و چين دار و بزركتر از كاوميش فى الجمله شبيه به صورت خوك و كراز و آنچه در حبشه و نوبه متكون و متولد مىشود بلندتر از آنان كه در ساير بلادند مىباشند و شاخ بر كله و پيشانى دارد و فيل را بشاخ بلند مىكند و مشهور است شهاب الدّين مدارانى كرك و شير و پيل و كرك را در قصيده لازم كرده و كفته
هر زمان اين پير كرك شير خوى طفل خوار * آن كند با من كه پيل و كرك كاه كارزار
اسدى طوسى كفته
نريمان در ان حمله با شير و كرك * به پيكان همى ريخت پيكان مرك
به زير آب و ز افراز پرنده برك * ميان در نهاده سر شير و كرك
صاحب برهان شرحى مفصّل نوشته و كفته كويند پرندهايست كه پيل دو ساله را شكار كند و بعضى كويند فيل آبى است و معرّب آن كركزن است بضم كاف اوّل و فتح كاف دويم و زاى نقطهدار مشدّد انتهى كلامه بزاى معجمه در هيچ كتابى ديده نكرديده و با اول و ثانى مفتوح دو معنى دارد اوّل بمعنى كراك است كه مرقوم كشت انورى كفته
تا نباشد همچو عنقا خاصه در عزلت غراب * تا نباشد همچو شاهين خاصه در قدرت كراك
و درين مقام مخفف كراك است يعنى صعوه و بالضمّ مرغ خانكى كه ار تخم بازايستد و سست نشود شيخ اوحدى در جام جم كفته
طفل را نيست بهتر از دايه * كرك داند نهفتن خايه
و بمعنى پشم نرم كه از بن موى بز رويد و آن را به شانه برآرند و شال بافته و كرهى كه بر هوا فتد و آن را به شانه بكشايند و بهر دو معنى كلك نيز آمد و مرغ خانكى را كه از تخم ايستاده بضم كاف و فتح را كرك نيز كويند چنان كه پوربهاى جامى كفته
كه خوار چون خروسى و چون ماكيان كرك
و بضم كاف و فتح را كه مرقوم شد سر بىمو را نيز كويند و بفتحتين سقف خانه را به زبان بخارا كرك كويند و ديهى است از مضافات مصر نزديك جبل عامل كه بسيارى از مجتهدين اماميه از آنجا برخاستهاند و آن را كرك نوح كويند و صاحب قاموس به سكون را كفته و سهو فرموده چنان كه حكيم زجاجى كفته
ز كنعان و از رمله و از كرك * رسيدند كردنكشان يك بيك
و بعضى كرك را كه بمعنى صعوه آمد سلوى دانستهاند كه بتركى بلدرچين كويند و الله اعلم اهالى هرات آن را تربيت كرده با يكديكر بجنك اندازند
كركسار
بفتح كاف اوّل و سكون دويم پارسى نام پهلوانى تورانى كه اسفنديار در راه هفتخوان او را كشته معنى تركيبى آن كرك مانند است يا سرش چون سر كركدن بوده شهاب الدّين كفته
از تن روئين شير انداز او بر كرك و پيل * اين رسد كز تيغ روئينتن بجان كركسار
اين بيت دلالت كند كه كاف عجمى است
كركاس
تخم كياهيست كه در ميان جو و كندم برويد و آن را دو سر كويند
كركر
نام خداى تعالى است و در كاف عجمى بيايد
كركرك و كركرانك
بفتح هر دو كاف استخوان نرم كه نجايند و آن را كركرى بضم هر دو كاف نيز كويند و به عربى غضروف خوانند
كركز
بفتح كاف اوّل و ضم دويم و زاى معجمه در آخر بمعنى علامت و دليل باشد شيخ آذرى كفته
كر ز حيوان به پيشت آيد بز * هست آن هم بتفرقه كركز
و آن را باضافه و او نيز كفتهاند
كركس
مرغ مردار خوار است كويند عمر بسيار كند چنان كه مولوى كفته
عمر كركس سه هزار و پانصد است * مر كبوتر را چه باشد زان بدست
مىبميرد از كبوتر صد هزار * كه نه بيند مرك كركس آشكار
جمله پندارند كركس باقيست * نى غلط كردند يك كس باقيست
و آن را به عربى نسر خوانند و اللّه اعلم بالصّواب
كركسكوه
در معجم البلدان كفته كوهيست در ميانه رى و قم و كاشان محل دزدان و اشرار دوره آن دو فرسخ و در آن كوه چشمه آب بهم مىرسد
كركم
بر وزن مرهم بمعنى قوسقزح است بهرامى سرخسى كفته
فلك بين حامهء مانند ازرق * مراد را چون طراز خوب كركم
و كلكم بهر دو كاف غله نيمرسيده كه بريان كنند و در مل كوبند بعضى بهر دو كاف پارسى كفتهاند و در لسان الشعرا و مؤبد كوكن آورده و بعضى بواو خواندهاند و بمعنى جوز آوردهاند و الله اعلم
كركمان
بفتح كاف نوعى اريونجه است
كركن
غله نارس كه بريان كنند و بخورند
كركند
بفتح كاف سنكيست شبيه بياقوت سرخ كه در نزد بعضى لعل عبارت از آنست و بعضى جوهرى جداكانه دانستهاند
كرمان
بفتح اوّل نام شهريست مشهور مشتمل بر هجده بلوك معمور به خوبى آب و هوا معروف و خلقش بدليرى و فقيرى موصوف شال پشمينه آنجا مانند كشميرى ممتاز عثمان مختارى كفته شعر
ترا بشارت باداى ولايت كرمان * بفتح نامه شاه از بلاد هندستان
و كفتهاند كرمان نام پسرزاده نوح بوده و بناى شهر قديم را اردشير بابكان