تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 569

مساهمون:

ص٥٦٩
پادشاه استراباد معلوم شد كه او قابوس نامه را كه از تاليفات قابوس بن اسكندر بن قابوس بن شمس المعالى است از شمس المعالى دانسته و هر دو را يكى شمرده و او را حكيم خوانده از اين تفصيل معلوم مىشود كه قابوس پسر وشمكير است چنان كه زجاجى تصريح كرده كه كنبد قابوس كنبد شهنشاه پسر وشمكير است از شعر حكيم يقين نمىشود كه قابوس وشمكير اسم و لقب يك كس باشد شايد مقصود حكيم قابوس پسر وشمكير بوده چه متداولست كه پسر را نسبت به پدر دهند چنان كه زال سام و سام نريمان و نريمان كرشاسب و رستم زركه لقب زال بوده اسدى كفته
پسر آمد از سام دستان بنام * كه خوانند كردان در ازال
سام هم او كفته
نريمان كرشاسب اترت‌نژاد * كو شيردل پهلو پاك‌زاد
فردوسى كفته
از او باد بر سام نيرم درود * خداوند شمشير و كوبال و خود بسام نريمان ستاره شمر * چنين كفت كى كرد زرين‌كمر
مولوى معنوى فرموده
كيخسرو سياوش كاوس كيقباد * كويند كز فرنكس افراسياب زاد
با اين شواهد قاطع معلوم مىشود كه وشمكير پدر قابوس بوده چنان كه محمود بن سبكتكين را شيخ سعدى نام پدر بردة پسر منظور داشته
اى كه نصيحتم كنى كز پى او دكر مرد * در نظر سبكتكين عيب اياز مىكنى
شبهه دويم جهانكيرى دروشم است كه مرغيست شعر ابو سليك درست است آن هيچ و اما نام پدر قابوس وشمكير بدال است مخفّف دشمن‌كير نه با واو چه نام را در طفوليّت بر اطفال نهند نه بعد از شكار كردن مرغى خورد در حالت بزركى چه او در خردى و كودكى شكار مرغ نمىكيرد كه وجه تسميه او شده باشد از آن كذشته پادشاه پادشاه‌زاده صياد مرغ‌كير مرغ‌فروش نبوده كه اين لقب بر او صادق افتد و جهانكير و عالم‌كير و دشمن‌كير و مردآويج يعنى مردآويز و اسوار يعنى سوار كه باسفار معرب و مشهور شده نامهاى بزركانست و در زبان اهل طبرستان اسمها را مخفف كنند چنان كه نام آور را نماور كويند و و آستانه‌دار يعنى حاكم ديوان‌خانه‌دار را استندار كويند و حاكم شهر را شهرآكيم كويند و بر اين قياس وشمكير يعنى دشمن‌كير و دشت‌ودشم و دش بمعنى دشمن و دشمن در اصل دشت من بوده و در فرهنك دساتير آمده كه دشمير بضم دال بمعنى ضد و دشمن است و در نامه خويشتاب موسوم بكرزن دانش آمده كه دوشمان بمعنى ضد است و معنى زردشت دشمن زراست وصال شيرازى در صفت باده كفته
زان باده كه كربرد بخيلى بمذاقش * همواره تو بينيش به او يار و بزردشت
چون تحقيق اين معنى بر بعضى مبهم بود مايه درازى سخن كرديد العذر عند كرام النّاس مقبول

كاوه

بكاف عربى ياوه و در جهانكيرى و رشيدى و برهان خطا نوشته‌اند در كاف پارسى تحقيق و تصحيح آن خواهد شد رب مشهور الاصل له

كاو كاو

بمعنى تفحص و تجسس معروف و كاوش مصدر آن در اصل افاده معنى كندن زمين و تراشيدن و جستن چيزى دفين و مخزون مىكند غزالى كفته
عشق بهر سينه كه كاوش كند * خون‌دل از ديده تراوش كند سرنيزه در سينه كاوش كرفت * ز چشم زره خون تراوش كرفت

كاه

معروفست و بستوران دهند ديكر بمعنى كاستن و كاهيدن و ضعيف شدن و امر بدين معنى نيز هست حكيم فرّخى كفته
خدات از پى جنك آفريد و ز پى جود * بسيج رزم كن و جنكجوى و دشمن كاه

كاه ربّا

معروفست و آن سنكى است زرد كه كاه ربايد و كفته‌اند
چون كاه ربا رباى كاهم * كز كاهكشان كذشت آهم

كاهش

بر وزن خواهش بمعنى كم شدن و نقصان پذيرفتن

كاهو

تره‌ايست مشهور كه با سركه خورند و آن را كوك نيز كويند و بسيار خوردن آن خواب آورد و يوسفى طبيب كفته است مانع غلبهء احتلام است

كاهيدن

بمعنى كاستن است چنان كه كذشت

نمايش اوّل در كاف بابا ابجد

كب

اندرون رخ را كويند يعنى كرد دهان از جانب درون مولوى كفته
از لجاج خويشتن بنشستهء * اندرين پستى لب و كب بستهء
شمس فخرى كفته
كند دعاى شه كامران ابو اسحق * دل خلايق در سينه و زبان در كب

كباده

بفتح كمان باشد شيخ نظامى كفته
كباده ز چرخ كمان ساختيم * بهر كشتى تيرى انداختيم

كبار و كباره

سبدى كه ميوه و امثال آن در آن كنند و بر خربار كرده به شهر آورند

كبت

بالفتح مكس عسل رودكى كفته همچنان كبتى كه دارد انكبين حكيم سوزنى در هجو ملاشيد بمعنى زنبور عسل آورده
اى شيد كبت خانه برآشفتى * با ابلهى و بيخردى جفتى آرام كى پذيرد تا محشر * اين كبت خانه را كه برآشفتى سهل است كبتخانه برآشفتن * كبتى