بجامه بردى و خوش خفتى
كبتر
و كفتر و كبوتر معروفند حكيم فردوسى كفته
چو چشم تذروان يكى چشمه ديد * يكى جام چون خون كبتر كشيد
كبد
بفتحتين بمعنى كوشتآورد فربه رشيدى آورده
كبدا
بالفتح لحيم كه مسيته و روئينه را بدان پيوند دهند دقيقى كفته مرا به كار نيايد سريشم و كبدا
كبر
بالفتح خفتان را كويند فردوسى كفته يكى كبر پوشيد زال دلير بفتحتين ميوه معروف كه از آن آچار سازند فارسى آن كور با واو است و كبر معربست و آشى كه از كورپزند كور با و كوردا كويند و به عربى كبريته كويند
كبز
بر وزن سبز بمعنى كنده و ستبر است مولوى معنوى كفته
تا چرد آن بره در صحراى سبز * هين رحم بكشا كه كشت اين بره كبز
كبست و كبسته و كبستو
بفتحتين و سكون سين مهمله حنظل باشه خاقانى كفته
خائيدهء دهان خهانم چو نيشكر * اى كاش نيشكر نيمى من كبتمى
حكيم نزارى قهستانى كفته
با اينهمه لطافت و شيرينى سخن * با من بكاه طعنه زدن چون كبتهء
رشيدى كفته افصح در اين هر سه لغت واو است بجاى باى موحّده و شمس فخرى كفته
بباغ آرزوى دشمنانت * سراسر ميوها بادا كبتو
كبك
مرغى معروفست بمعنى كف دست نيز در فرهنك آمده
كبك درى
كبكى كه در دره و كوه مىباشد و از اين كبكها دو برابر بزركتر است و آن خاكسترى رنك است و مخطط بخطوط سفيد بسيار ريزه صاحب مخزن الادويه نوشته بهترين طيور برّى آنست و بعد از آن شحر و روپس سمانى پس محل و دراج و تيهود شفنين و جوجه كبوتر و ورشان و فاخته و در تبرستان آن را كوه كوك كويند يعنى كبك كوهى و درى و عوام كبك زرى كويند و پر او را بر كلاه طفلان آويزند و حافظ پندارند ديكر بمعنى نام نوائى است از موسيقى منوچهرى كفته ساعتى سيوار تير و ساعتى كبك ورى و بمعنى اول من كفتهام
تو را شكار كند آخر اى نكار امير * كه چشم آهو دارى خرام كبك درى
كبود
رنك معروف قطران تبريزى در صفت خزان كفته
خزان سترد ز بستان هران نكار كه بود * هواخشن شد و كهسار زرد و آب كبود
كفتهاند نام كوهى است
كبودجامه
به سكون دال نام طايفه و ايلى است در حوالى كركان و استراباد تا نزديكى خوارزم مىنشستهاند و شاه كبودجامه معاصر تكش خان خوارزمشاه بود و شعر نيكو مىكفته و شاهد اين معنى و اين نام همين بيت اوست كه كفته
جامهام را نام از سوداى تو كشته كبود * ورنه نام جامهء من اطلس و ديباستى
كبودر
بفتح كاف و دال كرمى است خرد و كوچك و آبى كه ماهيان آن را خورند حكيم رودكى كفته
ماهى ديدى كجا كبودر كيرد * تيغت ماهى است دشمنانت كبودر
شمس فخرى بمعنى بويتمار دانسته و كفته
تو همچون همائى بر اوج سعادت * حسود تو بر آب غم چون كبودر
بمعنى كرم انسب است زيرا كه بوتيمار در آب متكوّن نمىشود در لب آب مىنشيند اكر كفتى بر آب غم افاده لب آب كردى چون بويتمار را مرغ غمخورك كويند مناسبتى داشتى و الله اعلم بالصواب
كبودرآهنك
نام يكى از قراى همدانست و طايفه جليله حاجى لرقراكوزلودران متوطن و متمكناند و فخر المحققين حاجى محمد جعفر متخلّص بمجذوب صاحب مراحل السّالكين و غيره از آنجا بوده و در سنه 1238 هزار و دويست و سى و هشت در حوالى مرقد سيد حمزه در تبريز رحلت نموده تكيه متعلّق بايشان معروف است يزار و يتبرك
كبودان
ديهى است از مضافات نيشابور جامى كفته بود آن قريه را كبودان نام و بمعنى سياهدانه نيز آمده است
كبوده
نام درختى است مانند بيد بعضى پشهدار را دانند و نام چوپان افراسياب كفتهاند
كبودى
خال كوبيدن زنان و مردان است و آن را كبودى زدن كويند مولوى بمثنوى در قصّهء قزوينى پهلوان بيستها كفته است
كبوس
بر وزن سپوس بفتح اول چوب كژ و ناراست را كويند فخرى كفته
اكر ز فرزين نايد شهى مدار عجب * كه رمح خطى نايد ز چوبهاى كبوس
كبوك
بالفتح و باى مشدّد و مخفّف مرغيست كبود به مقدار باسه كويند با غير خويش نيز جفت شود و كويند اكر نر جانور ديكر را به بيند در زمان ماده كردد و با او جفت شود و شاهدبازان استخوان آن را براى قوّت باه با خود دارند سوزنى در هجو كفته كپّى و كپوك صفت خر سر است مسخ چو كپى و چو كپوك غر
مرغ ز هر جنس كه بيند كبوك * ماده شود كيرد از آن جنس نر
و اللّه اعلم بالصّواب