بانى بمعنى فاعل قريب است از فرهنك دساتير آورده شد
كرزه
بالضمّ همان كرد يعنى زمين كشتزار كه كنارهاى آن را بلند سازند و آن كنارها را مرز كويند
كرزمان
بفتح كاف بمعنى آسمان و عرش و در ادات بكاف فارسى كفته چنان كه شمس فخرى كفته
تا بود در كان عقيق و بهرمان * تا بود خورشيد و مه بر كر زمان
و بفتح را و سكون زا نيز آمده دقيقى كفته
مه و خورشيد با برجيس و بهرام * ز حل با تير و زهره بر كرزمان
ليكن در لغات ژند خواهد آمد كه اصح كرشمان و كرژمان بضمّ راء مهمله و ضمّ شين و زاء فارسى است
كرزن و كرزه
بكاف فارسى است نه عربى و در آنجا بيايد
كرس
بضم اوّل بمعنى چرك و ريم و چرك جامه و موى مجعد آمده و آن را كريب نيز كويند ناصرخسرو كفته
سر بتاب ارخسد و كينه پرمكر و فريب * بركش از كردنت اين جامه پر كرس و كريب
و در فرهنك كفته كرس را كرسه و كورس نيز خوانند
كرسان
بر وزن ترسان ظرفى باشد مانند صندوق كه از كل يا از چوب مدوّر سازند و نان و حلوا در ميان آن كذارند و آن را كارسان و چاشدان و چاشكدان هم كويند نزارى كفته شعر
به بند سال قحط سخت درويش و توانكر را * هم از كندم تهى كندود هم خالى زنان كرسان
هم او كفته
نه نان حنطه و كرسان نه آب كرم عنب * نه كوشت در رمه دارم نه آرد در كندو
و در فرهنك كفته با اوّل مكسور به زبان هندى مزارع را كويند يعنى زراعتكننده برهان نيز چنين كفته مصحّح برهان نوشته كه كرسان لفظ هندى بمعنى كشاورز است كه آن را كسان نيز كويند و آن مراد و مشتق است از لفظ سنكرت كه كرشمان بكسر كاف و شين باشد بمعنى خداوند زراعت چه كرش بمعنى زراعت و كشتكارى آمده و مان بمعنى خداوند است
كرسب و كرسف
هر دو بمعنى كرفس است و مغلوب است و آن حبّهايست كه در ماست كرده بخورند و بهندى اجمود كويند و در كتب طبّى آمده كه هركه كرفس خورده باشد و كژدم او را بكزد بكشد چنان كه خاقانى كفته
عقربزده را كرفس دادن
و من نيز وقتى كفتهام
حكيم عقل كريان بر تو كر جرّاره مسمومى * همى خائى كرفس از بهر دفع زهر و ابطالش
كرستون
بفتحتين ترازوى بزرك كه آن را كپان كويند و قپان معرب آنست و قرسطون معرّب كرستونست فرّخى كفته
كر تو بخواهى به زخم تير بسبند * چون قلم آهنين عمود قرسطون
كرسكان
بفتح الكاف و سكون الرا و فتح السّين و آخره النون از قراى اصفهان دلنجانست و بعضى فضلاء از آنجا برخواستهاند
كرسنه
غلّه تيره رنك كه طعمش ميان عدس و ماش باشد و آن را مقشر كرده بكاو دهند و كاو را فربه كند و بشين معجمه غلط است بكسر كاف و راء و سكون سين بمعنى ريم و چرك بر روى جراحت بسته و خشك و سخت شده و عوام شيراز قرسنه كويند
كرش و كرشه
با اوّل مفتوح بمعنى فريب و خدعه و فروتنى از روى تذوير و با اوّل و ثانى مضموم ريسمانى بود از موى بافته پوربهاى جامى كفته
هركه با دولت تو كرده كرش * كرده در كردنش زمانه كرش
همانا بمعنى فروتنى كريش باشد و بيايد و آواز صدائى باشد كه از بينى مرد خفته برآيد آن را بكسر نيز كفتهاند و آن تبديل و تخفيف عرش است
كرشته
بكسر اوّل خس و خاشاك را كويند شيخ عطار كفته
زمين و آسمانها پرفرشته است * تو كى بينى كه چشمت پركرشته است
كرشمه
بفتحتين ناز را كويند و بعضى بكسر تين كفتهاند و اول اولى است زيرا كه با چشمه قافيه كردهاند چنان كه
كند عشق ار بكارت يك كرشمه * ز چشمت خون تراود چشمه چشمه
كرشيدن
بر وزن طلبيدن بمعنى فريب و حيله چنان كه كذشت
كرغست
بر وزن بدمست كياهيست كل زردى دارد و بچارپايان دهند
كرفست
بكسر اوّل و ثانى بمعنى چركين و كثيف و شخصى كه خود را از چرك و كثافت پاك نكند
كرفس
معروفست و با مثالش كذشت و كرفس الماء كنكر آبى را كويند و آن را به عربى قرة العين خوانند و بتركى بولاغ اتى و برومى سيون نامند
كرفش
بر وزن مفرش همان كربس مرقوم يعنى چلپاسه فردوسى كفته
مبين آنكه مور است يا كرفش است * تو آن بين كه جان دادنش ناخوش است
كرفه
بكسر اوّل كار نيك و بمعنى ثواب كه برابر كناه است
كرفه كر
يعنى نيكوكار و ثوابكننده
كرك
بالفتح و سكون راء و كاف پارسى در آخر مخفف كركدن است و آن جانوريست پرقوت و بد هيات و پوست آن سياه