تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 574

مساهمون:

ص٥٧٤
بفرقت سر مخار * پشه را كو باد بر خود پيل صاحب توش باش
و آن را نكژ نيز كويند انكژ مخفّف آهن كج است و بمعنى خم كوچك دراز كه خن بره يعنى بچه خم نيز آمده معانى ديكر نيز دارد اما در لغت كژك بازاى پارسى خواهيم آورد

كجله

بفتح كاف و لام مرغيست كه آن را كلاژه نيز كفته‌اند

كجور

بر وزن صبور دوائيست كه آن را زرنباد كويند و اين لغت هنديست و بضمّ اوّل اسم ولايتى است از تبرستان كه شهر رويان قديم و قلعهء مور در آن بوده و اكنون تنكابن در آنجاست و با نور كه رستمدار باشد نزديك است

كجوك

با اوّل و ثانى مضموم نام مرضى است كه آن را كهنكو نيز كويند بتازى عرق النّسا و بتركى قوين و بهندى رنكين باد كويند يوسفى طبيب كفته
از درد كجوك آنكه كردد محزون * تا دمبدمش الم نكردد افزون
خلطى كه سبب شده است اين عارضه را بايد كه كند از بدن خود بيرون با جيم پارسى نيز آمده است

كجيل

با اوّل مفتوح و ثانى مكسور و ياى معروف نام محله‌ايست قديمى از محلّات شهر تبريز و آن دروازه بنام آن موسوم است شيخ كمال الدّين مسعود خجندى در اظهار ميل بمراجعت شهر تبريز اين رباعى را كه نام كوه سرخاب و آب چرند آب تبريز نيز در آن مندرج كرده از سراى بانوى تركستان باهالى تبريز فرستاده و آخر به تبريز آمده در آنجا فوت و در مقبرة الشعراى كوه سرخاب مدفون شد
تبريز مرا راحت جان خواهد بود * پيوسته مرا ورد زبان خواهد بود تا در نكشم آب جرنداب و كجيل * سرخاب ز چشم من روان خواهد بود

كجيم و كژيم

جامه‌ايست كه درون آن را به پيله ابريشم خام آكنده و پركرده در روز جنك بپوشند كه حفظ تن از ضرب تيغ و طعن نيزه كرده باشد و آن را كجين و كژين و كجيم و قژاكند و كژاغند نيز كفته‌اند و حكيم اسدى طوسى كفته
ز خفتان و از جوشن كارزار * ز درع و كژاكند بدسى هزار
و بر كستوان را كويند كه روز جنك بر اسب افكنند تا از زخم تير و تيغ حفظ كند و كاتبى ترشيزى بمعنى بركستوان كفته است
ز اتش تيغ غضب كر شعله بر چرخ افكند * نقره خنك چرخ خاكستر شود بانه كجيم
سلمان ساوجى نيز كفته است
از جهان منسوخ شد رسم قژاكند و كجين * بعد ازين كس را خيال كژ نكردد در كمان

نمايش پنجم در كاف با جيم پارسى

كچ

بالضم طوس ماهى را كويند

كچرى

بكسر اوّل از برنج و ماش و روغن خورشى كنند هنديان و اين لغت نيز هنديست

كچك

بفتحتين جانوريست كه مشك آب درد و آن را سنك‌در نيز كويند و بضم كاف بمعنى كيك كه به عربى يرغوث خوانند

كچل

بفتحتين بمعنى كل است با كاف عربى كه در سر مو ندارد و جانورى و حيوانى كه پاى او كژ است شعر خسرو دهلوى مذكور شد از چلچل تو پاى من زار شد كچل و بضم كاف جانور مشك در كه كذشت كچل و كچر يكى تصحيف است

كچله

چيزيست از جمله سميّات كه سك را زود كشد و آن را به زبان اهل تبرستان كلاج دار و كويند و بلغة سريانى ازاراقى و آن بيخى است مدور و پهن و سخت و صلب و بعضى از آن خورند و آن را مبدل مزاج بسيار سرد دانند كچوله نيز كويند و اين قول صاحب تحفه باقول صاحب مخزن تفاوتى ندارد

كچول

همان كاچول مرقوم كه شاعر كفته
افشاندن دست شيرمردان بدوكون * اكنون بترانه و كچول افتاده است
شيخ اوحدى مراغهء در جام جم كفته
زين كچول و كچل سرى چندند * كه بريش خسان همى خندند

كچه

بر وزن بچه انكشترى بىنكين خانه را كويند چنان كه بازى انكشترى كه زنان و دختركان كنند كچه بازى كويند شاعر كفته
ميان اين جهان و آن جهان پوچ * كچه پيش من است اين پوچ و آن پوچ
ديكر بمعنى زنخ است مرادف كاچه مرقوم و آن را چانه نيز كفته‌اند و چانه و زنخ زدن كنايه از كفتن سخنان بيهوده و كچه كل كردن ظاهر شدن راز پنهانى و نافذ همان انكشتر بازيست و هر وقتى كه كل كند انكشتر كه پنهان است پيدا مىشود شب كل و روز كل هم از جمله اصطلاحات كچه بازيست و بدرى تبرى كچه قاشق را كويند ديكر كچه با كاف و جيم پارسى كسى كه سخن فصيح نتواند كفت و آن را كج زبان نيز كويند و كچه درآوردن بشيرازى يعنى دهان و چانه را كج كردن
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 574 | رضا قلى خان ( هدايت )