبل كديورى
رشيدى نوشته درين مثال تأمّل است چه بمعنى خانهدارى و كدخدا نيز درين بيت درست است فقير كويد شعر خاقانى بمعنى برزيكر و مزارع در اين محل برهان قاطع است و جاى تامّل و تاويل نيست و كديور شامل دهقان مزارع و باغبان نيز مىباشد منوچهرى
بدهقان كديور كفت انكور * مرا خورشيد كرد آبستن از دور
ميان ما نه عقدى نه نكاحى * نه آئين عروسى بود و نه سور
و اللّه اعلم بالصّواب
نمايش هشتم در كاف باراء
كر
بضم اوّل نام روديست در ميان ارمنيّه و اراك نزديك شهر كنجه و شيخ نظامى كفته
ز كر كوهژى بسته بر دامنش
و رودى ديكر است در فارس كه امير عضد الدّوله ديلمى بر آن رود سدّى و بندى محكم بسته و به بند امير معروفست چنان كه در صفت آن سد و رود كفتهاند كه كوهى در دريائيست حكيم خاقانى شيروانى در صفت رود اوّل كفته
باد صبا بر آب كر نقش قد افلح آورد * هم تو فلاح و فتح را بر شط مفلحان برى
و مخفف كره است چه از انسان و چه از حيوان چنان كه در ولايتى كه ملخ آمده و براى تغيير فصل آرام كرفته يا در زير برف مانده سال ديكر ظاهر شوند كويند كر كرده يعنى بچههاى تازه از آنها متولد شده و همچنين فرزند آدمى را كر كويند چنان كه شاعرى كفته
شه بحر و تو شهزاده در آن بحر درى * نىنى كه صدف سار تو از درّ پرى
كويم مثلى كرچه به ظاهر خوش نيست * باشد چو پدر چنان چنين است كرى
و بفتح اوّل كسى كه قوّت سامعه نداشته باشد و قسمى است از مار كه افسون نپذيرد و اين دو معنى معروفست ديكر بمعنى توانائى و قوت نيز آمده چنان كه حكيم فرخى كفته شعر