تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 567

مساهمون:

ص٥٦٧
و اصطلاح اهل كيل و تبرستان بمعنى صاحب ملك و زمين و زراعت خواهد بود

كالنجر

نام قلعه‌ايست از قلاع مشهوره هندوستان چنان كه فرّخى در مدح محمود كفته
تو آن شهى كه براى غزات رايت تو * بسومنات برد كاه و كه بكالنجر

كالنجه

بكسر ثالث بمعنى فاخته و آن پرنده‌ايست مشهور و شيرازيان آن را قالنجه كويند و صاحب جهانكيرى كفته قاف در زبان پارسى نيامده عوام آن را قالنجه خوانند مؤلف كويد تجمل اين همان قاف باشد كه در ميان قاف و خاء ملفوظ شود

كالوج

كبوتر را كويند و انكشت كوچك را هم كليج نيز كويند

كالوخ

كندنا باشد و آن را كالونيز كفته‌اند سوزنى كفته
كنده دماغى بنفشه جوى نه كالوخ * كنده دهانى كرفس خاى نه كنكر

كالوس

بمعنى نادان و ابله باشد

كالوسك

به سكون سين در برهان بمعنى باقلا آورده

كالوشه

ديك طعام‌پزى و آشى است خاص كيل و ديلم فردوسى كفته
بياورد و كالوشهء برنهاد * وزان رنج مهمان همىكرد ياد
به پخت و بخوردند و مىخواستند يكى مجلس ديكر آراستند سابقا نيز مذكور شده

كاله

بر وزن لاله بمعنى كالاست كه اسباب خانه باشد كالكرا نيز كويند

كاله‌دان

بر وزن لاله سان سله و سبدى باشد كه زنان در آن پنبه و ريسمان رشته كذارند

كالى

بر وزن قالى محافظ و نكاهبان را كويند شعر
زندكانى خواجه عالى باد * ايزدش پاسبان و كالى باد

كاليده و كاليدن

بمعنى درهم شده و آشفته و ژوليده و درهم شدن و آشفته كشتن و كاليده ماضى آنست

كاليو و كاليوه

بمعنى سركشته و بىعقل و كيج آمده چنان كه كفته‌اند
برو از اين سخنهاى پر از ريو * سرما را مكن اى شيخ كاليو
حكيم سنائى كفته
آنكه زو نفس كل بود كاليو * چكند نقش نفس مايه ديو
حكيم منوچهرى كفته
ناله بلبل سحركاهان و باد مشكبوى * مردم سرمست را كاليوه و شيدا كند
و در جهانكيرى بمعنى كر يعنى اصم آمده سعدى در قصهء حاتم اصم كفته
تبسّم‌كنان كفت كاى تيزهوش * اصم به كه كفتار باطل نيوش چو كاليو دانندم اهل نشست * بكويند نيك و بدم هرچه هست اكر بد شنيدم نيايد خوشم * ز كردار بد دامن اندركشم

كام و كامه

يعنى دلخواه و مراد شيخ نظامى كفته
كامه دل كرچه ز جان خوش تر است * عافيت‌انديشى از ان خوش تر است

كام فيروز

نام شهرى بوده بفارس از ابنيه فيروز جد انوشيروان عادل چون سالها باران نمىآمده و او بدعاى باران رفته در آن زمين باران بباريد و كام او برآمد آنجا شهرى ساخته كام فيروز نام نهاد در آب ريزان نوشته شد و كام فيروز ناحيتى است بر كنار بيشه عظيم كه درختان بلوط و بيد و زعرور بسيار دارد و آن بيشه معدن شيران شرزه است و هواى آن سردسير نزديك باعتدال است و آب آن خوشكوار و از رود است و نهر كام فيروز از بيضا و مرودشت و كربال كذشته ببحيره بحثكان كه در ميان نيريز و خير است مىريزد و بند امير عضد الدّوله درين رود است

كامه

در فرهنك مخزن بمعنى مرجان آمده و با كاف پارسى درست‌تر است

كامكار

معروف است

كام و ناكام

مرادف خواه و ناخواه است و بمعنى حكم قطعى بتّى كه به عربى البتّه مىكويند

كامود

بر وزن آسود بمعنى بسيط است كه مقابل و ضد مركبست

كاموس

بر وزن ناموس بمعنى كامود است كه نوشته شد و نام پهلوانى بوده تركستانى كه او را كاموس كشانى مىكفتند و بر دست رستم زال كشته شد كويند پادشاه شهر سنجاب بود و نام دهى است از دهات اصفهان و از آنجا بوده شيخ زين الدّين عبد السّلام كاموسى

كان

بكاف تازى و سكون نون معروفست كه به عربى معدن كويند و بمعنى كندن هم آمده فرخى كفته
بآرزوى كف راد او زكان كهر * كهر برآيد بىكوه كان و بىميتين
كوه كان نيز افاده آلت كندن كوه كند مانند ميتين كه بدان سنك سوراخ كنند و شكنند حكيم قطران كفته
اكر بكنج هواش اندرون توئى كنجور * و كربكان و فاش اندرون توئى كه كان بكنج رامشش اندر بود هميشه سماع * بكان دانشش اندر بود هميشه مكان

كانا

بر وزن دانا بضد معنى آن يعنى نادان و ابله حكيم قطران كفته
اكرچه بهترين معطى و كرچه بهترين دانا * بجودش كهترين سائل ز فضلش كمترين كانا
حكيم سنائى كفته
مر ترا خصم دشمن دانا