كبيتك
بضم كاف و فتح باى تازى و سكون تاى مفتوح سنبهء كه آسيا بدان تيز كنند و در فرهنك آسيازنه آورده است بياى تحتانى و تاى فوقانى ضبط كردهاند
كبيتا و كبيت و كبيته
با اوّل مضموم و ثانى مفتوح بياى مثنّاة تحتانى حلوائى است كه از مغز بادام و پسته و كردكان و كنجد و امثال آن پزند و بتازى قبيطه و قبتيا و ناطف كويند خسرو دهلوى در صفت هلال كفته
كتارهايست سپيد از كبيتهاى نبات * فراز اين طبق زرنكار سيم آكين
كبيده
بفتح اول و باى مكسور معروف آرد جو و كندم بريان كرده كه آن را پست كويند نظامى كفته
منم روى از جهان در كوشه كرده * كفى پست جوين را توشه كرده
و در جهانكيرى بضم كاف آورده ظاهرا مصدر و مأخذش كوبيده بوده و واو را حذف كردهاند و بضم انسب است كبيدن كوفته خاطر شدن و رنجيدن و از راه دوستى و صداقت بازكشتن و برين قياس مكيبيد يعنى كوفته خاطر نشويد فردوسى كفته
مكيبيد و از راستى مكذريد
كبير
در عربى ضدّ صغير است و در پارسى زمين شورهزار كه در تاب آفتاب آب نمايد و سراب است و كوير مرادف آنست
نمايش دويم در كاف با پاى پارسى
كپ
بضم اوّل همان اكپ كه مرقوم شده يعنى طرف درون دهان و بعضى بفتح كفتهاند و آن را لب نيز كويند و هرجا كه بركب نويسند اراده بيرون دهان و هرجا كه در كب نويسند درون دهن اراده كردهاند مولوى كفته
از لجاج خويشتن نبشتهء * اندرين پستى لب و كب بستهء
شمس فخرى كفته
كند دعاى شه كامران ابو اسحق * دل خلايق در سينه و زبان در كب
به زبان شيرازى قرابه بزرك شيشه را كويند و كوچك را كپچه كويند
كپان
بالفتح و باى مشدد و مخفّف ترازوئى معروفست كه يك پله دارد و جانب ديكر سنك از شاهين بياويزند و قپان معرب آنست و با كاف فارسى نيز صحيح است چه كپ بمعنى بزركست و آن نيز ترازوى بزركست
كپچه
بر وزن و معنى كفچه است و آن را چمچه نيز كويند كفليز نيز كفتهاند و كفكير مشهورتر از همه است مولوى كفته
زين ديك جهان يكدوسه كفليز چو خوردى * باقى همه ديك آن مزه دارد كه چشيدى
و آن را كفچليز نيز كفتهاند و عربان معرّب كرده قفشليل كويند
كپنك
بكسر كاف و فتح باء نون پوشش پشمينه كه درويشان پوشند و آن تا كمر است و آستين هم ندارد چون كفن واريست و آن را كفنك كفتهاند فاء با باى پارسى تبديل يافته بابا كوهى كفته
بهتر از اطلس و سقرلات است * در بر مردم خدا كپنك
چون بعضى مردم دونپايه و الواط بوزينهباز و پاسبانان بازار و امثال آنان مىپوشند صفاى اصفهانى در نصيحت معشوق خويش از معاشرت الواط ميدان كهنه اصفهان كفته
كپنك پوشهاى ميدانى * در كمين تواند مىدانى
كپوك
بفتح و باى مشدّد مرغيست كه در باى پارسى مرقوم شد و كذشت و شاهد آن نيز تحرير افتاد اما بباى فارسى اصحّ است
كپه
بضم و باى مشدّد و غير مشدّد و شيشه حجّام و شاخ و كدوى ايشان و آن را كوپه با واو نيز كفتهاند و قپه معرب آنست شمس فخرى كفته
شهنشاهى كه تدبير صميرتس * نهد بر پشت چرخ از ماه كپه
و كپه بفتح بمعنى كفه است و آن چيزيست كه در دو طرف ترازو آويخته و چيزها در آن نهاده كشند بنا و عمله را نيز چنين چيزيست در آن خاك و كل كرده در عمارت كار كنند هم بضم كاف عربى بمعنى مرضى است سودائى كه آن را بپارسى كريون كويند و اصل آن كر است بكاف پارسى كه به عربى جرب كويند و كپهها را معرب كرده قوبا خوانند يوسفى طبيب در علاج كپه كفته
اى از كپهها ره خلاصى جسته * خوسته تن خويش را ز علت رسته
از خردل و خل ضماد مىكن كه شود * در باغ اهل نهال صحت رسته
كپى
بفتح بوزينه را كويند و كپ بمعنى دهان است چون بوزينه نخود و امثال آن را در درون دهن نكاه مىدارد بپارسى اين نام يافته حكيم ثنائى كفته
صورت طمع كافت بيشتر است * كپى سك دم است و كربه سراست
كاهى مشدّد نيز كنند فخر كركانى در مثنوى رامين و ويسه كفته
ز كپى در جهان ناپارساتر * ز سك رسواتر وزان بىبهاتر
كپيدن
بفتح اوّل بمعنى ربودست و پارسيان چنان كويند كه كاف پارسى با قاف مشتبه شود حكيم عنصرى كفته
در خون جكر بسى تپيدم * تا بوسهء از لبش كپيدم
نمايش سيّم در كاف با تاء منقوطه
كت
بفتح تخت سلاطين هندوستان را كويند مسعود سعد كفته