تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 572

مساهمون:

ص٥٧٢
چو فغفور بر تختم و فور بركت هاتفى خبوشانى نيز كفته فرازكت زرنكارش نشاند و آن را پلنك نيز كفته‌اند و آن هنديست حكيم اسدى در كرشاسب نامه كفته
به دو كفت مهراب شه را بكوى * ديكرباره بازآمدم رزمجوى كه پرخون نمايم كت و افسرت * برم زى سرانديب بىتن سرست
حكيم فرّخى در مدح سلطان محمود كفته خلافت جدا كرد جيباليان را ز كتهاى زرّين و شاهانه زيور ديكر مخفّف كه‌ات يعنى كه ترا آمده انورى كفته
وى مرا حاجب امير بخشم * كفت روكت امير ندهد لوت
و به اين معنى بكسر اصحّ است بضم اوّل بلغت درى و تبرى مخفّف كفت است كه فاى آن محذوف شده قاضى هجم آملى مازندرانى قصيدهء كفته و در آخر آن كويد
اين بدان وزنه كه دقيقى كت * تن تناتن تنا تنانا
و بندار رازى كفته
به شهر رى بمنبر بر يكى روج * همى كت واعظك در هرزه لائى

كت و مت

بضم كاف و ميم اين لغت از اضداد است بمعنى بعينه نوشته‌اند حكيم فرزدق كفته
روى زشت آن بداختر نحس و شوم * راست كويم كت دمت ماند ببوم

كتايون

بفتح اول و ضم ياء نام مادر اسفنديار دختر قيصر روم بوده فردوسى كفته
كتايون چو آمد بنزديك شاه * غوكوس برخاست از باركاه
و ديكر نام دختر خاقان بوده كه نريمان با او محبت داشته و همايون دختر فغفور بر كتايون رشك مىورزيده حكيم اسدى از قول همايون بنريمان كفته
كتايون خاقان ترا يار بس * سخن از همايون مران زين سپس ميا پيش اين نركس مىپرست * كه تركست و مست است و خنجر بدست

كتاره

خنجريست شمشير مانند كه بيشتر اهالى هند داشته‌اند اكنون در ايران متداول و كاف را بغين و تا را بدال تبديل كرده‌اند امير خسرو دهلوى راست
سر آن دو چشم كردم كه چو هندوان رهزن * همه را بنوك مژكان زده بر جكر كتاره
بر قانونى كه لام و راء بيكديكر تبديل مىيابند كتاله نيز به همان معنى است چنان كه ناصرخسرو كفته
تا كل در كلّه چون عروس نهان شد * ابر مشاطه شده است و باد و لاله نركس جماش چون بلاله نكه كرد * بيد برآهيخت سوى لاله كتاله

كتام

بفتح تالارى كه از چوب و تخته سازند و آن را در تبرستان ناپار كويند

كتخ

بفتحتين كشك باشد كه در آش كنند از ترشى و شيرينى هرچه با نان خورند كه قتق كويند و ظاهرا كتخ فارسى و قتق تركى باشد و كتغ نيز در فرهنك جهانكيرى مرادف آنست شمس فخرى كفته
چو شير و روغن آميخته است با احسان * بسخت روى و ترش هست همچو ترب و كتخ
ترب و ترف قروت است

كتخشير

ماستينه‌ايست كه از كشك و شير و روغن پزند و خورند عميد لومكى كفته
مدام تا كه بخاصيّت اهل صفرا را * موافق است همه عمر ناردان و كتخ

كتران و كتيران

بحذف يا صمغ سرو كوهى كه آن سرو را ابهل كويند و آن صمغ بغايت حار و محرق است بهتر آنست كه از درخت عرعر حاصل نمايند و آتش زود در آن مىكيرد و بر شتر كركين و اجرب مالند نافع بود و معرب آن قطرانست و نام شاعريست سياه رنك و كفته‌اند
بلبل خوش‌نغمه را ز باغ برون كرد * زاغ كه در باغ شاعريست چو قطران

كترونتن

بر وزن پهلوشكن در برهان كفته بلغت ژند بمعنى ماندن و به جائى نرفتن است و اللّه اعلم بالصواب

كتره

بر وزن قطره بمعنى پاره‌پاره و دريده است و سخنان بيمعنى بىترتيب را كه با هم ربطى ندارند بدين مناسبت كتره كويند و با قطره در لفظ و معنى اينسب است چه قطره نيز پاره است يحتمل قطره معرب كتره باشد فردوسى بمعنى پاره كفته
بر او كتره كرد آن زره را بتيغ * ز زخمش همى جست راه كريغ
و اين لغت در فرهنكها و برهان نبود از لغات قديم شهنامه كه علوى طوسى در سيصد سال پيشتر نوشته بدست افتاده است و الله اعلم بالصّواب

كتك

بالضمّ و فتح تاء چوب‌دست قلندران را كويند و ضرب مطلق چه با چوب و چه غير آن و باضافه واو يعنى كوتك هم درست است و بفتحتين كوسفند كوته دست و پاى كوچك كه به عربى نقد بفتحتين كويند و چلاوسرد بيروغن مازندريان كه بمنزله نان آنان و آن را كته نيز كويند

كتكار و كتكر

بالفتح و كاف فارسى درو كرد بخار را كويند مولوى معنوى كفته
جور و جفاى دورئى كان كته كار مىكند * بر دل و جان ما بتر ز اسكنه كار مىكند
حكيم اسدى طوسى راست
سرائى به خوبى چو خرّم بهار * بكرد وى ايوان بلورى چهار ز هر جانور صورت بيكران * ز ايوان درآويخته كتكران